تاریخچه شروع اون کار

یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ 21:50

سرم درد میکنه گفتم بنویسم یکم آروم شم.

موضوع برمیگرده به چند سال پیش

من تازه ۵ام شده بودم ، میخواستم کلاس اول راهنمایی رو جهشی بخونم

که......

ششم رو آوردن، یعنی غیر پنجم من سال بعدش باید میرفتم ششم،

و من کمی افسرده شدم ، حتی تب کردم و دکتر خانوادمون خیلی مسخره ام کرد که به خاطر دلیل مسخره‌ای تب کردم.

خلاصه پنجم تموم شد و تابستون رسید،

من خیلی کامپیوتر دوست داشتم و مدام پاورپوینت درست میکردم، یکروز که حوصله ام سر رفته بود، شروع کردم گشتن پوشه های بابا

تو یکی از فولدرای به اسم شعر دوتا لینک پیدا کردم....

اولین آشنایی من با رابطه و .... به طرز بدی رقم خورد.

یک سایت بود و اون صفحه که ذخیره شده بود تو کامپیوتر بابا

فقط ..... محارم بود، که شامل خاطره های مردم بود.

اولین نوشته .....

اولین نوشته درباره ... با پدر بود.

من اصلا نصف چیزایی که میخوندم رو نمیفهمیدم

از اون روز من بیخوابیم شروع شد

شبا نمی‌خوابیدم ، و درباره چیزهایی که خوندم فکر میکردم

ولی کم کم رابطه ام با بابا سرد شد.

دیگه بهش اجازه ندادم منو ببوسه

اوایلش بابا عصبی شد

چون بابا وقتی بچه بودم

چون بهش شبیه بودم و بهش نه نمیگفتم

منو دوست داشت

من مذهبی بودم ، و هیچ وقت چیزی طلب نمیکردم

فکر میکردم حرامه

فکر میکردم اگر آدم نون داشته باشه برای خوردن

پس طلب کردن کیک و پفک و بستنی حرامه

و تا الان اینطورم ،

به هر حال اول فکر کردم با خودم و گفتم نخون بده.

اما بعد کنجکاو شدم ،

و نوشته ها رو شروع کردم به خوندن

یادمه وقتی برای اولین بار سرچ کردم اندام تناسلی

و براد پیت برهنه رو دیدم

فکر کردم مریضه ....

و چند روز ناراحت بودم

چون فکر میکردم

بازیگر مورد علاقه ام مریض بود‌.

کمتر از یک ماه بعد به خواهر بزرگم(خانم فگر) گفتم که

من اینارو تو کامپیوتر بابا دیدم بهش بگو پاکش کن

بابا پاکشون کرد ، اما من که حفظم شده بود...

روز و شب به اونا فکر میکردم

حالم بد میشد

بعد دو سال شروع کردم سرچ کردن

و قتایی که تنها میشدم

و وقتی فهمیدم بابا شک کرده

رمزی سرچ میکردم .

چطور؟

خب یکی از شاگردای بابا

یک پاورپوینت درباره انیمه درست کرده بود

و اونجا بود که با ژانرهای (یوری، هنتای و یاویی ) آشنا شدم

حالا سرچ میکردم انیمه هنتای و بعد از قسمت مشابه می‌رسیدم به....

مثل الان نت فیلتر نبود و راحت به همه چی دسترسی بود.

بابا اون زمان برام گوشی نمیخرید تا مثلا آسیب نبینم

(یا به قول خودش خراب نشم) اما اون نمی‌دونست

از صدقه سر خودش من با عالم کثافت آشنا شده بودم

........با محارم.

ما خانواده پر جمعیت بودیم یک فامیل بزرگ داریم

و من دیگه اجازه نمیدادم هیچکس منو لمس کنه ،

به درجه ای رسیدم که حتی اجازه نمیدادم خانم ها منو ببوسند.

یادم نمیاد آخرین باری که بابا منو بغل کرد کی بود.

عید هر سال تنها وقتایی هست که بابا منو میبوسه ‌.

حدود ۱۲ یا ۱۳ سال پیش من به این ماجراها دچار شدم ،

اما هیچ وقت پامو خطا نذاشتم۰

با اینکه پشیمونم‌،

من الان با هر حرف با جنس مخالف قلبم تپش میگیره.

و فکر می‌کنم از این برمیگرده که هیچ ارتباطی با هیچ جنس مخالفی نداشتم🤦‍♀️🤷‍♀️

و تا الان آثار اون نوشته ها، اونکارِ

جدیدا یک راه حل پیدا کردم براش.

امیدوارم کار بکنه، فعلا که مانعم میشه

تا ببینیم چی میشه.

نوشته شده توسط: ماری جین

هورمونام

یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ 21:24

احساس میکنم بدنم بی تربیت شده

مامان داشت با پسرعمه ام خواستگار قبلیم

حرف میزد که با بابای زلزله و خانم فگر

رفته بودن بیمارستان تا به اخمو خانم شیر بدن و برگردن

قلب و بدنم شروع کرد به تپش

عجب....

البته بعد حمام رفتن حالم بهتر شد

و البته دیگه بهش فکر نمی‌کنم.

لعنتی من اصلا ازش خوشم نمیاد ، مغز خر .

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۶۲

یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳ 20:52

ناهار خونه حاج عمو دعوت بودیم

البته که من سفره فرش نشده عازم شدم به برگشتن به خونه

به هدف ماموریت پخت ماهی کپور برای خانم فگر

از ساعت ۱ تا ۲ منتظر ایستاده بودم ماهی بپزه

روش کلی کنجد ریختم (چون شیر افزاست)

وخرما مکعبی درست کردم (خرما و ارده و کنجد و آرد نخودچی و هل و دارچین )

و کاهو براش شستم و گذاشتم ،بازم چون شیرافزاست

خلاصه با سینی از پله ها بالا رفتم و از بالا بوم رفتم به آپارتمان خونه عمو اینا

وقتی وارد شدم ، دیدم اِی دَدَم

ناهار خوردن🥲

ماهی رو بردم اتاق خانم فگر تا بخوره

و برام مثلا ناهار آوردن

یخ کرده بود😑

فقط برنج خوردم....

و بعد شروع کردم

تمیز کردن اتاق خانم فگر

و قایم کردن اسباب بازیای زلزلهِ

و مرتب کردن لباسای شسته شده

و کمک به خانم فگر برای پر کردن

نمچه شیشه شیر برای اخمو خانم

بعد رفتن خانم فگر به بیمارستان

برای شیر دادن به اخمو خانم برگشتم خونه.

بعدش زلزله همراه با مامان اومد خونمون و فنچ رو که کنارم خواب بود رو خواست به زور بیدار کنه روی بچم خوابید و با خباثت میخندید 😂

فنچ گریه کرد و منم گوشی دادم دست زلزله و فنچ رو بغلم خوابوندم

هر دوشون خوابیدن و من نخوابیدم 😑😆

میخوام برم حموم ، ولی حال ندارم

بدنم درد میکنه سرم بیشتر.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۶۱

شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ 19:36

پشت بوم دارم میرم خونه عمو

هوا سرده و آسمون ستاره داره

کاش چیزی نشه بیشتر عصبی بشه

تبصره: ساعت ۲۰:۸ با خانم فگر و بابای زلزله

داریم میریم بیمارستان، چون بچه مونده

سوار ماشین شدیم و به بابا زنگ زدم که دارم میرم

برگشت بهم گفت : چرا الان بهم زنگ میزنی؟

میخواستی برسی و زنگ بزن

میگفت این از اصول نیست الان بهم زنگ بزنی

نمیدونم چشه بابا ، واقعا که

احترام بذاری جواب تشره

احترام نذاری جواب تشره

تبصره ۲: ساعت ۲۱ برگشتیم خونه.

نمیشه به بچه شیر بده و فقط علکی اونجا می‌مونن و حتی جا نیست مردم زیر انداز انداختن و جا کثیفه و......

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۶۰

شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ 16:6

همه ماشینا با ماشین حاجیا اومدن

صدای کِل و آهنگشو کل آپارتمان رو پر کرده بود

اما

نه من و نه هکر و نه نویسنده

نه پایین رفتیم و نه حتی از بالکن نگاه کردیم

تازه بابا اومد خونه دعوا و داد و بی داد

گفت: شما حیوونید حشرید، آدمید چی هستید که نیومدین

من از اتاق بیرون نیومدم تا حرمت ها شکسته نشه

ولی تو دلم گفتم بسوز بابا جان بسوز

اون چرخ و فلکی که تو سوارشی بالا و پایین میشه.

ساعت ۱۲ هکر به بابا زنگ زده بود که بره دنبالش مدرسه و بابا مثل همیشه به خاطر خودش و خانواده اش شونه خالی کرد، بهانه آورد که میخواد بره فرودگاه استقبال ، درحالی که ساعت ۲ رفت فرودگاه.

ولی دلم خنک شد ، چیزی که عوض داره گله نداره.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت۵۹

شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ 14:14

همزمان ناهار و شام پختم عدس پلو و سویا، و ماکارونی و خواستم فلافل هم سرخ کنم اما وسیله اش رو پیدا نکردم تو کابینت

بین آشپزیم برق رفت و من و فنچ تو آشپزخونه وقت گذروندیم باهم ، چون اونجا نور بود و گرما

و من از ساعت ۱۲:۳۰ خوابیدم و تازه بیدار شدم

(شکمم و روده ام درد میکنه این چند روز خیلی عصبی شدم)

خونه عموم که میشن مادر شوهر و پدر شوهر خانم فگر ، از حج برگشتن

آپارتمان ما وسط شهر به یک روستا شبیهِ

چون حدود ۹ خونه اش رو فامیلای ما تشکیل میدن

همه فامیل برای استقبال رفتن فرودگاه

بابا هم با فنچ رفت ، من خواب بودم و نویسنده کلا اهل اینجور چیزا نیست

بابا قبل رفتن به نویسنده گفت که چرا من نمیرم ،

اونم بهش گفت چون منتظره هکر بیاد خونه

گفت به اونچه 😐(بچه مدرسه است و کلید نداره ، بیاد کجا بمونه😶)

حرصی شدم اما خودمو زدم به خواب تا اینکه بابا رفت

وقتی هم رفت به مامان زنگ زدم و خودمو خالی کردم

دِ آخه طرف حال نداره منو ببره بیمارستان آجیم رو ببینم ،

بعد میخواد بره استقبال برادرش

چه فرقی میکنن

برادرش از خواهر من عزیزترِ

گور بابای همشون ، ظرف دارم باید برم بشورم ، نشُستم به خاطر قطعی برق.

کاش ماست داشتم ، با عدس پلو ماست می‌چسبه .

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۸

شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ 8:21

دوباره وارد لاک افسردگیم شدم

احساس اون آدمی رو دارم که از یکی فرار می‌کنه

وبعد مدتها برای نفس گرفتن ایستاده

و دنبال کننده اش خوش و خرم بهش رسیده

و با دستای زشتش بغلش کرده

فنچ رو نبردم مدرسه

حتی برای درست کردن صبونه بیدار نشدم

هکر صبونه درست کرد برای خودش و نویسنده و بابا

بابا در اتاقو باز کرد و باز گذاشت

من زیر پتو بودم خمار خواب

چیزی نگفت ، لباس پوشید و رفت

مطمئنم مامان میاد یک دعوایی تو راهه

اومدم بیرون با پتو دورم نشستم تو پذیرایی

بوی عطر بابا کل خونه رو گرفته

کف معده ام میسوزه

شکم و کمرم و پاهام درد میکنن

سرم داره میترکه

و بدنم....

احساس میکنم سنگین شدم ، خیلی سنگین

انگار هر انگشتم ۱۰ کیلو وزن داره

حتی بدنم رو هم نمیتونم تکون بدم

باید برم ناهار درست کنم

باید برم خونه رو تمیز کنم

من..........

من خستم.

بغض دارم

اما حتی نمیتونم گریه کنم

دلم میخواد مثل قبل

فقط بخوابم

۵ ساعت

۲ روز

۶ ماه

۲ سال

فقط بخوابم

از تظاهر خسته شدم

یک ساله دارم تظاهر میکنم

بهشون میخندم

به آدمایی که ازشون خسته شدم

آدمایی که ازشون بیزارم

و فقط به خاطر این جبر جغرافیایی

باهاشون در ارتباطم

دلم یک مرد تو زندگیم میخواد

یکی که مراقبم باشه

یکی که لازم نباشه درباره خانواده ام بهش دروغ بگم

یکی که نوازشم کنه

یکی که بغلم کنه

یکی که بهم احترام بذاره

یکی که براش مهم باشم

یکی که بهم بگه گور بابای دنیا

دستش رو مشت کنه و

بکوبونه تو صورت هرکی ازش متنفرم

درحالی که بازوی دست دیگه اش دور کمرم باشه.

😬 (دور از افسردگی ، فیلم هندی شد🤦‍♀️)

لابد بعدش میخوام

که با پاهاش هلیکوپتر برونه😂

و درحالی که با باد هلیکوپترش

آپارتمان رو منهدم کنه منو ببره تو قصرمون لس آنجلس

که تو جهنمه آتیشه ، اما به خاطر محبت اون به من

قصرمون در تماس با آتیش سبز میشه

😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

یاد فانتزیای عباس تو سایت فورجوک افتادم

هییی یادش به خیر چه زمانی بود

نمیدونم چرا یهو همه چی خراب شد

و دیگه سایت به روز نشد مثل قبل

نوشته شده توسط: ماری جین

« عمداً.»

شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ 1:19

اومدم اتاق فنچ رو بخوابونم

گریه میکرد، فکر کرد الان بهش میگم بس کن

در عوض بغلش کردم و گفتم گریه کن ، با غصه نخواب

براش آهنگ تینا رو خوندم :

ای دختر خوشگل من

نمیای به دنیای من

نمیخوام بر بخوری

اینجا تو به مشکل من

مامان تو رو دوست داره

اما نمیخواد دوباره

مراقب یکی دیگه

عین خودش شه بیچاره

دخترک نازِ مامان

اینجا جای قشنگی نیست

من جنگیدم برای هر دومون

ولی انگار کافی نیست....

بعد گریه کردن فنچ

براش قصه خوندم‌ ، وسط قصه خوندنم گانگستر زنگ زد

و فنچ از حرص محکم دستم رو گاز گرفت

با خنده و شوخی ماجرا رو فیصله دادم

اما بهش تذکر دادن که کارش درست نیست

بعد ازش خواستم بخوابه ، که قصه درخواستی داد

وقتی گفتم بخواب گفت نمیخواد بره مدرسه

و وقتی دلیلش رو پرسیدم

گفت: مغزم درد میکنه

گفتم : راستش رو بگو

گفت: سرما خوردم

گفتم راستش رو بگو

گفت: هیشکی با من بازی نمیکنه.....

سرسام گرفتم از سرو کله زدن با بچه ها.....

و خودم هم انگار یک بچه ۵ ساله دارم تو وجودم و یک پیرزن ۸۰ ساله

که رابطه ای مثل نوه پیشفعال و مادربزرگ خوشی ندیده هستند

که بجه ۵ ساله دوست داره وقتش رو به بطالت بگذرونه

و پیرزن اجازه میده.......

«عمداً دارم به بطالت می‌گذرانم ـــ عمداً ـــ عمداً.»

– یادداشت‌های نیما یوشیج

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۷

جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ 23:46

بابا از زمین برگشت( اونجا میره براشون چایی دم میکنه همه به عنوان پرنسس میشناسنش ) ساعت ۵ اما راضی نشد منو ببره بیمارستان،

یعنی حاضر بود پیاده بره خرید 🚬

یا بره خونه بابای زلزله و یک دورهمی ۲ ساعته مردانه با فامیل داشته باشه اما منو نبره تا خواهرم رو ببینم که تازه زایمان کرده و از قضا بچه اش و خودش از دیروز تا فردا و شاید بعدش بستری هستند.....

طوری رفتار میکنه انگار چیزی نیست

و این دقیقا به این دلیل فاکیه که بچه دختره و پسر نیست

از این اختلاف جنسیت متنفرممممممممممممممم

(از عصبانیت تپش قلب گرفتم)

از قبل از تعیین جنسیت ، همه میگفتن این بارداری با قبلی فرق داره

و الهِ و بلهِ و حتما پسرِ

فاااااک

حتی روز سنو تعیین جنسیت خانم فگر کلی گریه کرد

و مامان اینو گفت: دختر هم خوبه.........

هم خوبه😀

من از وقتی باردار شد فقط دعا میکردم خودش و بچه سالم باشن

اما آدمای اط......

نه ، اما قوم جاهل اطرافم فقط پسر بودن براشون مهم بود.

طول روز بی قرار بودم ، چون از فکر کردن در خصوص

این موضوع فراری بودم

من از این زندگی فاکی نه با پسر بودن و نه با دختر بودن بچه خوشحال میشم

چون خوب میدونم هر کدوم قرارِِ زجر بکشه

* روزایی که مامان نیست من بی قرار میشم ، چون کل مسئولیت های مادرم روی دوش من می افتند و انجام دادن یا ندادنشون به یک اندازه بار سنگین دارن.

و بابا.... این مرد پرنسس همیشه خسته که حتی جوراباشو نمیشوره چون عارش میاد

هیچ کمکی جز گیر دادن نداره. از من انتظار داره درحالی که کمک دستش ایستادم برای یک تعمیر زپرتی فنی در حالی که من همه وسایل رو بیارم و جمع کنم و برگردونم براش شامِ وزیر الملکا درست بکنم و با فنچ مهربون باشم حتی اگه بخواد کاهو نشسته بخوره

(از قول فروغ نجات دهنده در گور است 🤷‍♀️)

سیگار میخوام و سیگارام تموم شدن......

* گانگستر قراره دوباره به خاطر زایمان خانم فگر با شوهر و مادر شوهرش از تهران بیان، کاش بشه اینا دیگه باعث دعوای دیگه ای نشن.البته بدبختا کاری نمیکنن ، فقط بابا از اختلاف فرهنگی با داماد حرصی میشه.....

* وقتایی که عصبی یا ناراحتم ، احساس میکنم کثیفم ، اصلا تحمل یک تار مو روی صورتم برام حکم عذاب جهنم رو میده ، و این احساس حتی با رفتن به حمام و سابیدن تا استخون از بین نمیره.....

بازم شبِ و سردردم عود کرده

و این فنچ دوباره بهونه کرده نمیخواد بره مدرسه و مامان کلید زاپاس خونه رو با خودش برده و زاپاس ندارم، آآآآآآآه

نوشته شده توسط: ماری جین

معجزه

جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ 3:51

دقیقا ۳۵ هفته پیش خانم فگر اومد خونمون ، استرس داشت بهم گفت آجی میخوام بهت یه چیزی بگم ، هنو کامل مطمئن نیستم

قبلش یکم چاق شده بود و ورزش میکرد

بعدش فرداش رفت آزمایش داد فهمید که برای دومین بار مامان شده ، ترسیده بود ، این بچه عجیب بود که در عین مصرف قرص چسبیده بود به تخمدان و موجودیتش رو ادعا می‌کرد.

الان با خانم فگر حرف زدم.

بچم انگار چیزی زده داره حرف میزنه خسته است خودش و صداش

خدایا شکرت

میگه که بچه سالم وسلامته

خدایا شکرت که مادر و بچه سالمن ، خدایا شکرت.

همیشه بعد نماز برای اولین نفر که دعا میکردم خودش بود ، همیشه هم از خدا میخواستم مادرو بچه صحیح و سلامت باشن.

هیی انگار یک وزنه از روی گردنم برداشته شد.

نوشته شده توسط: ماری جین

خاله شدن برای بار سوم

جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ 1:5

خبر رسید که خانم فگر بالاخره قراره توپ بسکتبالش رو تبدیل به آیلین کوچولو بکنه.

مامان ناراحت شد ، چون خانم فگر بهش زنگ نزد باهاش بره بیمارستان.

خانم فگر با جاریش و بابای زلزله رفته بیمارستان

مامان قبلا بهش گفته بود که بهش زنگ بزنه و خانم فگر امتناع کرده.

الان مامان داره غرغر میکنه

به نظرم تقصیر مامانه ،

هر عملی عکس العملی داره مامان خانم.

وقتی خانم فگر بهت میگفت که بیشتر با خانواده شوهرش ارتباط برقرار کنه .

هیی.....

کلا از همچین ازدواجی متنفرم

سنتی

پسر عمو دختر عمو

با خانواده سنتی

با خانواده هایی که از هم متنفرن

بین نوشتن این گانگستر بهم زنگ زد

یعنی دقیق ۴۹ دقیقه فقط غر زد و درد و دل کرد گریه کرد هییی

این زندگی ما هم عجب شخمیه.

یکی بیمارستان

یکی اونور ایران

یکی سر زمین

یکی اینور

لعنت بهش.

خدایا مراقب این دختر باش، خواهر بزرگه اس نذار این مداد رنگی ۶ تایی ناقص بشه.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۶

پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ 22:29

مامان داره خیاطی میکنه

و همزمان داره فیلم نبات میبینه

فنچ داره رو تخته جدیدش نقاشی ترسناک میکشه

و همزمان هر بار توپ از دست بچه ها می افته ثبت لحظه میکنه

هکر و نویسنده هم دارن والیبال بازی میکنن

اهنگ گذاشتن سر سیستم و با لباس آزاد جنب و جوش میکنن

بابا از دیروز که با عموها رفت سر زمین هنوز نیومده

بچه ها وقتی بابا نیست شادن ، حتی اگر دعوا کنن،

و من.......

از دیشب تا الان چسبیدم به گوشی و با c.ai چت میکنم

استرسم رو کم میکنه،

اصولا من بعد از اوتیسم مغزی من و سیاه

فقط به هر چیزی چنگ میزنم تا خودکشی نکنم

اون کار

رمان

وبتون

مانهوا

ورزش

پینترست

اینستا

سیگار

نشستن پای درد و دل بچه ها

و جدیدا هوش مصنوعی

................................

(اومدم بلاگفا تا غر بزنم)

نوشته شده توسط: ماری جین

منِ کلهِ قارچی

پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ 3:46

این پریودیه لعنتی سطح تستوسترون خونم رو رو هزار برده بود و بعد اونکار آروم شدم

از ساعت ۱۱ تا الان هیچ کاری نداشتم ، و خجالت میکشیدم درس بخونم که شاید کسی رو اذیت کنم کلا من آدم خیلی خجالتی ای هستم،

خیلی هر چند در ظاهر نباشم اما فقط خودم میدونم چقدر حقم به خاطر خجالتی بودن خورده شد

یکبار سر جلسه امتحان خودکارم رو به دوستم دادم چون خودکارش تموم شد و من لعنتی خودکار دیگه نداشتم، اونم بهم نگاه کرد 😐

گفت: تو چطور میخوای بنویسی؟ خودکار داری؟؟😑

اون لحظه یک لبخند خنگ بهش زدم🙃

چرا اینطوریم ؟؟ خنگ بی مصرف

کلا تو خونه حتی خجالت میکشم آب بخورم، همیشه حتی اگر گرسنه ام بشه یواشکی میخورم ، یا ۸ یا ۱۳ ساعت گرسنه میمونم ، یا اگر دارم غذا میخورم حتی اگر گرسنه باشم دست میکشم

واقعا چرا؟

فااااااااک

لعنتی هيچ کاری نکردم ......

و زمان داره مثل جت میگذره

لعنت بهش

فکر کنم امسالم قراره تو این تيمارستان بمونم.

جدیدا حتی از مرگ هم میترسم

با وسوسه هام به اونکار

انگار نه این دنیا رو دارم نه اونجا رو

یک حس معلق مثل یک رادیکال آزادِ بی واکنش.

نوشته شده توسط: ماری جین

کتاب

پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ 1:51

میخوام کتاب

(وقتی بدن نه می‌گوید) رو بخونم

اما نسخه چاپی ایش ۳۸۹ تومنه.......

و نسخه مجازیش ۴۴ تومن (من از کتابای مجازی متنفرم)

بعدا که پول دست افتاد باید بخرمش.

(اینجا نوشتم یادم نره)

نوشته شده توسط: ماری جین

خدا و من

چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ 22:4

خدا یا منو خیلی دوست داره، یا منو خیلی دوست داره

چون بعد هر تصمیم مهم تو زندگیم

🌋

عامل بازدارنده ِ ، قوی حاضر میشه

یا امتحان الهیِ یا .....

یا امتحان الهیِ🤷‍♀️

غیر این قبول ندارم 😇

وگرنه این حجم از بهم ریختگی برنامه ناعادلانه است

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۵

چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ 20:18

تو پذیرایی نشستم

مامان بیرونه رفته فنچ رو بیاره

فنچ تولد دوستشه

هکر اتاقمونه با توپ بازی میکنه

نویسنده اتاق باباس ، داره آهنگ میخونه

امروز قرار بود بابا بره سر زمین و نویسنده میخواست ساعت ۲ بره کلاس بسکتبال جبرانی

که بابا بهش گفت نمیتونه ببرتش چون میخواد بره سر زمین

و بعد بابا ساعت چند رفت سر زمین ؟؟؟؟

ساعت ۷ 🙃

و اونم چرا؟؟

چون منتظر عمو بود که بچه اش رو برده بود دکتر🙂

یعنی من مرده بودم از حرص

و اینجا بود که من به این وجه اشتراکم با بابا متوجه شدم.

اینکه هر دومون خانواده امون برامون اولویته ،

و بابا براش مهم نیس متاهله و بچه داره، همیشه خانواده‌ خودش براش اولویته یعنی برادراش

من اما دارم روی این ویژگی کار میکنم

چون هر چقدر که خانواده آدم مهم باشه ، زندگی خودش هم مهمه و باید بین این دوتا تعادل باشه.

بالاخره این پریودی بازیش تموم شد ،

از درد دارم میترکم

و مثل همیشه، اونقدر غد و مغرورم که برم دکتر

(البته از منت گذاشتن متنفرم ، حاضرم از درد بمیرم اما کسی بهم نگه پول دکترت اینقدر شد ، یا برم بیمارستان پیش یک دکتر عمومی بعد ساعت ها انتظار یک دکتر ..... بهم بگه که داروخانه بیمارستان دارو نداره برای همچین دردایی😐)

نوشته شده توسط: ماری جین

گزارش ۱

چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ 15:27

ساعت ۱۲ بیدار شدم.🥲🤦‍♀️

و کاچی به از هیچی🌱

به خودم سخت نمیگیرم ، چون دیشب با سردرد خوابیدم و برای خوندن پی دی اف زیست گوشی رو گرفتم و بعدش خوابیدم.

احساس خوبیه وقتی عادت و مغزت رو کنترل میکنی ، احساس میکنم قوی ام البته یک احساس راهبیت نامحسوس هم دارم📿😄

حموم کردم و نماز خوندم و الان خوشحال ترینم

حتی با اینکه شکم درد دارم و با کیسه آب گرم و چایی دارم درس میخونم.

نوشته شده توسط: ماری جین

دیسیپلین

چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ 1:21

دارم سعی میکنم

۱_اون کار رو انجام ندم

نیز

٢_ دوباره سمت هوش مصنوعی نرم.

و ....

سخته؟

خب طبیعتا سخته

اما اینجا بنویسم تا فراموش نکنم(مثل هر بار)

مخبطِ زایل عقل ، نرو !

نرو سمت AI چون:

هر بار که سیناریو می‌ساختی سریع دلزده می شدی و سمت یک کارکتر جدید میرفتی، و هر بار متوسط برای هر کارکتر حدود ۶ ساعت وقت میذاشتی، پس

تنها ترین بتای فراریِ از رابطهِ سینگل به گورِ مُشَوَشِ اخمو ، نکن.

نکن عزیزم من ، نکن فایده نداره

برو دنبال یک کار مفید تر.

صبح بیدار شو( اینجا حاضری بزن)

از یک جایی برای خلاصی از این مخمصهِ سرگردانی که اسمشو زندگی گذاشتی تلاش کن.

بچه ها دیگه بزرگ شدن ، و آلان ماموریت تو تموم شد، بهشون یاد دادی و هنوز راهنماشون هستی ، پس به حرفایی که بهشون میزنی خودت هم عمل کن تا نشی رطب خورده و منع رطب کرده.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۴

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ 22:11

سرم درد میکنه. تازه شام خوردیم.

وقتی برگشتیم برق رفته بود و دیر اومد، من خوابیدم، الانم باید برم آشپزخونه ترکیده رو جمع کنم.

گانگستر بهم زنگ زد امروز و بهم گفت که برم راهنمایی رانندگی و قیمت بگیرم شاید اون نصف هزینه رو بده

............ بین نوشتن رفتم با کمک مامان آشپزخونه رو جمع کردیم.

چشمام درد میکنن.

اما هنوز دارم به پیشنهاد گانگستر فکر میکنم،

فکر می‌کنم امروز روز رانندگی من بود ، بعد از سال ها صبر ، کاش بشه

🧿 از اینا میذارم تا دنیا چشمم نزنه ، یا بهتره بگم دنیا. چشممو درنیاره🤣😂😁

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۳

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ 13:16

کنار آتیش نشستم

بابا داره تاب بازی میکنه و فنچ هلش میده،

نویسنده هم داره تاب بازی میکنه.

مامان داره وسایل رو جمع میکنه تا بیاد کنار آتیش بشینیم.

همیشه احساس معذب بودن دارم،

مامان اومد و همه دورش جمع شدیم ، چای ریختیم، و با کوکی و قند چای آتیشی و طعم دار شده با هِل رو نوشیدیم.

البته فنچ تموم کوکی ها رو خورد🐣

اهنگ (منو ببوس رو پخش کردم) مامان سرش روی پام بود و شروع کرد گریه کردن.

بابا و مامان هر دو یاد باباهاشون افتادن.....

کنار هم نشستیم بعد مدتهااااااا یکم آروم بودیم ، البته همه سعی میکردیم آروم باشیم ،فشار روی همه بود 😁

روز خوبی بود به نسبت.

نوشته شده توسط: ماری جین

پیشنهاد رانندگی

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ 11:34

بابا وقتی میخواد بگه که همیشه عصبی نیست، یا مثلا خوشبگذرونه جوگیر میشه

الان بهم گفت میخوای سوار ماشین بشی؟

تو دشت و زمین نا هموار و رانندگی؟؟

انگار داره به بچه ۱۰ ساله جایزه میده

بهش نه گفتم

(وسط نوشتن بودم)

بعد پیاده شد و من پیاده شدم.

گفت خو میدونی کلاچ چیه؟

منم خنگ بهش نگاه کردم و گفتم نه.

فکر کرد میدونم ترمز و کلاچ و گاز چیه،

اول یکم توضیح مختصر داد و من حدود ۵۰۰ متر ماشینو روندم و بعد راه باریک شد و باید از کنار یک تپه خاکی دور میزدم، و من اول استرسم کم بود و بعد استرس گرفتم وقتی ماشین کامل نچرخید و ماشین گیر کرد ، بین آسمون و زمین گیر کرد🥲🤦‍♀️

پیاده شدم و بابا زمین زیر چرخ جلویی ماشین رو کمی کند و زیرش کمی خار گذاشت ، و همه پیاده شدن و ماشین حرکت کرد.

اولین تجربه رانندگیم بد نبود، ولی من کلا پوکر فیسم

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۲

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ 9:10

تو ماشین نشستم ، پشت صندلی کمک راننده، فنچ تو بغلم نشسته ،نه اینکه جا نباشه، اما گربه ام فقط توی بغلم آروم میگیره

از ساعت ۷ و نیم بیرون زدیم به دشت و کمر

تا الان دنبال جای مناسبیم، همه جا مه گرفته و گرسنمون شد.

نوشته شده توسط: ماری جین

توبه

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ 3:14

صد باره هرچی برنامه هوش مصنوعیه رو پاک کردم ، امیدوارم این‌بار توبه ام نشکنه .

سومین روزیه که نه نماز میخونم و نه پریود شدم ، فقط علائمش رو دارم ، انگار اومده شهر بازی داره با من بازی میکنه.....

این‌بار میخوام اگه اونکار رو کردم شب روی زمین بخوابم.

میدونم بعدش کمرم به چوخ میره

نوشته شده توسط: ماری جین

گفت و گو با خودم

دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ 23:59

بزرگتر که بشیم

متوجه خواهیم شد که

بخشیدن، لطفی است در قبال خود

نه طرف مقابل.

گاهی زمان که بگذرد

متوجه خواهیم شد که

شاید طرف مقابل

در نسخه قدیم خودش

ناکاملی ها و نقصانی داشته

و دلیل آن رفتار ها در، اوِ قدیم

ناآگاهی های او باشد

•خب داشتم میگفتم

بزرگتر که بشیم...

_ کی بزرگتر میشیم؟

• ناگهان جرقه هایی در مغزمان زده می‌شود ،

این جرقه ها طرفدار زمان و مکان خاصی نیستند

، بسیار ناگهانی و اتفاقی رخ می‌دهند.

آن زمان حجم بسیاری از درک وجود ما را فرا می‌گیرد و ما را تبدیل به بزرگتر های عاقلتر می‌ کند .

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۲

دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ 23:25

نویسنده داره در اتاقمون رو رنگ میکنه(نقاشی میکنه)

بابا تو اتاقشه با رفیق محبوبش🚬

مامان آشپزخونه است داره مایه پیتزا درست میکنه تا فردا بریم بیرون ، برای روز پدر ( میخوام به خودم قول بدم ، بد هم بگذره به خودم خوشبگذره)

فنچ و هکر هم دارن روی تخته جدیدِ فنچ ریاضی تمرین میکنن

یکم قبلتر عمو کوچیکه و عمو وسطیه و عمو خیلی کوچیکه به همسرانشون و مامان بزرگ خونمون بودن، مامان بزرگ خیلی عوض شده ، خیلی داره تحقیر میشه ، نمیدونم چرا دلم براش نمیسوزه. شاید چون از بچگی ازش خاطره خوب ندارم.

دارم فکر میکنم به خودم،

یعنی میرسه روزی که من به یک چیزی پایبند باشم؟

تنها چیزایی که من بهش پایبند بودم به مرور و هی عوض شدن

۱ - پینترست

۲ - اینستا

۳ - هوش مصنوعی

۴ - اورثینگ

۵ - سناریو بافی

که هیچ کدومشون مثبت نبودن.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۱

دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ 6:9

کنار بالکن اتاق نشستم.

تازه بالکن بودم و داشتم فکر میکردم خودمو پرت کنم،

هوا سرد بود و کسی جز یک گربه سیاه بیرون نبود.

یک ماهه بی خوابی میزنه به سرم

شب تا ساعت ۶ بیدارم و ۶ تا ۱۲ یا ۲ ظهر میخوابم

اونکار هم برای خوابیدن دیگه موثر نیست ،

سرم درد میکنه

مثل سردردایی که بعد از قطع کاربامازپین میگرفتمه، ضربان دار و گوی مانند، انگار سرم یک یک هندونه آهنیه و مغزم یک سیب سفت که با هر حرکت من توی سرم قل میخوره.

این ماه فصل امتحانات بود ، و بچه ها و بابا خونه بودن و من اصلا حوصله همشون باهم رو ندارم.

همش دعوا و حرف و ساکت شو بابا خوابه و از این.....

فنچ جدیدا عصبی شده و زیاد دست بلند میکنه، از اثرات زندگی توی تیمارستانه.

امروز بازار رفتم با مامان و ......

دلم خرید میخواد. چند سالیه یک خرید نداشتم‌.

واقعا چرا از کار در اومد وقتی انداره .... به پول نیاز دارم🙃

من واقعا دیوونه ام.

(کاش اونی که میخونه فاز برنداره ، حوصله ندارم نظرات رو ببندم ، گاهی ارتباط میگیرم با بقیه )

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵۰

یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ 16:11

..........

بیرونم و الان فهمیدم پد نذاشتم و اومدم بیرون🤦‍♀️

من کی بزرگ میشم ،

من بیش فعال هستم یا بچه؟

همیشه بچه

همیشه لجباز

همیشه معترض

همیشه بد خلق

کنار ایستگاه ایستاده بودم و به یک میله ای تکیه داده بودم،

وقتی داشتم به آسمون آبی و ابرای سفید نگاه میکردم فکر میکردم...

کاش میشد الان غیب بشم روحا و جسدا،

و لباس هایم

این قیدهای کتانی و پلی‌آستری

چنان روی زمین بی افتند که گویی کسی آنها را نپوشیده.

فکر کنم دچار افسردگی pms شدم.‌.....

رفته بودیم مدرسه نویسنده تا رضایت نامه اش رو امضا کنیم.

معاون با ناباوری بهم گفت : مادر یکی از بچه هایی؟؟؟( دومین بار است که کسی اینو بهم میگه) ....

البته که من بیبی فیس هستم ،

یک ماشین از کنار جاده گذشت ، راننده کنار دستش یک تدی بزرگ کرم رنگ نشونده بود.....

سوار اتوبوس شدیم،کمی شلوغ بود دوباره

ناگهان یک پیرزن از قسمت زنونه قل خورد و افتاد.‌.

بعد آقاش اومد

بهش نگاه کرد و گفت: افتادم🥺

کمکش کرد بلند شه ، و بعد کنار خودش بردش قسمت مردونه و کنار هم نشستن.🌱

اینا نشونه است تا مرتبط شم یا ازدواج کنم؟

Pms منو به فکر کردن وادار میکنه....

نوشته شده توسط: ماری جین

اونکار ۵

یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳ 3:33

دیروز تا الان نماز نخوندم......

احساس میکنم دو نفر تو منن

یکی مثل حیوون شهوتی

یکی مثل فرشته ها از رابطه فراری

از خودم متنفرم، چون برده شهوت شدم

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۴۹

شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ 19:56

فنچ روی تختم خوابیده بود و زلزله با باباش اومده بودن خونمون

بعد تلاش های مکرر زلزله برای بیدار کردن فنچ ، بالاخره فنچ بیدار شد.

و از تخت بلند نشد

گفتم فنچ چرا بیدار نمیشی؟

گفت نمیشه خیسم

گفتم😀

گفت آب شدم ، روی تخت آب شدم

🥲تخت بیچاره من

الانم با زلزله رفتن تو پذیرایی

من حال نداشتم برم پیش بابای زلزله خسته بودم کلا امروز

نوشته شده توسط: ماری جین

حسودی

شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ 1:44

به آدمایی که دلشون برای خونه تنگ میشه حسودیم میشه:)

روزایی مثل الان ، سعی میکنم هر جای خونه بشینم تا احساس خفگی کمتری داشته باشم.

دیگه حتی سیگار لعنتی رو نمیخوام.

همه چی فیکه، تقلبی.

نوشته شده توسط: ماری جین
صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ