پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳
18:32
تو ماشین و اهنگ شوقر دادی عربی تو گوشم پلیِ
خواهرم(گانگستر شهر آمل)که دیروز اومده بود از تهران با شوهرش
امروز میخواست بره بیرون بستنی بخوره ، و سر سفره گفت که ما هم باهاش بریم .
بابام قبول کرد ، و بعد که ساعت ۴ و نیم شد و دامادمون خواب بود و گانگستر شهر آمل میخواست بره حموم ، بابام به اتاق اومد و گفت زودتر، فقط همین. البته من قبلش بهش گفتم بابا من دلم شور میزنه نمیخوام برم ، گفت چرا؟ ؟؟؟ گفتم نمیخوام مشکل بشه ، میدونم ما هیچکدوم همو تحمل نمیکنیم و قبلش خانم فگر از خونمون رفته بود و اونم حرصی شده بود چون زلزله اش با فنچ ما دعوا میکرد ،و خودش تحمل نمیکرد چون باردار بود. بابام گفت : نه بابا من اهمیت نمیدم اصلا من خوبم و از این حرفا
ساعت ۵ونیم همه آماده شدیم، گانگستر شهر آمل و دامادمون و خانم فگر و زلزه اش و فنچ باهاشون رفتن ، و بابام هنوز لباساشو عوض نکرده بود.
اونا رفتن سوار ماشینشون شدن مثلا منتظر ما بودن پایین تا بابام بیاد ، بابام شروع کرد دعوا
میگفت بهتون ساعت دادم و اینا و چرا دیر آماده شدید و از این حرفا مامان کنارش نشسته بود و ترسیده بود و حرف میزد و وقتی من دخالت کردم به مامان گفت از یک بچه خط میگیری؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا درکش نمیکنم ، نمیدونم چی میخواست ، یا به چی برسه، یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی چرا تا میبینی خانواده ات میخوان خوشحال باشن ناراحتشون میکنی؟
من با لرز و لکنت حرف میزدم ، هکر بلند شد اومد سمتم و بهش گفت بس کن نمیبینی حالش بده ، اونم مسخره کرد و من هکر رو کنار زدم و گفتم مهم نیست برو کنار دخالت نکن.
من آخرش میدونستم چی میخواد ، دکمه های مانتوم رو باز کردم و گفتم : من دیگه نمیام و به اتاق رفتم و اونم گفت چی چرا من کا نگفتم نمیریم و اینا حالا همه میدونستیم این حرفاش کرسی شعره.
نویسنده و هکر رو هل دادم تو اتاق و دم در بهش گفتم : باشه من بچه، پسرهای (۲۰ ساله کونی و ۱۶ساله خایه مال ) برادرت بزرگن و بعد اون اومد دنبالم و گفت حالا اونارو چرا میاری وسط آتیشی میشد وقتی حرف خانواده اش وسط کشیده میشد و بعد مثلا خواست وسط دعوا نمیدونم مسخره کنه یا مثبت باشه اما گفت تو اهمیت نده عصبی نشو، خندیدم و گفتم باشه اهمیت نمیدم من ابراهیمم که تو جهنم و آتیش سرسبز میشم، مامان هم اومد تو اتاق ، و بعد اون مامان رو صدا زد بره بیرون و درو بست.بهش گفتم ، باشه برو بزنش دعواش کن مثل همیشه.
نیم ساعت بعد دامادمون بهش زنگ زد و باهاش حرف زد و بعد اون به مامان گفت به دخترا بگو لباس بپوشن و بخوان نخوان باید برن.و به ما بگه بریم، منم چیزی نگفتم دوباره لباس پوشیدم بریم ، اگر قبلا بود لج میکردم ، ولی من میخوام عوض بشم ، میخوام یاد بگیرم بزرگ شم و لذت ببرم حتی از مشکلات زندگی.
حالا تو ماشین نشسته تازه رفت ربع کیلو تخمه خرید و قبل از اینکه سوار ماشین بشه گفت وقتی میخواید گوشی بگیرید ماشینو قفل کنید، بهش نگاه کردم با لبخند گفتم باشه مرسی بهم گفتی.و تا جایی که میتونه میخواد وقت تلف کنه.
( رسیدیم پارک و اون مثلا فنچ و زلزله رو برد بازی کنن ، مراقب نبود و زلزله استاد و دستش به چوخ رفت ، پارک خلوت بود، دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم لشکر تا فلافل بخرن بابا و دامادمون پیاده شدن ، ما دخترا از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت ماشین دامادمون و همه خواهرا تو ماشین نشستیم و حرف زدیم و وقتی اونا برگشتن دوباره پیاده شدیم و سمت ماشین بابا برگشتیم ، و بعد کنار ریتاج ماشینا رو پارک کردیم روی زمین چمنی خیس و کنار مدفوع اسب و فلافل کوفت کردیم (بعدا فهمیدم دامادمون فلافلارو خریده بود )و چای داغ نوشیدیم و برگشتیم. (قرار بود مثلا بریم ریتاج اما فقط از کنارش گذشتیم. لعنتی از کنارش گذشتیم..........زندگی کوفتی)