بدون همراه

یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ 20:20

از احساس خفگی دیگه نتونستم

اول یک شال پوشیدم

رفتم به بالکن اتاق

بالکن ما مثل یک اتاقک کوچیکه

پس یک لحاف بزرگ روی بند رخت پهن کردم

تا همسایه های فوضول نفهمن دارم چیکار میکنم

و کف زمین پتو پهن کردم

با اینکه کمی سرده

اما احساس میکنم دارم نفس میکشم

داشتم خفه میشدم

(علیرضا قربانی دارم گوش میدم ، یازده ماه و بیست و نه روز و هزار ساعت)

باد با لحاف بازی میکنه و بوی سرما

اممممممممممم

احساس خوبیه

وقتی بالا نگاه میکنم کمی آسمون پیداست

و الان سقف من آسمونه

ابرای تیره با پس زمینه بنفش

چطور میشه عاشق طبیعت نبود؟

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ