شاید زندان توهمی

جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴ 15:16

حدود یه دهه پیش مثلِ عادتِ هر سال، قرارِ نوروز شد سفر.

گروهی از پنج شش ماشین و همه فامیل.

برای بقیه سفر شاید یعنی تغییر آب‌وهوا و تخمه شکستن و قهرهای ریزِ زن و شوهری؛ برای ما اما سفر فقط یک معنی داشت: نمایشِ زورِ بازوی بابا روی صورتِ مامان. انگار بابا نذر کرده بود نقشه ایران رو با ردِ خونِ مامان رنگ کنه شهر به شهر.

کوله ام رو پر کردم و پرت کردم زیر تخت.

گفتم نمی‌یام.

کلاس هفتم بودم و امتحان‌ها بهانه‌ی خوبی بود.

اما اعتصابم پیشِ مظلوم‌نماییِ مامان دوام نیاورد.

گفت: «خواهر کوچیکات دلشون پوسید.» همین یک جمله کافی بود تا انزجارم رو قورت بدم و راه بیفتم.

جاده چالوس بود. سرِ یک لیوانِ پلاستیکیِ کلمن، دستِ بابا رفت بالا و پایین آمد. خونِ لبِ مامان که راه افتاد، فهمیدم سفر رسماً شروع شده. اون وقت‌ها زبونم دراز بود.

USB رو دادم بابا که وصل کنه.

فقط دو تا آهنگ بود؛ «آدم‌کش» و «آدم‌آهنی». صدا که بلند شد، بابا از آینه وسط چشم‌غره رفت. نترسیدم. زل زدم توی آینه

مرتضی پاشایی فریاد می زد : «بزن بزن...»

باقیِ پیچ‌های چالوس با همین فریادها گذشت.

دو روز بعد، یک‌جایی وسطِ نقشه رسیدیم به پارکی بزرگ. قرار شد قبل از چادر زدن بریم شهربازی. حالم خوش نبود. پا‌به‌پای مامان می‌رفتم که بابا بلیطی گذاشت کف دستم. اسم بازی رو نمی دونستم، اما ترس به جونم افتاد.

گفتم: «سوار نمی‌شم.» بابا نگاهم نکرد.

فقط گفت: «خریدم، باید سوار شی.»

آجیم هم بلیط داشت. هنوز شوهر نکرده بود اما حرف‌هایی زده شده بود.

بلیط رو دادم دستِ دامادِ آینده و گفتم: «تو جای من برو .»

بابا که دید اون دوتا رفتند، سکوت کرد.

به این وصلت راضی بود.

بازی تموم شد اما تپشِ قلب من نه.

دست‌هام یخ کرده و خیس عرق بود .

هر بازی دیگه ای که بابا نشون می‌داد، می‌گفتم نه.

دستم بی‌اراده می‌رفت سمتِ روسری ساتنِ لیز و گره رو سفت میکردم.

بابا مدام به من نگاه میکرد و در آخر

اخم کرد: «دیگه هیچی؟؟؟»

شاید فکر می‌کرد لج کردم، اما واقعاً توان نداشتم.

رو کرد به عمو: «داداش من خسته‌م. میرم چادر بزنم.»

عمو گفت: «بی‌شام؟»

بابا جواب نداد و فقط پا تند کرد. ما هم دنبالش.

رسیدیم به سکوهای سیمانی مخصوص چادر زدن.

گفت: «کمک کن.»

روسری آبی رو که سفت بود سفت تر کردم.

چادر باز شد. بابا زیرانداز را پهن کرد. قدم نمی‌رسید.

روی پنجه بلند می‌شدم تا گیره‌های پرده های دورتا دور رو بزنم، اما دستم می‌لرزید و تعادلم به هم می‌خورد. گیره‌ی آخر که بسته شد،

بابا پوزخند زد: «باز نکن. بیا تو.»

گفتم: «وسایل؟»

گفت: «خودم میارم. تو بشین.»

با تردید رفتم. پام گیر کرد به لبه‌ی زیپ در و سکندری خوردم.

داخل که شدم، تازه دیدم خانواده عمو هم برگشته‌اند و دقیقاً روبرو دارند چادر علم می‌کنند.

خواستم برگردم سمت بابا که هنوز ایستاده بود

تا چیزی بگم که صورتم سوخت.

افتادم. گیج بودم. نفهمیدم چرا، فقط دست‌های سنگین بابا بود که بالا می‌رفت و پایین می‌آمد.

فرصت نفس کشیدن نمی‌داد.

صورتم داغ شده بود و گونه‌هام نبض می‌زد.

ضربه بیستم بود یا بیشتر که سایه‌ی عمو افتاد روی چادر.

سیگار لای انگشتش بود ' جزء لاینفک استایلش.

گفت: «داداش ولش کن. خسته شدی. تنبیهش بمونه خونه. اومدیم خوش بگذرونیم.»

دستِ بابا خونی بود و خیس.

برگشتم سمتِ بیرون. فامیل ایستاده بودند به تماشا. مثلِ یک تئاترِ خیابونی.

اون شب تمام شد. دیگر کسی حرفی نزد. من هم نزدم. یعنی اگر می‌خواستم هم نمی‌شد؛ لبم آنقدر ورم کرده بود که نمیشد تکونش داد . اون روز با اون نمایش تئاتری

اخرین بازی شهربازی با بلیط رایگان

با صندلی vip برای کوچیک و بزرگ فامیل ' اتفاق مهمی نیفتاد .

فقط چیزی درونم شکست

که تا به امروز درحال پیدا کردن هر تیکه اش هستم.

سفر با تمام شدن تعطیلات به پایان رسید .

هنوز یک هفته نگذشته بود.

صبحِ شنبه بود.

لباس پوشیده، نشسته بودم لبه‌ی مبل، کنارِ رختخوابِ هنوز جمع‌نشده‌ی مامان و بابا.

جوراب سفید توی دستم بود.

خواستم پاشنه رو رد کنم که زمان ایستاد.

اول گردنم بود که بی‌‌اجازه چرخید. بعد فکم که روی هم کلید شد.

بی اختیار افتادم.

صدای( یا زهرای) ممتد مامان قاطی شد

با صدایِ خواب‌آلود بابا: چی شد؟

چشم‌هام بی‌اختیار می‌چرخید عقب و برمیگشت ،

اما می‌دیدم حس میکردم میشنیدم.

مامان گونه هامو فشار می داد

و بابا سعی کرد انگشتش رو از بین دندون های چفتم رد کنه

وقتی جز زخم سر انگشتش تلاش موفقی پیش نرفت '

پارچه‌ی مقنعه رو از سرم بیرون اورد

و بعد گوله کرد و فشار داد بین دندونام .

مزه شور خون و زبری پارچه زبونم رو درگیر کرده بود.

بچه‌ها کز کرده بودند یک گوشه

گانگستر با چشم های درشت نگاه میکرد

مامان داشت به معصومین قسم میداد.

دلم می‌خواست بگم: «مامان! با واسطه معامله نکن. فقط اسم خودش رو صدا بزن.»

اما زبونم مالِ خودم نبود.

و اون لحظه بدنم مالکم بود نه من مالک بدنم.

چشم که باز کردم، سفیدی بود و تکون‌های آمبولانس.

گیج و خواب‌الو، بردنم اورژانس.

یک‌دفعه شش، شاید هم هشت جفت چشمِ غریبه دورم حلقه زدند.

انترن بودند.

جوون و کنجکاو.

دکمه‌های پیراهنم یکی‌یکی باز شد.

منی که موی سرم رو هم کسی ندیده بود، حالا شده بودم یک «موردِ آموزشی».

دختر و پسرهای جوون خم شده بودند روی بالاتنه ام برای یادگیری نوار قلب.

انگار که من اونجا نبودم؛ فقط بدنی بود که داشت درس پس می‌داد.

بعد از چندین نوار و اسکن و ام‌آر‌آی، بالاخره اجازه مرخصی داده شد.

برگشتم خونه، اما نه همون آدم سابق.

اون تشنج اولی و آخری بود، اما اثرش موند.

ترس با حس عدم طمئنینه عجین شد خشک شد

پودر شد و مثل گرد و خاک نشست روی همه‌چیز.

روی مدرسه رفتنم، روی مهمونی رفتنم.

من موندم و اگر ها ...

با هر "اگه" یک آجر دور خودم چیدم.

«اگه وسط خیابون بیفتم؟»

«اگه تو عروسی تنم بلرزه ؟»

«اگه بقیه از من بترسن یا بهم ترحم کنن چی ؟»

دیوارها بلند شد.

اونقدر بلند که دیگر کسی رو نمی‌دیدم.

امن‌ترین جای جهان شد زیر پتوی آبی مسافرتیم.

تاریک و ساکت.

تنها جایی که اگر می‌لرزیدم، کسی ترحم نمی‌کرد.

کسی ضعیف بودنم رو نمی‌دید.

شدم زندانیِ پتویی که در و قفل نداشت،

اما جرات کنار زدنش رو هم نداشتم.

و با این رفتار به ترس و محافظت بقیه از خودم دامن زدم

حتی برای خرید نون هم دیگه کسی روم حساب نمی‌کرد.

امسال اما، قفل رو شکستم.

زدم بیرون. یک جای دور.

از هفت صبح تا هشت شب. بدون محافظ، بدون مامان، بدون نگاه ترحم انگیز بابا.

ادم های بیرون هم خبر از راز کوچکم نداشتن

که نگران خرج شدن حس ترحم از طرف اونها باشم

البته تنها نبودم.بنده خدا هم بود💕

کسی که کنارم بود از چیزی

خبر نداشت.

و همین بی‌خبری نجاتم داد.

چون اون نترسید، منو نپایید، فقط هلم داد به جلو.

وسط شلوغی شهر، نفس عمیق کشیدم و دیدم دیواری در کار نیست.

اون زندان ده ساله، فقط مشتی غبار بود که با یک فوت هوا رفت.

نوشته شده توسط: ماری جین

این مدت

جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴ 13:57

خیلی اتفاقا افتاد ' ولی هم سرم زیاد شلوغ بود

هم نمیدونم چرا دیگه دوست نداشتم ثبت کنم .

شاید تاثیر من آینده است 🤷🏻‍♀️

تاثیر تو بود من آینده؟؟

هردومون میدونیم تاثیر چیه

بیا هم دیگه رو گول بزنیم

من بگم تقصیر توئه

تو بگو تقصیر منه

اینطور آسون تر میشه ازش گذشت.

نوشته شده توسط: ماری جین

کارگردان

پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ 21:51

امروز یه بازی روانی داشتم با بابا

قبول نداره که بزرگسال به حساب میام

و هنوز دنبال دکمه تربیت من میگرده

که با مشت زور ' ریستارت بزنه

و از اونجا که رابطه من و بابا شکرآب شده

و مامان جدیدا به دلیل کارش بیشتر به بابا نیاز پیدا کرده

جفت قناری برای ادب کردنم کمر همت بستن

چطور برای بابا توضیح بدم که تهدید به مشت و محروم کردن از نیازها منو نمیترسونه؟

اخه آدم مگه میشه از چیزی که نداشته محروم بشه؟

خیلی بیخیال و با لبخند به ایشون جواب کوتاه دادم

میدونم بابا برای ما دخترا و مامان شیره ' برای بقیه یه گنجیشکه که حتی نوک نداره.

بین حرفایی که میزد مغزم پرش رفت به گذشته ' درست توی همین موقعیت چند سال پیش

با لباس های مدرسه ' من و گانگستر که یه سال از من کوچیکترِ

روبه روی بابا ایستاده بودیم

بابا داد میزد و من و گانگستر با جفت گونه های سرخ سمت هم برگشتیم و درگوشی به هم چی میگفتیم ؟

+چندتا خوردی؟

_ سه تا . تو چی؟

+ منم همینطور . چپ دوتا ،تو چی؟

_خوش به حالت ، من راست سه تا ، الان اگه بخندم چال گونه ام زیاد پیدا نیست.

و بابا حرف میزد ' و از ازدواج با پیرمرد رفتگر یا کتک زدن در حد فلج کردن ' برای چی؟

چون پول توجیبی یک هفته امون رو داده بودیم برای یک نمایش عروسک که مدرسه اورده بود ' میتونستیم ندیم ' ولی مدرسه چون دولتی بود

و فکر کنم قبلش خوابگاه بود ' خیلی بزرگ و ترسناک بود برای دو بچه ابتدایی و فکر اینکه تنها تو کلاس بمونی و بعد اگه چیزی از کلاس گم میشد باید بار تهمت بچه های دیگه زورگوی کلاس رو میکشیدیم

باهم تصمیم گرفتیم که بریم نمایش ' بعدش قرار گذاشتیم به کسی نگیم و خب من خراب کردم

چرا؟

چون همه چی به مامان میگفتم و مامان رفت گذاشت کف دست بابا

همه این ماجرا برای یه نمایش لعنتی

حالا بابا میخواد منو ادب کنه 😅 ' ادب کن بابا جان ادب کن

ادب کن گوگولی '

پدری نکردی ' انتظار نداشته باش که به عنوان پدر پذیرفته شی

و متاسفم که دکمه حرص خوردن شما دست منه و این موقع ها قلقلکش میدم

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ