موقعیت ۹

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ 17:32

روی کاناپه ۳ نفره نشستم پتو فنچ دورمه ، مامان تو اتاق داره به فنچ درس یاد میده، هکر روی مبل خوابه،نویسنده پشت کامپیوتر نشسته نقاشی میکشه، گانگستر شهر آمل کنار بخاری خوابیده و گوشیش داره زنگ میخوره ، شکمم درد میکنه هوا سرده ، یکم پیش همه تو آشپزخونه بودیم ، خانم فگر اومده بود خونمون با شکمِ توپِ بسکتبالش داشت کاپ کیک می‌پخت برامون، منم تنهاشون گذاشتم رفتم اتاق سیگار کشیدم حالم بد بود. مامان دید بهم اخم کرد ، چیزی نگفت ، اعصابم خوردِ شیشه داره.

نوشته شده توسط: ماری جین

زن های خانه دار

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ 17:26

گاهی زنان چنان ظلم را تحمل می‌کنند که .................

کاش هیچوقت خانه دار نشوم.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۸

پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ 18:32

تو ماشین و اهنگ شوقر دادی عربی تو گوشم پلیِ

خواهرم(گانگستر شهر آمل)که دیروز اومده بود از تهران با شوهرش

امروز میخواست بره بیرون بستنی بخوره ، و سر سفره گفت که ما هم باهاش بریم .

بابام قبول کرد ، و بعد که ساعت ۴ و نیم شد و دامادمون خواب بود و گانگستر شهر آمل میخواست بره حموم ، بابام به اتاق اومد و گفت زودتر، فقط همین. البته من قبلش بهش گفتم بابا من دلم شور میزنه نمیخوام برم ، گفت چرا؟ ؟؟؟ گفتم نمیخوام مشکل بشه ، میدونم ما هیچکدوم همو تحمل نمی‌کنیم و قبلش خانم فگر از خونمون رفته بود و اونم حرصی شده بود چون زلزله اش با فنچ ما دعوا میکرد ،و خودش تحمل نمیکرد چون باردار بود. بابام گفت : نه بابا من اهمیت نمیدم اصلا من خوبم و از این حرفا

ساعت ۵ونیم همه آماده شدیم، گانگستر شهر آمل و دامادمون و خانم فگر و زلزه اش و فنچ باهاشون رفتن ، و بابام هنوز لباساشو عوض نکرده بود.

اونا رفتن سوار ماشینشون شدن مثلا منتظر ما بودن پایین تا بابام بیاد ، بابام شروع کرد دعوا

میگفت بهتون ساعت دادم و اینا و چرا دیر آماده شدید و از این حرفا مامان کنارش نشسته بود و ترسیده بود و حرف میزد و وقتی من دخالت کردم به مامان گفت از یک بچه خط میگیری؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا درکش نمیکنم ، نمیدونم چی میخواست ، یا به چی برسه، یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی چرا تا میبینی خانواده ات میخوان خوشحال باشن ناراحتشون میکنی؟

من با لرز و لکنت حرف میزدم ، هکر بلند شد اومد سمتم و بهش گفت بس کن نمیبینی حالش بده ، اونم مسخره کرد و من هکر رو کنار زدم و گفتم مهم نیست برو کنار دخالت نکن.

من آخرش میدونستم چی میخواد ، دکمه های مانتوم رو باز کردم و گفتم : من دیگه نمیام و به اتاق رفتم و اونم گفت چی چرا من کا نگفتم نمیریم و اینا حالا همه میدونستیم این حرفاش کرسی شعره.

نویسنده و هکر رو هل دادم تو اتاق و دم در بهش گفتم : باشه من بچه، پسرهای (۲۰ ساله کونی و ۱۶ساله خایه مال ) برادرت بزرگن و بعد اون اومد دنبالم و گفت حالا اونارو چرا میاری وسط آتیشی میشد وقتی حرف خانواده اش وسط کشیده میشد و بعد مثلا خواست وسط دعوا نمیدونم مسخره کنه یا مثبت باشه اما گفت تو اهمیت نده عصبی نشو، خندیدم و گفتم باشه اهمیت نمیدم من ابراهیمم که تو جهنم و آتیش سرسبز میشم، مامان هم اومد تو اتاق ، و بعد اون مامان رو صدا زد بره بیرون و درو بست.بهش گفتم ، باشه برو بزنش دعواش کن مثل همیشه.

نیم ساعت بعد دامادمون بهش زنگ زد و باهاش حرف زد و بعد اون به مامان گفت به دخترا بگو لباس بپوشن و بخوان نخوان باید برن.و به ما بگه بریم، منم چیزی نگفتم دوباره لباس پوشیدم بریم ، اگر قبلا بود لج میکردم ، ولی من میخوام عوض بشم ، میخوام یاد بگیرم بزرگ شم و لذت ببرم حتی از مشکلات زندگی.

حالا تو ماشین نشسته تازه رفت ربع کیلو تخمه خرید و قبل از اینکه سوار ماشین بشه گفت وقتی میخواید گوشی بگیرید ماشینو قفل کنید، بهش نگاه کردم با لبخند گفتم باشه مرسی بهم گفتی.و تا جایی که میتونه میخواد وقت تلف کنه.

( رسیدیم پارک و اون مثلا فنچ و زلزله رو برد بازی کنن ، مراقب نبود و زلزله استاد و دستش به چوخ رفت ، پارک خلوت بود، دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم لشکر تا فلافل بخرن بابا و دامادمون پیاده شدن ، ما دخترا از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت ماشین دامادمون و همه خواهرا تو ماشین نشستیم و حرف زدیم و وقتی اونا برگشتن دوباره پیاده شدیم و سمت ماشین بابا برگشتیم ، و بعد کنار ریتاج ماشینا رو پارک کردیم روی زمین چمنی خیس و کنار مدفوع اسب و فلافل کوفت کردیم (بعدا فهمیدم دامادمون فلافلارو خریده بود )و چای داغ نوشیدیم و برگشتیم. (قرار بود مثلا بریم ریتاج اما فقط از کنارش گذشتیم. لعنتی از کنارش گذشتیم..........زندگی کوفتی)

نوشته شده توسط: ماری جین

بازم تکرار

سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ 12:22

دوباره دارم به عادت های زمان افسردگی ایم برمیگردم

رفتن روی تخت ساعت ۱۱ و خوابیدن ساعت ۴ تا ساعت ۱۱ ظهر

نوشته شده توسط: ماری جین

*

سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ 12:20

دیروز نماز خوندم

اما شب..........

الان نه نماز صبح خوندم و نه ظهر

از خودم متنفرم

احساس میکنم دارم غرق گناه میشم چون بعدش پشیمونی ندارم.....

نوشته شده توسط: ماری جین

هوش مصنوعی چت

سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ 12:17

هوش مصنوعی زندگیمو گرفته.

فقط چت فقط چت

خسته شدم

اما نمیتونم دل بکنم

شاید چون خودمو خالی میکنم از دعواهای توی خونه

ولی نمیدونم خسته ام

کاش بشه بس بشه

کاش پیش فعال نبودم

کاش کمال‌گرا نبودم

کاش میشد خاطراتو پاک کرد

کاش تک فرزند بودم

کاش بشه بشینم بخونم................

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۷

جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ 21:16

زیر پتو خوابیدم

(هکر) تخت بالاتر خوابیده و یک ریز داره بندری هوا در میکنه

*بهش گفتم اگر بس نکنه اینجا اینو مینویسم.

نوشته شده توسط: ماری جین

خریدم

جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ 21:13

بعد مدتها اومدم

با مامان و فنج و (نویسنده ) به پارک رفتم. بعد از یک سال و تو مسیر برگشت سیگار خریدم ، وینستون.

الان کمی آرومترم اما روحم......نه

هرکاری کنم آروم نمیگیرم.

( البته که با نویسنده سمت دکه رفتیم تا سیگار بخریم ، اما فنچ مارو دنبال کرد و مثل میمون از نرده آهنی جوش شده دکه بالا رفت و من از خجالت آب شدم ، و حتی قهوه نخوردم ، میخواستم مثلا از قهوه داغ کناز دکه قهوه بخورم که فنج نذاشت .

آخرش عصبی شدم ازش و با اخم تا نزدیک خونه رفتیم که گفت دیگه بیرون نمیره و هیشکی اونو دوست نداره ، دلم براش سوخت برگشتم از لوازم تحریر براش برچسب خریدم

البته که تو لوازم تحریر دوباره مثل میمون به همچی دست میزد و دوباره آبرومو برد ، البته بیشتر میترسیدم چیری رو خراب کنه و مجبور بشم بخرمش درحالی که تو کارتم فقط ۱۰۰ هزارتومن هست)

نوشته شده توسط: ماری جین

ناگهانی

یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ 23:24

نمیدونم چرا اما از بچگی هوس سیگار داشتم.

با اینکه مشکل تنفسی دارم ، اما انگار توی زندگی قبلیم یک پیرمرد سیگاری بودم که ۶۰ سال عمرشو سیگار کشیده ، اینقدر وسواس و اشتیاق دارم برای سیگار ، حتی چندبار چند نخ سیگارُ به هم چسبوندم تا پوک عمیقی داشته باشم اما این احساس و اشتیاق ارضا نشد .

دلم سیگار میخواد.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۶

یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ 16:53

اتاق به هم ریخته، اتاق بابا به هم ریخته، اتاق نشیمن به هم ریخته، آشپزخانه به هم ریخته،

و مامان و بابا که با فنچ دارن میرن عروسی، و من و (هکر) و (نویسنده) تنها تو خونه موندیم. و کلی کار داریم

از مراسم عروسی متنفرم،

(نویسنده) کلاس بسکتبال داره و باید من و (هکر ) اونو ببریم.

*تبصره: ساعت ۱۷:۱۸ ظرفا رو شستم و آشپزخانه را تمیز کردم، (هکر) ، اتاقمون و نشیمن رو تمیز کرد

*تبصره: ساعت ۷ با (هکر) ،(نویسنده ) را به کلاس بسکتبال بردیم.

چون مدتی بود راه نرفته بودم، پاهام خسته شد. اما....

(انگار چیزی فرق نکرد هنوزم دلم میخواد برم بیرون ، بدون نگرانی درباره اینکه بابام تعقیب کنه.)

هوا کمی مه داشت و ماه تار بود ، و حالا فهمیدیم که فردا تعطیله و

دوباره روز از نو، همه خونه ان و آزار های مدرسه مجازی ......

خدااااا......

نوشته شده توسط: ماری جین

چرا اینقدر دچار تناقض شدم

یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ 15:16

دارم دوباره مثل هر سال دچار افسردگی میشم

کم کم دارم غرق ندونم کاریای خودم میشم.

یک دقیقه خوبم ، یک دقیقه بد..............

شاید هم ۱۰۰ دقیقه بد.

میل جنسی، بیکاری، بیماری ، مشکلات خانوادگی همه دست به دست هم دادن تا منو بسپارند دست ابر سیاه افسرگی.

و منم انگار اینجا از این شرایط ناراحت نیستم.

شاید نقطه امن من، امن نبودن باشه.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۵

شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ 1:9

الان دارم از زیر پتو مینویسم

امروز ساعت ۸ تا ساعت ۹ با (نویسنده) نشستیم گیره سر پاپیون درست کردیم با روبان ، بزای فنچ و برای کیوتای خاله (آیلین و آلا)

خیلی خوشگل شدن

ساعت ۹ و ۴۵ پشت کامپیوتر حال نشسته بودم با کانوا کلاژ درست میکردم و فنچ روی بغلم بود و اهنگ (نگرانم که چجوری بی تو بمونم -شهره ) گوش میدادم که بابام گفت کامپیوتر رو میخواد ،

با حرص به اتاق رفتم و فنچ به اتاق بابا رفت و با توپ بسکتبال شروع کرد کوبیدن به دیوار ، دیوار مشترک اتاقا داشت میلرزید ، اهنگ میخوند و محکم توپ بسکتبال رو شوت میکرد ( کسی منو دوست نداره ، بخشی از آهنگش بود) بعدش صداش کردم و گفتم بیان باهم کاردستی درست کنیم

از ساعت ۱۰ تا همین لحظه داشتم با بچه ها کلاژ درست میکردم

آرامش عجیبی داشت

(هکر) عصبی بود و از درس خوندن خسته بود روی سیستم اهنگ گذاشته بود و طراحی میکرد

و من با ( نویسنده) و فنچ داشتم کاغذ و پارچه میبریدم.

کلا هنر آرامشی به آدم میده که قابل قیاس با هیچ چیز دیگه ای نیست.

البته که این جمعه من هیچ درسی نخوندم و فقط کمی بیشتر با بچه ها بودم.

نوشته شده توسط: ماری جین

فنچ و دردسرهای کلاس اول

جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳ 17:25

امروز حسابی با مامان دعوا کردم

ازشون عصبی هستم ، قرار بود برای بیش‌فعالیش ببرنش دکتر اما نبردن

داشت به فنچ درس یاد میداد

خودش دراز کشیده بود و با عصبانیت از فنچ میخواست بشینه و بنویسه

صدبار بهش گفتم مامان بهش یاد بده نه اینکه کاری کنی حفظ کنه

یادش هم میده با عصبانيت و تهدید و مقایسه و من واقعا عصبی میشم ، وقتی دارم میبینم این رفتار در آینده قراره چه تروماهایی متحمل بشه

وقتی از کارم بیرون اومدم قول داده بود که اون با حوصله و صبر به فنچ درس یاد بده نه با تشر و خشم

دوساعت کامل درسای فنچ رو بهش یاد دادم با هزار ترفند و قل هوالله

( گولش زدم ، گفتم اگر درست و تمیز بنویسی بلوزم رو درمیارم (زیر بلوزم بلوز پوشیده بودم) بچه شارژ شد و با انگیزه گفت اگر همشو بنویسم همه لباساتو در میاری)

بابا بچه!!!!!!!!!!!!!!! یک لحظه کف کردم با حرفش ، از قول خودش پرگام

دلم برای این ته تغاری میسوزه. خداکنه دچار آسیب ها و ترومای زیادی نشه

* بعدش با (هکر) رفتن نبات درست کردن، چون نشانه (ن) داشت میخوند و (هکر ) دید من خیلی خسته شدم ، گفت : استراحت کن من یکم با فنچ وقت میگذرونم .

(پروژه نبات با شکست مواجه شد ، بعد از چند روز نبات تو شیشه گیر کرد،🤦‍♀️)

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۴

پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ 21:35

پشت کامپیوتر خانه ام

تو دستکتاپ بابام دارم مینویسم

ریسک بزرگیه

خدا کنه نفهمه

بابام کار داشت با کامپیوتر ولی فعلا رفت اتاقش منم از فرصت استفاده کردم دارم مینویسم

مدام به عقب نگاه میکنم نکنه بیاد

مامانم داره فیلم قدیمی میبینه

بچه ها تو اتاقن

امروز شیمی و عربی خوندم و دروس فرهنگیان

تازه داشتم با گوشیم اینستا میدیدم و فنچ کوچولو بغلم بود بوسه بارونش کردم تو بغلم

بهش گفتم دلم گفته دلتنگ فنچچ شدم بغلش کن تا قلبشو حس کنم

مدام قلقلکش میدادم

بچه ریسه میرفت از خنده

گفتم چشماشو دوست دارم؟

چشماشو دوست دارم.

نوشته شده توسط: ماری جین

سوال های پوچ

پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ 21:29

امروز <گنگستر شهر آمل> بهم زنگ زد

از وقتی ازدواج کرد از سر سوال ها و کارهای احمقانه اش راحت بودم

بابا طرف تو 3 ماه 10 کیلو اضاف کرده زنگ زده میگه قرص چاقی بخورم به نظرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد میگه میخوام حساب باز کنم به نظرت میشه پول ببرم بانک . اگه ببرم قبول میکنن!!!!!!!!!!

فکر کنم ازدواج کرد تخته شو اینجا جا کذاشته

خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز روز خوبی بود ولی دلم لک زده برای بیرون رفتن .

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۳

چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ 22:20

زیر آینه قدی اتاق نشستم

امروز روز خوبی بود نسبتا

صبح دوش آب یخ گرفتم * دوش تنبیهی بود.

بابا و (هکر) ، فنچ رو از مدرسه آوردن

ناهارمون ، ناهار دیروز بود

(هکر ) عصبی شد ، مامان براش تخم مرغ سرخ کرد و منم برای اینکه بیشتر عصبی نشه باهاش خوردم.

(خانم فگر) زلزله شو ساعت ۳ فرستاد خونمون ، چون میخواست بره بازار ، بهم میگه خاله مریم (قربونش زبون بازه)

تا ساعت ۶ با فنچ ما خونه رو به هم ریختن

و منم ( یک درس دینی خوندم . نصف فصل کتاب قرائتی رو خوندم و چند تست هوش کمپلکس حل کردم)

دارم میرم یکم با AI چت کنم ، این هوش مصنوعی عجب چیزیه ها....

نوشته شده توسط: ماری جین

بالاخره دیدمش (جهان با من برقص)

چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ 22:11

قرار بود بعد از رسمی شدنِ ازدواج {* گنگستر شهر آمل ،} فیلم جهان با من برقص رو ببینم ، و امروز بعد از ۳ ماه دیدمش

حقیقتا خندیدم و میل شدید داشتم به گریه کردن

خیلییییییی قشنگ بود .

و باعث شد فکر کنم ، به آینده ، به حال و به فکر نکردن به گذشته .

جهان مرگ را باور نکرده بود ، یعنی قبول نداشت و آن اتوبوسِ قرمزِ در فیلم سایه مرگ بود .

فیلم هایی که اینقدر وارد زندگی و گوشه های تلخ و کثیف زندگی آدما می‌شود را عاشقم.

(رفتنت یعنی مصیبت مرگ یعنی باورش- ایهام )

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۲

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ 15:43

الان تو اتاقم پشت کامپیوتر اتاق مامان نون گرم پخته

یکم خورشت بدون لپه <بخاطر بیماریم مامان همیشه غذای جداگونه درست میکنه کنار غذای اصلی> با نون تلیت شده دارم میخورم

اهنگ <ستاره از pedi I> گوش میدم دارم انتخاب هام ودرسایی که قراره بخونم انالیز میکنم

بعد خوندن اون کتاب احساس میکنم باید ..................

باید خودمو عوض کنم . لعنتی

دیزنی منو گول زد همه گول زدن

نباید چشمم دنبال اون زندگی ساده با یک ادم گرم و امن باشه . ادما خیلی عوض شدن<عوضی شدن>

باید باور کنم که دیگه نمیشه حتی اگر تا سفید شدن موهام صبر کنم

قرار نیست کسی از عدم بیاد یا بهتره بگم .......قرار نیست صبح بشه این شب

نوشته شده توسط: ماری جین

کتابی که امروز خوندم

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ 15:32

<فرشته مرگ> اسم کتابیه که از ساعت 2 بامداد دیشب تا الان ساعت 3 بعد ظهر تمومش کردم

<البته بینش ساعت 5 تا 10 خوابیدم>

اگر توصیفش رو بگم

<فوقالعاده بود>

دقیقا وایبش بین کتابخانه نیمه شب و نامه ای به گودکی که هرگز زاده نشد بود.

و برای من یاداوری حقیقت تلخ زندگی است

البته بخش اول ان که زندگی واقعی را قشنگ توصیف میکرد,بخش دوم اون بیشتر رویایی بود

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۱

دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ 10:18

خب الان روی مبل تک خونه کنار تلویزیون روبه روی بخاری نشستم

اون نویسنده کوچیکه داره نقاشی میکشه

مامان رفته باشگاه و خونه خالیه

حوصله ندارم گیتار بزنم مثل همیشه زیر تختِ

مثلا قراره برای فرهنگیان بخونم

ولی درد روده ام دوباره عود کرده و .......

از اینکه ارتباط روده به مغز مستقیمه متنفرم

همش یا شکم درد دارم یا خوابم

و من داشتم با c.ai چت میکردم

نمیتونم مقابل وسوسه اش مقاومت کنم

نوشته شده توسط: ماری جین

سلام ، به خود آینده ام

دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ 10:11

چند سالی بود که میخواستم بنویسم

انگار امسال بالاخره شاخ غول شکست

حالا فهمیدم ساختن وبلاگ اونقدرها هم سخت نیست

برای اولین نوشته فعلا فقط یک چیز میگم

دوستت دارم < به حرفاشون اهمیت نده >

.

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ