موقعیت ۱۳۹

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 23:59

خب خب خب

چه روز جالبی بود امروز

صبح قرار بود برم دنبال مرخصی

اما خواب اجازه نمیداد از تخت بلند شم

اونقدر محکم منو گرفته بود که

حتی تماس های بقیه برای بیدار کردنم کافی نبود

بعد ۳ ساعت بالاخره دل از خواب کندم

و با کمک حموم سرحال شدم

کت شلوار سبز تن کردم (البته که خیار نشدم)

و یک کت سفید سیاه طرح پیردوپیل پوشیدم

( که خیار دیده نشم)

یکم هم با سرخاب سفید صورتمو بزک کردم

کارت بلیط اتوبوسم خالی بود

و برای اولین بار بلیط الکترونی با برنامه خریدم

عینک افتابیمو زدم و کاملا اماده رفتم

اتوبوس از دور دیدم

اومدم از خیابون دوطرفه رد شم

یه ماشین سفید نمیدونم چی چی

(مدیونی فکر کنی اسم ماشینارو بلد نیستم)

با راننده خونسرد داشت رد میشد

با دستم براش دست تکون دادم که

(پسر ' دِ رد شو دیگه🐣)

پسره خیال ورش داشت سرشو اورد بیرون گفت : جانم؟

وسط این هیر و ویری

البته که راننده اتوبوس بازیش گرفت

و دقیقا با سی ثانیه تفاوت فاصله از رو به رو رد شد

دست از با دراز تر رفتم نشستم منتظر اتوبوس بعدی

بعد بیست مین دیگه حوصلم ترکید

داشت گرمم میشد

و با یه حرکت انتحاری برگشتم خونه🍭

به اغوش خواب عزیز برگشتم

بعد از ظهر هم که حسابی باد و رعد بود

من و گانگستر هم نوبت عکس داشتیم

به زور از خونه بیرون زدیم

کلا امروز رو مود خونگی بودن بودم

کاملا بی حوصله

بارون خانوم اجازه نداد این وضع ادامه پیدا کنه

و با رعد و برق و قطرات اَبَر بزرگ بارون

ذرت مکزیکی و قهوه شکلاتی ولنو به تاین سپردیم.

اونقدر عکسا بامزه در اومده بودن و خندیدیم

که حتی عکاس بی حوصله رو به خنده انداختیم

بارون که شدت گرفت به خونه برگشتیم

گانگستر برای فنچ موچی خرید

بهونه درس خوندن بچه

گفته بودم درسای فنچ بهتر شدن

هنوزم از مدرسه فراریه

اما بیشتر درس میخونه

بنده خدا راست میگفت استرس نیاز نبود

فقط زمان نیاز بود که شرایط رو روال بیفته

اخر شب هم با فنچ پانتومیم بازی کردم

هنوز یکم مشکل داره با صامت مصوت ها

و با تقلبی از گانگستر کمک میگرفت

تا کارت ها رو براش بخونه

و نگم از ادا بازی فنچ

هربار منو شگفت زده میکرد

و بهم یاد میداد که چطور بدون صدا

یک کلمه رو بازی کنیم

اول هر کلمه هم رسم داره بچه

که ادای راه رفتن در بیاره

به چه قانونی ؟ اللهُ اعلم.

با هیولای درونم دوست شدم

دیگه پنهونش نمیکنم

بروزش میدم ' هرچند خوشم نمیاد

*امروز تو راه برگشت گانگستر که چون از یه سگ ترسیده بود

از قسمت پیاده رو به خیابون پناه برده بود

گفت : آدم خوبه با یکی که نترس باشه بیرون بره

کسی که از هیچی نترسه '

گفتم : چطور '

درحالی که از یه گربه فاصله میگرفت

گفت: یکی مثل من ترسو به یک فرد نیاز داره که از هیچی نمیترسه خوب نیست ادم مثل من از هرچیزی بترسه

گفتم : تو خوبی' یکی مثل من بده که از چیزی نمیترسه و لوس نیست

گفت : تو میترسی

گفتم : من ' از کی؟

گفت: از خودت .

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ