موقعیت ۷۵

سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ 19:55

گشنمه

مامان داره غذا گرم میکنه سر گاز ایستاده نوحه میخونه

فنچ با گوشی مامان بازی میکنه

نویسنده داره برای درس علومش پاورپوینت درست میکنه سر سیستم خونه

هکر کنارم نشسته و مثل همیشه تو اینستاس

و بابا....

خب بابا شام دعوت بود ، کجا؟

خانمِ بزرگ خاندان داره میره خونه خدا ،

و همسر ایشون تمام مردای فامیل رو دعوت کردن

تو فقط فکر کن ، خانم به مکه میره ، مردا دعوت میشن

عجب 😐

به هر حال با هکر رفته بودیم بیرون میخواست خزعبلات بخره

باهاشون گل درست کنه

و تو مغازه یک انگشتر سبز زمردی چشمم رو گرفت

برای تولدش خریدم و اون اینطور بود که

برا منه؟؟ مگه هدیه تولدم کتاب نبود که برام خریدی؟؟

😅🐥

بعدش رفت چیز میز دیگه بخره ، نوبت به پرداخت که رسید

کارتش ته کشید ،

و کارت من بدبخت خالی شد

اونم عذاب وجدان گرفت ، البته بیشتر عصبی شد ، چون نویسنده کسی بود که کارتش رو خالی کرده بود

این نویسنده و فنچ پر خرج ترینای خونه هستن ، و اصلا مدیریت مالی ندارن

نویسنده هنوز ماه شروع نشده ، ماهیانه اش تموم میشه و از ما قرض میگیره ، با این سنش از اول ماه داره به ما قسط میده 😅

برم بخورم قبل از اینکه هکر منو بزنه😁

نوشته شده توسط: ماری جین

چی پیدا کردم 🐣😁

سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ 14:35

اهنگ عربی خیلییی باحاله 👻

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۷۴

دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ 17:27

ظهر ساعت ۳ خانم فگر بهم زنگ زد با ناله

با این مضمون

بیا بهم بگو با این بچه چیکار کنم

من مونده بودم چی بهش بگم🤨

وقتی نه ازدواج کردم و نه بچه دارم🥲

البته که باید به من زنگ میزد

کسی که مدام بهش گوشزد میکرد

به شیرین کاریای بچه نخند

بچه رو نزن بعد منت کشی نکن

مهم تر از همه بچه رو به قند عادت نده

گوشی رو قطع کرد چون اخمو خانم بیدار شده بود

زلزله بیدارش کرده بود

دلم نیومد

شال و کلاه کردم با هکر رفتیم خونشون

از کنار گوش فنچ که پشت سیستم نشسته بود

فرار کردیم😁

خلاصه رفتیم و چی دیدم

با حال نزار نشسته رو تختش و داره به اخمو خانم شیر میده

همین شکلی بود دقیقا 🤒😪

😄

و زلزله از وقتی رفتیم به بازیگوشی گذروند

بعد فهمیدم به بچه هله هوله داده

اونجا بودیم که برق رفت ، و بعد در خونه رو زدن و فنچ اومد

خانم فگر با نگاهش داشت میگفت نه، تو دیگه نیا ، خوابم میاد😄

دست بچه ها رو گرفتم و برگشتیم خونمون

و شروع کردم به وقت گذرون با بچه ها

قایم باشک (با اون قد و هیکلم تو اتاق خودمو باید گم و گور میکردم)

چرخوندن(باید فنچ و زلزله رو هر دو باهم بلند میکردم و اونارو میچرخوندم )

تو فکر کن با یک بچه ۳ ساله و یک بچه ۷ ساله اسکوات میزدم زانوهام درد میکنن😅

براشون هواپیما و کشتی کاغذی درست کردم ، زلزله پاشو گذاشت رو کشتی و کشتی بیچاره غرق شد 🥲

اونقدر کرم انگشتی باهاشون بازی کردم که اونا هم یادگرفتن و شروع کردن قلقلک دادن من اما موفق نمیشدن ، چون من قلقلکی نیستم 🤣

هکر بهشون کیک داد و با ایده من براشون شمع گذاشتیم

و شعر تولد خوندیم ، بچه ها تو سن پایین عاشق تولدن

برای همین من خیلی وقتا با هر چیزی که میشه برای فنچ تولد میگیرم

مثلا با کبریت فندک ، روی کیک یا هر غذا و خوراکی که میشه

دور اتاق روی قسمت پر رنگ فرش میدویدم دنبالشون و اونا میخندیدن

بهشون اب با درب بطری میدادم و زلزله خیلی شیطونی میکرد

نمیذاشت به فنچ اب بدم و مدام میزد زیر دستم

اصلا به نظرم بازی با بچه ها به هیچ وسیله نیاز نداره

جز صبر و لذت و خنده

و کلا اونقدر خندیدن که اخرش خسته شدن

و نویسنده رو بیدار کردیم تا زلزله رو ببره خونشون

البته که دیکتاتور نویسنده رو مجبور کرد بلندش کنه 😄

الانم سرم درد میکنه و باید برم حموم ، انگار ۵ ساعت ورزش کردم

خدارو شکر حداقل برق اومد .

نوشته شده توسط: ماری جین

بدون همراه

یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ 20:20

از احساس خفگی دیگه نتونستم

اول یک شال پوشیدم

رفتم به بالکن اتاق

بالکن ما مثل یک اتاقک کوچیکه

پس یک لحاف بزرگ روی بند رخت پهن کردم

تا همسایه های فوضول نفهمن دارم چیکار میکنم

و کف زمین پتو پهن کردم

با اینکه کمی سرده

اما احساس میکنم دارم نفس میکشم

داشتم خفه میشدم

(علیرضا قربانی دارم گوش میدم ، یازده ماه و بیست و نه روز و هزار ساعت)

باد با لحاف بازی میکنه و بوی سرما

اممممممممممم

احساس خوبیه

وقتی بالا نگاه میکنم کمی آسمون پیداست

و الان سقف من آسمونه

ابرای تیره با پس زمینه بنفش

چطور میشه عاشق طبیعت نبود؟

نوشته شده توسط: ماری جین

همراه

یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ 19:57

دلم میخواد الان با یکی برم بیرون

نه من حرف بزنم نه اون

فقط ساکت یک جایی بشینیم

کنار جدولی

نیمکت پارکی

روی سنگی

کنار درختی

فقط بشینیم و ساکت باشیم .

میدونم شُل مغزم

ولی از شنیدن خستم‌.

طول روز ازم سوال میشه

سوال هایی که با یک سرچ ساده پیدا میشه.

منتی نیست ، غر نیست

تکبر نیست ، خودبزرگ بینی نیست

فقط .....

اصلا میدونی چیه یه دیالوگ هست تو فیلم کنعان که میگه:

من صبح که پا می شم،

دلم می خواد کسی باهام حرف نزنه ...

می خوام از خونه که برم بیرون، کسی منتظرم نباشه که برگردم ...

دل کسی واسم تنگ نشه ...

کسی منو نخواد ...

می خوام تنها باشم ...

(اهنگشم اومده ، که اونم گوش میدم)

نوشته شده توسط: ماری جین

نیمه گمشده

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 23:10

فکر کنم من به نیمه گم گشته نیاز ندارم

به چند منَ از خودم نیاز دارم

یک مَن که بیرون کار کنه

یک مَن که تو خونه کار کنه

یک مَن که به فنچ درس یاد بده

یک مَن که آشپزی کنه با دو قلم مواد

یک مَن که بچه ها رو نوازش کنه

یک من که ایده بده به نویسنده

یک من که گوش به هکر تا درساشو یاد بگیره

یک مَن که بره سمت خانم فگر و با کوچولوهاش بازی کنه

یک من که پای دردودلای گانگستر بشینه پشت گوشی

یک مَن که دردای همه رو به جون خودش بخره

یک مَن که بشینه پای حرفای بابام

وقتی پشت سیستم نشسته گردن و شونه هاشو ماساژ بده

یک مَن که بشینه پای غیبت ها و حرفای مامان

و تموم فیلمای مامان رو که به قالب قصه درمیاره رو بشنوه

و یک من که بشینه کنارم ، وقتی تنهام بین این جمعیت بهم لبخند بزنه

بهم بگه که کارم درسته

که درسته که زندگیم تباه شد

اما کارم درست بود

من هدفم کمک کردن بود

هدف قشنگی داشتم ، که با این

روانشناسیای زرد نمیشه خرابش کرد

و یک مَن که هر ثانیه برام بنویسه که ،

( کَأَنَّ إرضاء النّاسِ غايةٌ لا تُدرَكُ :

خشنود ساختن همه مردم هدفی است که گوئی به دست نمی‌آید. )

نوشته شده توسط: ماری جین

منو خدا

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 20:46

خدا دید خیلی اذیتم

برام تبصره زد.

دوستت دارم خدایا.

عاشق وقتیم که سر نماز تپش قلب میگیرم .

دلتنگش بودم.

نوشته شده توسط: ماری جین

😇

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 16:24

مرسی خدایا

سر سیستم بودم درس میخوندم که

برق رفت .....

میدونم دوست داری منو دوست داری ، و دوست نداری بدون امتحان بگذرونم

منم دوستت دارم

اصلا عاشقتم

اصلا انگیزه گرفتم.

هر وقت کاری رو شروع میکنم و جلوم سنگ میذاری

حس میکنم داری میگی

ظرفیتم رو بیشتر کنم .

واقعا احساس میکنم بابامی خدا.

نوشته شده توسط: ماری جین

دو راهی

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 16:5

تو این ۴ روز اخیر

به جای مسکن فراوان با c.ai سر کردم

و الان که حالم کمی بهتر شد

اینطورم که :

C.ai

یا

درس

(نه خواب ، نه چ..ناله افسردگی ، نه c.ai ، گمشو برو سر درست بچه.)

نوشته شده توسط: ماری جین

هوس

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 3:14

یخچال تنهاست

مدتِ نچندان کمی هست که میوه کمتر به یخچال سر میزنه

سبزیجات هم کم کم دارن به سرنوشت میوه دچار میشن

اما شامپو هست، صابون هست ، حتی قند و نمک و چای هست

یک لحظه تو این ساعت بوی میوه حس کردم

عجیب بود ، معمولا کمتر هوس چیزی میکنم

اونروز که رفته بودم پیش خانم فگر ، مادرشوهرش برام

دو پرتقال و دو سیب آورد ، تو اتاق

نتونستم بخورم ،

احساس فشار کردم

مثل کسی که مدت زیادیه یک چیزی رو میخواد

اما وقتی بهش میرسه نمیدونه چیکار کنه

نه میتونستم ببرم خونه تا با بچه ها بخورم

و نه از گلوم پایین میرفت تنها بخورم

یک سیب پوست کردم و قاچ کردم تا فنچ بخوره ، فنچ نخورد

مشغول بازی با اخمو خانم بود که تو بغلم بود

و خانم فگر سیب رو انداخت سطل اشغال گفت کسی نمیخوره

و خودش یک پرتغال رو نصف کرد

مکیدش و انداختش تو سطل

اون لحظه مغزم ساکت بود

فقط بدنم از عرق نوچ شد

عرقی که سببش بریدن بود.

اما کامم تا بخوای تلخ بود، تلخِ تلخِ تلخ

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۷۳

جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ 21:51

نشسته ام تو پذیرایی

بچه ها اتاقن ، فنچ داره کارتون میبینه سر سیستم اتاق و با صدای بلند

داشتم با مامان حرف میزدم

که بابا از اتاق اومد بیرون

مامان براش شام گذاشت

و.............

از Misophonia متنفرم

اینجا کسی انتقاد قبول نمیکنه

اصلا کسی قبول نمیکنه که برخی رفتار ها

برای بعضی ها واقعا آزار دهنده هستند

کاش جایی بود بتونم برم

مخصوصا وقتی میگرن و سینوزیتم باهم عود میکنن.

نوشته شده توسط: ماری جین

سوال؟

جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ 21:38

از پذیرایی میگریزم به اتاق

از اتاق به رخت خواب

از رخت به بالکن

من از بالکن

به کجا میتوانم

بگریزم؟

نوشته شده توسط: ماری جین

من 🌫

جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ 1:13

من آن اتفاقِ ساده ی دیروزم

که چون باد آن میگذری

من آن روزای تلخم

که از آن با اخم میگذری

من آن چای سرد ِ صبحم

که با آب در سینک میشوری

من آن پنیر مانده تَهِ پاکت

که آن را دور می‌ریزی

من آن لبخند غریبه

در آن روزِ شلوغ پر دردسر

که با اخم از آن میگذری

من، منم آن صبح شنبه

آن ساعت ۷ِ نفرت انگیز

که با لعن از آن میگذری

من آن خواب فراریه

دیشبِ یک روز کاری

من آن شوخی بی جا

در آن عصر غم انگیز

منم آن سختی راهی

که با اسنپ میپردازی

من آن شالِ سفیدی

که یک بار به سر میکنی

من آن بوم ناتمام

که در انبار رها کرده ای

آن لباس ِ قشنگی

که از بهایش ناراضی ای

من آن افتابِ تیزی

که در ماشین از آن گریزانی

منم آن ماهی عیدی

که غذایش را فراموش میکنی

من همانم همان تنهای ناخواه

آنکه نخواهد کسی او را همنشینی

منم آن اجبارِ زشتی که به آن ناچاری

نوشته شده توسط: ماری جین

تبعیدگاهِ ماهانه

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ 23:46

در این روزهای به خصوص

خیلی عصبی میشم

مثل کسی که کنار چشمه آب زمزم نشسته

و باد داره قطرات اب رو به صورتش

مثل یک دست نوازش میرسونه

اما روزه است و نمیتونه اب بخوره

تو این روز های خاص

احساس میکنم خدا داره

ظرفیت صبر و عشق

مارو افزایش میده

و این واقعا سخته

من عصبی میشم.

دلم میخواد جانمازم رو پهن کنم و سرم رو اونقدر روی مهر فشار بدم که تمام سردرد و عصبانیتا برن دفن بشن تو زمین

و نمیشه

حتی نمیشه به قران دست زد

و من چطور میتونم اینو به قلب خنگم بفهمونم؟

این روزا اخم مهمون دائمی

صورتم میشه

نه رفتارم .

دعا دوست دارم ولی از اونام که از حاشیه فرارن

قران میخوام

نمیخوام با چشمام بخونم ، میخوام دستم نوشته ها رو لمس کنه

و تزریق بشه به رگ و قلب و روحم

ببخشید خدایا ، فکر کنم من یک گاوِ لوسِ و نُنُر هستم.

که مدام در حال غر زدن هست.

(خودمو میشناسم غر میزنم اخمم کم کم، گم میشه میره رد کارش)

نوشته شده توسط: ماری جین

خلاصه ، درد

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ 19:7

Dysmenorrhea خر است.

نوشته شده توسط: ماری جین

معمولی

سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۳ 9:3

( زندگی همین لحظات معمولی است)

این جمله رو جایی خوندم

و نمیدونم چرا این روزا زیاد بهش بر میخورم

سخته پذیرشش

اینکه همینه

همینقدر معمولی

همینقدر

س ا د ه

م ع م و ل ی

درحالی سوفی درونم باور نمیکنه که تسلیم بشه به این راحتی

هر چقدر که آگاتای کنارم منو به واقعیت برگردونه

اصلا مگه نمیگن انسان به امید زنده است ؟

منم مثل یک انسان معمولی امید دارم

که یکم , قطعا یکم , فقط یکم غیر معمولیه

من هر رنگی باشم قطعا خاکستری نیستم

خاکستری که رنگ نیست

فقط نبود رنگه

من هر رنگی باشم قطعا هنوز تراش نشدم

(قابل توجه خیلیا غر نیست )

نوشته شده توسط: ماری جین

تغییر

دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ 14:15

قصد دارم این منهِ تاریکُ برای مدتی بِکُشَم

بذارم تو تابوت بفرستم به سیاره ئ زُحل

و اون منِ تازه متولد شده رو بهش زمان بدم

که کم کم یاد بگیره

قدم به قدم

مثل یک کودک نوپا

شاید هم اصلا حتی تجربه های منهِ تاریک رو

همراهش به سفر بفرستم

و از اول با این منِ چند ماههِ تجربه ها رو شروع کنم

اینبار با دید متفاوتی

+ گفتی منِ چند ماهه؟؟ مگه کی به دنیا اومد؟؟

_ مدتیه مثل نوزاد کانگورو مجبور بودم ، تو یه جای تاریک نگهداریش کنم ، چون داشت فقط تماشا میکرد ، مثل یک دوره کارآموزی اما الان بهش میخوام گوی بدم و میدون ببینم چه میکنه

+ سخت نیست ؟

_ شوخی میکنی؟ البته که هر چیز جدیدی مشکلات خاص خودش رو داره

زندگی همینه یک پکیج مسئله

البته که کسی کتاب حل المسائل نداره تا تقلبی کنه

و حتی اونایی که کپی میکنن یک جایی به مشکل جدیدی برخورد میکنن که نمیتونن به راحتی حلش کنن

+ اگر استرس گرفت چی؟

_ میتونه تنبیه بشه ، خودشو تنبیه کنه با چیزایی که دوست داره ، به این راحتی.

+یعنی......

_ یعنی باید با عشق بزرگ شه این بار ، با دوز فراوان

نوشته شده توسط: ماری جین

فراموشی

شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳ 17:32

دنبال علت بیدار نشدن زود

و دیر خوابیدنم بودم

بعد یادم افتاد هر وقت زود بیدار میشدم

این قوم یاجوح ماجوج باهام بیدار میشدن

(بچه ها رو میگم)

و بابا که طبق معمول تعطیلیا خوابه تا ظهر

و اگر بچه ها سر و صدا میکردن عصبی میشد

و ما برمیگشتیم به اتاق و بازم با همون کلمه لعنتی

(هییییییییییییششششششششششش)

اینه که از صبح متنفرم.........

نوشته شده توسط: ماری جین

بخون

جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ 18:45

الان در منفجره ترین حالتم

اما باید بخونم ، نمیخوام دیگه اینجا بمونم.

تنها چیزی که فهمیدم اینه که من اشتباهی بچه گرگ بزرگ کردم

و غافل از اینکه گرگ اهلی نمیشه

نوشته شده توسط: ماری جین

الهی

جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ 18:4

خدایا ، به حق اذان دلنشینت

کمک کن حال دل همه‌ي ما خوب باشه.

الهی کسی اینجا اعصاب سالم نداره

همه درگیریم الهی

کمک کن راه رو گم نکنیم.

الهي

الهي

الهي

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۷۲

جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ 0:29

کنار بالکن نشستم

بین فنچ و هکر و نویسنده نشستم

ساعت ۲۰:۳ خانم فگر زنگ زد

تنها بود. پس من و هکر شال و کلاه کردیم یک سینی تخمه

و مرغ کبابی و گوجه کبابیِ دستپخت مامان چیدیم

و رفتیم خونشون

کسی نبود جز خانم فگر و اخمو خانم

بقیه رفته بودن عروسی

خانم فگر هم کم نیاورد

و از ما پذیرایی کرد

اخمو خانم بوی نوزاد بهشتی میداد

اونقدر با بچه بازی کردم

که خانم فگر گفت : وقتی زلزله بچه بود اینقدر باهاش بازی نکردی

بهش گفتم: چه ربطی داره الان زلزله که میاد خونمون اونقدر باهاش بازی می‌کنم که صداش در میاد.

البته که زلزله حسودی میکنه و کنارش اسمی از اخمو خانم نمیارم

و الان چون زلزله همراه بقیه رفته بود عروسی راحت با بچه بازی کردم

یک دورهمی دخترونه با خنده و شوخی گذشت

وقتی اخمو خانم بغل هکر خوابید

برگشتیم خونه

دلم برای نویسنده سوخت چون با خودمون نبرده بودیم

اما کاشف از عمل در اومد که با مامان رفته بودن

فنچ رو که خونه دوستش تولد رفته بود رو برگردونن

برگشتیم اتاق کنار بالکن بساط چیدم

پتو و بالشت و سینما دخترونه درست کردم

و با خوراکی هایی که داشتیم و خوراکی هایی که

خانم فگر داده بود نشستیم به فیلم دیدن

فیلم ماتیلدا رو انتخاب کردیم

همیشه وقتی با فنچ فیلم می‌بینیم فیلم آموزشی می‌بینیم

و سعی می‌کنیم فیلمی انتخاب کنیم که بچه هم لذت ببره.

نویسنده کم کم از حالت نشسته

به درازکش تغییر حالت داد و زودتر خوابید

فیلم تموم شد آخرش احساسی شد

فنچ یاد گانگستر افتاد و ناراحت شد ، الانم داره براش نقاشی میکشه

بچم وابستگی به گانگستر داشت و نمیدونم چطور کمکش کنم.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۷۱

پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ 0:25

در اتاق روی زمین کنار در بالکن دراز کشیدم

با پاهای پوشیده از جوراب آقای خرچنگ ،

دارم آقای خرچنگ رو به خاطر حریص بودنش

تنبیه میکنم و به دیوار میکوبونم.

کمی پیش تر عصبی وارد اتاق شدم

مامان بی توجه به فنچ صحنه های

شکنجه 《رهی》را تماشا میکرد

و من خشمم را قورت دادم و بدون حرف

فقط ترک محل کردم برای پیشگیری از بی حرمتی

هکر رو تختش بود نویسنده هم همینطور

کنار بالکن نشسته بودم

مامان اومد لباسای پهن شده روی طناب بالکن ر

جمع کنه که نتونست ، چون من کنار نرفتم

وقتی مامان رفت به لباس ها اهمیت ندادم

، اما وقتی هیاهوی باد را شنیدم

ویدیو اهنگ پخش کردم گوشی را زمین گذاشتم

و در بالکن را باز کردم و شروع کردم لباساها را جمع کردن

طناب کشیده میشد و صدای جیغ خفه ای

در میان فریاد باد به صدا می اومد

صدای هکر اومد : ماری ! ماری ! ماری!!!!

وقتی با لباس به اتاق برگشتم

روی تخت نشسته بود

با دیدنم نفس راحتی کشید و برگشت تا دراز بکشه.

اتاق مدتی تو سکوت گذشت بعد گفت:

فکر کردم .....

فکر کردم......

فکر کردم خودت رو انداختی پایین

صداش میلرزید

( با خودم فکر کردم : یعنی اینقدر من هاله مرگ دارم؟)

گفتم: هیچ وقت فکر نکن این اشتباه رو تکرار کنم.

من به خدام خیلی مدیون تر از این هستم که یک نفس رو بکُشم.

نوشته شده توسط: ماری جین

وقتی بابا نیست

چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ 19:59

امروز از ظهر ساعت ۲ تا الان بیرون بود کار داشت

وقتی بابا نیست میتونیم به راحتی موزیک بذاریم ، بله درسته

اما مشکلش اینه که وقتی بابا نیست

ما به راحتی اذان و دعا و قرآن گوش میدیم ......

یعنی نه چپ نه راست .

و وقتی بابا باشه بیشتر وقت خوابه و ما حتی نفس نباید بکشیم

همه چیز تحریم میشه

جاروبرقی تحریم

لباس شویی تحریم

فیلم دیدن تحریم

خندیدن تحریم

حرف زدن تحریم

بازی کردن تحریم

پس هممون میریم تو اتاق و

اصلا عادت زشت من در طول روز چیه؟؟؟

(طول روز به بچه ها میگم هیشششش ساکت)

وقتی بابا بیدار میشه میاد در اتاق رو میزنه

و با لحن شاکی میگه ،

من دارم میرم اتاقم ، برید تو حال پیش مادرتون تنها نباشه.

و کسی نیست بهش بگه که آقای محترم، ما از تو فرار نمی‌کنیم تو اتاق

تو اون کسی هستی که مارو حبس میکنی

تازه بابا برگشته بود ، دوبار بهشون گفتم

سلام بابا خسته نباشید

اصلا جوابم رو نداد و فقط به صورتم نگاه میکرد

چرا؟

چون منِ ۲۲ ساله برای اولین بار

هوس کردم سرمه بکشم

(عمه حاجیه از مکه اوردن)

این رفتار باباست که منو هنوز بچه نگه داشته

بعد بهم گفت بیا کنارم بشین غذا بخور (بهشون ناهار داده بودن)

گفتم مرسی نمیخورم پیاز داره (صد بار بگم پیاز اذیتم میکنه کسی باور نمیکنه ، هنوز فکر میکنن دارم ادا میام)

گفت نداره بیا ، به احترام ادب از سیستم بلند شدم کنارش نشستم

بعد فکر کن اومد برام تعرف کرد که دیروز که رفته بود سر کار

یک زن حراست داشتن که اخمو و عصبی بود

اما امروز که رفته بود خندان و از قول بابا

: کرم پودر و رژ و آرایش زده بود .

حالا من که شنیدم بهش گفتم خب؟

گفت چی خب؟

گفتمش خب خب ، چیکار کنم؟

(بعدش بلند شدم رفتم پشت سیستم پذیرایی نشستم )

تو فکر کن همه خواهرام آرایش میکنن چیزی نمیگه ، یا اصلا توجه نمیکنه

حالا کافیه من هر ساعتی از روز یک برق لب بزنم

زود سریع به من گیر میده

حالا فکر نکنید خوشگلم

اتفاقا من زِشت خانواده ام

و خودم زیاد آرایش دوست ندارم

اما بابا.....

اصلا نمیدونم چرا اینطور رفتار میکنه

حتی گانگستر وقتی طلاق گرفته بود هفت قلم آرایش میکرد بابا بهش گیر نمیداد

حالا کافیه من ابروهامو بردارم

جهنم به پا میشه

اما اگر هکر یا حتی نویسنده هر طور میخوان آرایش میکنن

درحالی که من بچه وسطی ام .......

چرا بابا فقط به من که میدونه اینقدر حساسم فشار وارد میکنه؟

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۷۰

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ 23:54

مامان داره آشپزخونه رو جمع میکنه و قورمه سبزی رو فریزری میکنه برای ۳ وعده آتی

بابام اتاقه

مثلا هکر داره به فنچ درس یاد میده

نویسنده داره گل رز کاغذی درست میکنه برای تزئین در کلاسشون

امروز روز پر ماجرا و بدون هیچ درسی بود.

قرار بود گانگستر دیشب برسه تا ساعت ۵ صبح بیدار موندم منتظرش

اما نیومد و صبح ساعت ۹:۳۰ با داماد رسیدن فنچ و هکر و نویسنده مدرسه بودن و من به زور از تخت بلند شدم و برای خوش‌آمد گویی رفتم ، دیدم بی معرفتا دارن آش و املت میخورن و منو بیدار نکردن.

خلاصه با هزار جوک شوهرعمه ای و دست انداختن گانگستر مجلس رو گرم کردم تا اینکه گانگستر و داماد رفتن دنبال فنچ و رفتن گل و شیرینی خریدن برای خونه حاج عمو و برگشتن به پیشنهاد گانگستر داماد یکم استراحت کرد و خوابید، ساعت ۱۱ اما تا ساعت ۱ بعد از ظهر مکافات داشتیم با بیدار کردنش، بدبخت دو روز بود نخوابیده بود ، اما بازم نمیشد بیشتر بخوابه چون عمو زمان مرخصیش تموم شده بود و باید بر می‌گشت به هر حال داماد. بیدار شد و باهم رفتیم خونه عمو و مامان دید دستم خالیه بهم یک سینی قرمه و برنج داد ببرم 🥲😅 زلزله آنقدر خوشحال شده بود از دیدن گانگستر که بهش چسبیده بود. گانگستر تا اخمو رو دید بوش کرد و گفت این بچه یکم بو داره میرم لباسشو عوض کنم 😐 رفتیم اتاق خانم فگر دیدیم اتاق به هم ریخته است بعد فهمیدیم که خانم فگر تازه لباس بچه رو عوض کرده بود اما بچه رو لباسش شیر برگردونده بود ، تو اتاق بودیم که بابای زلزله با کیک و شربت دم در اومد ، بهش گفتیم نیار اتاق ما الان می‌آییم اخمو تو بغل گانگستر خوابید بچه لوس اما اخماشو باز نکرد.

خلاصه برگشتیم خونه و بعد ناهار خوردن گانگستر با داماد رفتن مدرسه و من نشستم آشپزخونه ترکیده رو جمع کردن .

قبل از رسیدنشون بابای زلزله بهشون زنگ زد و داماد رو دزدید برد شهر گردی این داماد قدیمی و شیطون ، داماد بیچاره رو چرخونده بود حتی بازار حراج هم برده بودتش😅یک شهر گردی مردونه.

بعد وقتی دوتا دامادا برگشتن ساعت ۶ دوباره خونه ترکید

بابا که هنوز برنگشته بود

داماد رفت تعویض روغنی

نویسنده رفته بود با دوستاش خرید برای تزئین کلاس مدرسه شون

من و فنچ و گانگستر رفتیم بیرون چون گانگستر حوصله اش سر رفته بود

تا ساعت ۸ و نیم بیرون بودیم و چون وظیفه ما خریدن باگت بود و غذا الویه بود ، پس همه رسیده بود و گرسنه منتظر ما بودن

تا رسیدیم گانگستر رفت لوازمش رو جمع کردن و من مشغول درست کردن ساندویچ و چیدن سفره شدم

بعد شام هم رفتن و بابای زلزله براشون معجون شربت قهوه درست کرده بود از قول خودش (قهوه دم کرده بود ، چون بلد نیستن قهوه دم کنن و قهوه های بابای زلزله تو فامیل معروفند )

و رفتند ، من و بابا و بابای زلزله بدرقشون کردیم و برگشتیم .

بعد ساعت ۱۱ خانم فگر الویه خواست و براش فرستادم ، رفتم خونه عمو ، و عمو وسطی اونجا بود کمی کنارشون نشستم و بعد برگشتم .

نوشته شده توسط: ماری جین

جدیدا

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ 18:43

جدیدا وقتی اذان میگه قلبم تند میتپه

جدیدا با یاد خدا چشمام خیس میشه

جدیدا شبهایی که بی‌خواب میشم

احساس میکنم بین نماز زیاد فاصله

می افته و دلم میخواد نماز بخونم.

دارم فکر میکنم شب ها کم کم

نماز های قضا شدمو بخونم.

خیلی وقت بود که اینو میخواستم بنویسم.

خدایا میدونی که من زیادی خجالتی ام

مخصوصا وقتی حالم خوبه

دوستت دارم خدایا

امتحان هایی که برام تدارک دیدی رو میبینم

خدایا حس میکنم که مثل یک معلم دلسوز

میخوای از این کربن سیاه الماس بسازی

هنوزم دردم میاد وقتی به بابا و مامان بی احترامی میکنم

ولی وقتی میبینم دیگه بزرگ شدن و هنوز صبر ندارن خیلی بهم فشار میاد.

خدایی ، خودت میدونی بنده هات خیلی لوس هستن

خیلی یکمیش به دلیل مهربونی زیاد خودتونه

اینکه بسیار مهربونی و بسیار آمرزنده

ما رو لوس بار آوردی

خودت میدونی که ما با این زمین سازگار نیستیم

پس چشم از ما برندار خدایا ، چون ما هرچقدر بزرگ بشیم هنوز بنده های حقیر تو هستیم ، خدایا تو بزرگ تر از اونی که از ما چشم برداری. خدایا حواست به ما باشه ، گناه خیلی جذاب ، مثل آتیش که برای بچه جذابه ، ما مدام سعی می‌کنیم آتیش رو لمس کنیم غافل از اینکه به روح و تنمون آسیب میزنیم .

هیچی دیگه

دوستت دارم خدا .

احساس کردم باید الان بگم، مخصوصا الان که مشکلات دنباله تصاعدی دارن، دوستت دارم خدایا.

از طرف بنده ات که به بودنت اعتماد داره.

نوشته شده توسط: ماری جین

excuse

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ 11:35

دلیل نمیشه چون خودت عصبی شدی دنیا رو سیاه ببینی.

درسته که زندگی بر وفق مراد ما نمی‌چرخه

درسته که

.......

و

...........

و

...........

اما خودتو نباز، تو وظیفه ات رو به عنوان یک انسان داری انجام میدی

داری بهشون راه و چاره میدی ، چرا؟ چون:

از قول اون دوستمون ( چو میبینی نابینا و چاه است ، چو خاموش بنشینی گناه است)

پس درک کن و متوجه باش که هدف تو قطعا چیزی جز کمک نبوده و کسی که داره کمک میکنه نباید عصبی یا آشفته بشه .

(اخماتو باز کن ، اخم به صورتت نمیاد)

نوشته شده توسط: ماری جین

😐

یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ 10:19

برق رفت 😐

ناموسا آقای استاندارد برق منو باید قطع میکردی😑

منکه تنهام و همه چراغارو خاموش کرده بودم فقط سر سیستم درس میخوندم 🥲

نوشته شده توسط: ماری جین

نشخوار مغزی 2

یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ 9:54

دارم درس میخونم اما مغزم خاموش نمیشه.

مدام داره به من صورت ناراحت خانم فگر رو یادآوری میکنه

مغز عزیز انقدر که فکر میکنی بی رحم نیستم

بنا به دلایل زیر :

1_ اگر یادته من به خانم فگر زنگ میزدم ولی چون شیرده ساعت های خوابش به هم ریخته بود و هر وقت زنگ میزدم بدبخت رو بیدار میکردم

2_ چون خونه مادرشوهرش زندگی میکنه و از قضا اونا حج رفته بودن کلی مهمون یا البته بهتره بگم مهمون مرد داشتن که خب اگر میرفتم باید تو اشپزخونه حبس میشدم

3_من اخبارش رو دورادور میگرفتم و میدونستم که اشناهای مادر شوهرش تقریبا هر روز اونجان پس تنها نیست

4_ بابا تو این چند روز قهر بود دوباره و اوضاع خونه نابه سامان بود

5_ متاسفانه باید اولویت خودم باشم .سعی کن درک کنی......

6_و مهم تر از همه من افسرده بودم و با ترک و تلاش برای خ*ودکش نکردن دست وپا میزدم

قانع شدی ؟ مغز خنگ

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۶۹

شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ 23:12

رو مبل کنار تلویزیون نشستم

نویسنده و هکر دارن گالری هکر رو میبینن و نویسنده سر به سر هکر میذاره.

بابام اتاقشه

مامان به فنچ داره درس یاد میده .

و از تلویزیون داره قسمت اول سریال (سرزمین مادری) پخش میشه ، سریال بدون شهاب حسینی عجیب شده 🤷‍♀️

دیشب کتاب از کنکور تا خدا ، رو از طاقچه خوندم و باعث شد صبح زود بیدار بشم و درس بخونم.

امروز پر بارترین روز این چند ماه گذشته بود

درس خوندم و ظهر نخوابیدم (البته که من به ظهر خوابیدن عادت ندارم)

اما امروز کلا نیم ساعت گوشی رو گرفتم 😁

و ساعت ۹ تا الان رفتم به خانم فگر سر زدم

تنها بود دو هفته بود ندیده بودمش

تا منو دید گریه کرد

احساس کردم خیلی ظالمم که درگیر افسردگیم و مشکلاتم شدم و به خواهرم سر نزدم با اینکه فقط یک آپارتمان از هم فاصله داریم.

یک ساعت و نیم تنها کنارش بودم و از دلش درآوردم

اما اخمو خانم بیدار نشد تو اون یک ساعت و نیم انگار داشت بهم میگفت (خاله بیدار نمیشم نمیذارم چشمامو ببینی چون اشک مامانو در اوردی)

بعد رفتم خونه جاریش چون پسر عموم رفته بود سفر به مشهد.

کل فامیلای آپارتمان اونجا بودن

به همه سلام کردم و وقتی نشستم عمو یکی مونده به کوچیکم با کنایه گفت : سلام دختر خوبی ، بهش گفتم اوه عمو ندیدمت و خواستم بلند شم تا بهش سلام کنم ، مدام بهم چش غره میرفت تا بلند نشم ، منم درحالی که به چشماش نگاه میکردم بلند شدم و بهش سلام کردم ،

میدونی خودش دختر نداره و فکر میکنه پادشاهه وگرنه من از اونام که اصلا جواب نمیدم اگه بهم توهین بشه ولی به همچین آدمایی یادآوری میکنم با رفتارم ، چون نمیخوام شیطان باشم

(میگن کسی که از حق ساکت بشه شیطان کر است)

حاج عموم و یکی از پسرای فامیل تو جمع داشتن سیگار می‌کشیدن، و من روده ام حساسِ ، نفخ کردم و به مامان زیر زیرکی نگاه کردم و اشاره کردم که بریم .

و اومدیم خونه همین 🤷‍♀️

نوشته شده توسط: ماری جین

اصلا باهات قهرم

جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ 18:51

میدونی وقتی بیای باید چند سال قهرم رو تحمل کنی

چون زودتر نیومدی

من دارم اینجا ذوب میشم

فقط نگاه میکنم

اگر از این بیشتر دیر کنی

بهتره که اصلا نیای

منم بهتره منتظر نباشم

اصلا چه احمقانه اس انتظار برای معجزه

اره تو معجزه منی

البته اگه از معجزات سهمی داشته باشم

اگه داری به خودت میرسی

وقت تلف نکن فقط بیا

من اهمیت نمیدم که چه شکلی باشی

چاق یا لاغر

بلند یا کوتاه

جوش داشته باشی یانه

مو داشته باشی یا نه

فقط بیا ، باش

نوشته شده توسط: ماری جین
صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ