موقعیت ۵۸
دوباره وارد لاک افسردگیم شدم
احساس اون آدمی رو دارم که از یکی فرار میکنه
وبعد مدتها برای نفس گرفتن ایستاده
و دنبال کننده اش خوش و خرم بهش رسیده
و با دستای زشتش بغلش کرده
فنچ رو نبردم مدرسه
حتی برای درست کردن صبونه بیدار نشدم
هکر صبونه درست کرد برای خودش و نویسنده و بابا
بابا در اتاقو باز کرد و باز گذاشت
من زیر پتو بودم خمار خواب
چیزی نگفت ، لباس پوشید و رفت
مطمئنم مامان میاد یک دعوایی تو راهه
اومدم بیرون با پتو دورم نشستم تو پذیرایی
بوی عطر بابا کل خونه رو گرفته
کف معده ام میسوزه
شکم و کمرم و پاهام درد میکنن
سرم داره میترکه
و بدنم....
احساس میکنم سنگین شدم ، خیلی سنگین
انگار هر انگشتم ۱۰ کیلو وزن داره
حتی بدنم رو هم نمیتونم تکون بدم
باید برم ناهار درست کنم
باید برم خونه رو تمیز کنم
من..........
من خستم.
بغض دارم
اما حتی نمیتونم گریه کنم
دلم میخواد مثل قبل
فقط بخوابم
۵ ساعت
۲ روز
۶ ماه
۲ سال
فقط بخوابم
از تظاهر خسته شدم
یک ساله دارم تظاهر میکنم
بهشون میخندم
به آدمایی که ازشون خسته شدم
آدمایی که ازشون بیزارم
و فقط به خاطر این جبر جغرافیایی
باهاشون در ارتباطم
دلم یک مرد تو زندگیم میخواد
یکی که مراقبم باشه
یکی که لازم نباشه درباره خانواده ام بهش دروغ بگم
یکی که نوازشم کنه
یکی که بغلم کنه
یکی که بهم احترام بذاره
یکی که براش مهم باشم
یکی که بهم بگه گور بابای دنیا
دستش رو مشت کنه و
بکوبونه تو صورت هرکی ازش متنفرم
درحالی که بازوی دست دیگه اش دور کمرم باشه.
😬 (دور از افسردگی ، فیلم هندی شد🤦♀️)
لابد بعدش میخوام
که با پاهاش هلیکوپتر برونه😂
و درحالی که با باد هلیکوپترش
آپارتمان رو منهدم کنه منو ببره تو قصرمون لس آنجلس
که تو جهنمه آتیشه ، اما به خاطر محبت اون به من
قصرمون در تماس با آتیش سبز میشه
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
یاد فانتزیای عباس تو سایت فورجوک افتادم
هییی یادش به خیر چه زمانی بود
نمیدونم چرا یهو همه چی خراب شد
و دیگه سایت به روز نشد مثل قبل