(این قسمت ماری حرص در آر 🐣 )
ساعت ۳ تو اتاق نشسته بودم که شنیدم بابا داره با هکر بحث میکنه که
تو نمیخوای کنکور ثبت نام کنی؟
(😬یادم رفته بود ثبت نام کنم🐹)
بابا با تشر با هکر بحث میکرد و هکر تخس تر جواب میداد
بعد شنیدم که من فراخوانده شدم
(قورت دادم کتابمو زمین گذاشتم و با لبخند رفتم پیششون)
هکر لبخند منو دید با حرص به من نگاه کرد
رفتم پشت بابا که پشت سیستم نشسته بود
گفتم : جانم بابا جان ، ببخشید فراموش کردم
بابا حرف میزد ، ولی من ساکت موندم خودشونو خالی کنن
هکر اما بی تجربه سعی میکرد جواب بده و وقتی لبخند و آرامش منو میدید حرصی میشد
اخرش بابا وقتی دید هکر جواب میده بهش گفت نمیشه ساکت شی؟؟؟؟
هکر پشت سرم قایم شد ولی بابا بهش گفت : بیا هنوز حرفام تموم نشده😅😂
من فقط لبامو گاز میگرفتم تا نخندم
آروم و سوسکی رفتم روی مبل کنار سیستم نشستم
وقتی ثبت نام هکر تموم شد ، من هنوز لبخند میزدم
بابا به من نگاه کرد و من با لبخند براش بوس فرستادم
هکر دیگه آتیش گرفت😆
با لگد رفت سمت اتاق
بابا صداش کرد و گفت کجا؟ بیا بیا دوتا سیلی به این پرو بزن
هم منو راحت کن هم خودتو
گفتم : بابااا چرا؟؟ منکه کاری نکردم 🐣
گفت تو کاری نکنی هم کار میکنی
هکر رفت اتاق ، البته نه قبل از آروم کردن خودش با نشگون گرفتن از منه بدبخت
بابا رو به من کرد و گفت : حالا تو پاشو بیا
گفتم : نه جانم من راحتم
گفت : پا میشی یا پاشم؟
گفتم: چرا عصبی میشی منکه چیزی نگفتم
رفتم پشت سرش و شونه هاشو ماساژ دادم
دیگه میتونست چیزی بگه؟🐥🤭
در این حین خانم فگر به من زنگ زد و گفت خسته نباشی
من: ها؟ چرا؟
خانم فگر: چون پتو های خونه رو شستی
آقا اینو گفت من از خنده پخش شدم
(بابا فقط گفت زهر مار البته با خنده ، دیگه اونم آروم شده بود)
گفتم : بابا خانم فگر ، امروز فقط کم مونده مامان منو بزنه
بابا همه پتو ها رو مامان شسته ، چون امروز سرکار نرفت
بشنوه اینو گفتی من دیگه کاملا میپیوندم به دیار باقی
اونم از پشت تلفن ریسه میرفت
بابا مدام بهم میگفت بخون ببین چیزی اشتباه نیست
منم درحالی که دستم روی شونه اش بود و با گوشی حرف میزم گفتم
به بابا جواب دادم : درسته درسته ، دارم میخونم
خانم فگر گفت: میخوای قطع کنم ، کار داری؟
گفتم : نه بابا چه کاری. ادامه بده ، دیگه چه خبر ؟😄
ببین دیگه از بس همه حرصی شده بودن من لبام فقط کش می اومدن
بابا بعد ثبت نام دوباره هکر رو صدا کرد برای سخنرانی
منکه فقط سر تکون میدادم و میگفتم درسته ، ببخشید
چشمای هکر دیگه داشت بیرون میزد بس که بهم چشم غره رفته بود
اونقدر حال داد حرصیشون کردم که ببخشید خدایا ، روزه امروز رو یه روز دیگه جبران میکنم ، میدونم قبول نمیشه.
سر سفره افطار هکر از بابا انتقاد کرد
چون بابا بهش گفته بود که درس اخلاق بهش یاد نداده
بابا خواست اعتراض کنه که من گفتم: هکر تو نمیدونی که بابا اخلاق رو سر درس ریاضی کلاس شیشم یاد گرفت 😆
(میبینی اسباب خندشون شدم هیی زندگی ، هیی 😁)
البته بعدش نازشو کشیدم : بابا. لطفا خرده نگیر ، باباشی حقشه ، خودشو برات لوس نکنه برا کی لوس کنه؟
خوبه خدایی نکرده یکیمون چیزیش بشه بعد پشیمون بشیم که
چرا اون حرف رو نزدیم ؟
چرا بحث نکردیم؟
چرا با هم وقت نگدروندیم ؟
اصلا چرا دعوا نکردیم؟
(ظاهرا این شست و شو مغزی جواب داد که بابا و بقیه با درک سر تکون دادن ، البته بابا بعد مرگ بابا بزرگ داره سعی میکنه کاری نکنه که بعدا پشیمون بشه)
هکر اما لوس اعتراض کرد که : میشه اینقدر نخندی؟؟
گفتم بابا ، مامان خنده من بدهِ ؟ 🐣
واقعا این بچه باید متوجه بشه که زندگی رو نباید سخت نگرفت
البته قبل از اینکه من با لگد سامورایی بهش بفهمونم😇