فهمیدم

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 20:6

بعد افطار که داشتم کالری ثبت میکردم

دستم خورد به گزارش یک هفته پیش

و اونجا بود که فهمیدم

یک هفته پیش مِنیمُم کالری روزانه ثبت شده ام ۹۰۰ کالری بود

در حالی که ماکسیمُمِ کالری ثبت شده ام تو این هفته روزانه ۳۰۰ بود

دقیقا بعد از اینکه درباره گانگستر فهمیدم

فکر میکردم درباره اش فکر نمی کردم

فکر میکردم این احساس مادرانه ام خاموش شد دیگه

اصلا حواسم نبود به درد روده ام تو این هفت روز

چون قلبم خوشحال بود ، تپش داشتم و سرحال بودم

ولی عمیق ، تو اون زیر لایه های باطنی وجودم

من عزادار بودم ، عزادار اعتماده کشته شده گانگستر

گانگستر ناراحت بود و هست من چطور میتونستم راحت خوشحال باشم

من نمیتونستم ، چون نبودم

بدنم نبود

چیکار میتونم برای دلِ کوچیکش بکنم؟

اونقدر دوره که نمیتونم بغلش کنم ، تو بغلم گریه کنه

اونقدر شرایط پیچیده اس که بهم نگفت چی شده

چشمای قشنگش اونقدر بی فروغ شده بود

که برای مدتی فراموش کردم نفس بکشم

چشمام به عکس خیره بود و فقط حسرت میخورد

اون زیباترین ما هست

اما قلبش دوبار شکست

وقتی بهم زنگ میزنه با خجالت حرف میزنم

عرق گردنم رو خیس میکنه

من چرا نمیتونم کاری براش بکنم

نمیشه قلبم رو بدم بهش دردش کم شه ؟

...

مینویسم ، چون اگه بهش فکر کنم نابود میشم.

نوشته شده توسط: ماری جین

راز

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 18:34

یکی دهن منو بگیره

وقتی یکی تو چشمام نگاه کنه نمیتونم دروغ بگم

کلا از دروغ بدم میاد

و مامان داره میپرسه چرا گانگستر برای عید نمیاد 😶

چی میشه که آدما به هم وفادار نمیمونن؟

همیشه همه چی درباره بچه ها رو به مامان میگم

تا کمکم کنه بعضی از مشکلات رو حل کنیم

اما خب ایشون بزرگترن و بلخصوص مادر هستن و اونا بچه هاش

و مامان وقتی ببینه بچه اش در عذابه آیا میتونه تحمل کنه؟

خیلی وقت ها پشیمون میشم از گفتن

مخصوصا وقتی هیچکس جز من نمیدونه و بهشون تذکر میدم که

مامان جان لطفا سوسکی تذکر بده و مامان همون اول میرن میگن

که ماری گفته🤦‍♀️ و شروع میکنن به سرزنش کردن به جای ارائه راه حل

فقط بهش گفتم نمیدونم و خودمو به گوشی مشغول کردم

ولی دارم خفه میشم

نمیدونم هم ، دروغ محسوب میشه؟

چطور میتونم به مامان چیزی نگم؟

نوشته شده توسط: ماری جین

روزه پَر

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 18:18

سرم داره میترکه

یه هفته اس خوراک حسابی ندارم

و دو سه روزه سردرد میگیرم

و همه اش گیجم

حتی تو درسام بازدهی ندارم

دیشب سحری بهشون گفته بودم دیگه روزه نمیگیرم

همه استقبال کردن ولی وقتی مامان فهمید روزه ام

فقط کم مونده بود منو بزنه ، البته با نگاهش صدبار منو شلاق زده

تصمیم گرفته شد و گفتن دیگه حتی برای سحری بیدارم نمیکنن

🥲🥲🥲🥲🥲

بابا فقط سردردِ ، فقط ۱۰ روز مونده نمیخوام روزه نگیرم

احساس بی مصرف بودن میکنم

داشتم از روزه گرفتن لذت میبردم ، ولی این بی اشتهایی لعنتی همه رو خراب کرده.

منکه فکر میکنم از تشنگی باشه

نمیدونم حوصله فکر کردن و نگاه کردن به گوشی رو ندارم

نوشته شده توسط: ماری جین

خدایی خودم

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 14:15

سلام خدایی

بهاره دیگه و امروز از بهار بهار تر بود

دوستت دارم خدایی خودم

خدایی مهربونم

خدایی اومدم تشکر کنم که منو آفریدی

برای این خانواده به خصوص

درسته متاسفم که گاهی که فراموش میکنم

میام غُر میزنم گله میکنم قهر میکنم

ولی خودت که میدونی اخرش به تو برمیگردم ، نه؟

خدایی مهربونم کمکم کن

راه درست رو ببینم و قشنگ بتونم بهشون کمک کنم

خداییی

خدایی جونم

خدایی بزرگم

خدایی قشنگم

خدایی

خدایی

خدایی

تو چرا خوب این چنینی؟

خدایی خیلی تو قلبم جا داری هاااا

بیشتر از ۹۹ درصد قلبم رو برای خودت بردی مهربونم

قربونت برم

فدات بشم

خدایی دمت گرم حالمون خوبه🌻

نوشته شده توسط: ماری جین

بازم من

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 14:0

ساعت ۱ به کانون گرم خانواده برگشتم

با بابا شوخی کردم

جدیدا متوجه شدم اگه خودمو به بابا نزدیک کنم

بابا کمتر پرخاشگر میشه

قبلا به پاس شکر آب شدن رابطه بین بابا و مامان از بابا دور بودم و به مامان نزدیک

اما الان که با بابا شوخی میکنم

موهای دستش رو میکنم🤏 😅

سعی دارم این دیوار بین بچه ها و بابا رو نازک تر کنم

الان که فکر میکنم

واقعا توبه گرگ مرگ است

من از واسطه بودن دست بر نمیدارم

فکر کنم اگر هم بمیرم روحم تبدیل به مدیوم میشه

ولی من واقعا خسته ام از دعوا از خشم از گریه از غم

امسال میخوام از پارسال بیشتر بخندم

برم با خدا حرف بزنم

نوشته شده توسط: ماری جین

تحمل نکردم

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 12:34

خونه حس خفگی میداد

عیدم رو میخوام تو پارک جشن بگیرم

به مامان گفتم و یواشکی زدم بیرون

میخوام امسالم رو بیرون از خونه شروع کنم به شگون اینکه امسال کمتر خونه باشم

باد میوَزه

درختا بالای سرم خم شدن و از آفتاب پنهونم میکنن

برخلاف همیشه حتی صدای آواز پرنده ها هم لذت بخشه

پارک خالیه و دارم لذت میبرم

راستی ساده ، عیدتون مبارک

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۹۴

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 4:22

صدای بارون بیدارمون کرد

هکر رفت در بالکن اتاق رو باز کرد و روبه بیرون نشست

با دیدن نور و شنیدن رعد و برق ، من و نویسنده بلند شدیم تا بهش ملحق شیم

صدای قطره های بارون روی کارتن گوشه بالکن منو یاد فیلمای قدیمی میندازه

باد سرد و خوشبو میپیچه بین موهام دور گردنم و روی گونه هام

خواب رو سپردیم به بالشت

یه دور همی خواهرانه

هرکی با دنیای خودش مشغوله

در عین بودن ، کنار هم نیستیم

یکبار حامیم میخونه ، یکبار گوگوش و حتی یک بار هم یونا

نویسنده کنارم دراز کشید و هکر روی پاهام

دستم بین موهاش نوازش وار حرکت میکنه

هوای خوبیه

آرامش حس میشه ، برای اینه که خواب رو بخشیدیم

گاهی برای لحظات تکرار نشدنی

یا حتی به زور تکرار شدنی

مجبور میشی ببخشی

زمانت رو

راحتیت رو

خوابت رو

و حتی شاید خودت رو

پشیمون نشو ، هیچوقت

حتی برای اشتباهی که میکنی

پشیمون نشو اما تغییر کن

پیشرفت کن ، حرکت کن

یک جا ثابت واینسا

میدونی

زندگی مثل یک بازیه با بی نهایت مرحله

گاهی اونقدر سخت طوری که میبُریم

گاهی اونقدر آسون که فکر میکنیم قله فتح کردیم

اما اخرش به خوشی و خوبی نیست

دنبالش نباش

باور کن خوشی خارجی وجود نداره

این نگاه تو به زندگیه که رنگیش میکنه

گاهی رنگی

گاهی خاکی

گاهی طوسی

گاهی مشکی

وگرنه آسمون همون آسمونه

زمین همون زمینه

این تویی که احساس ناکافی بودن میکنی

چند ساعت دیگه عیدِ و شگون نداره اینطور حرف بزنم

ولی آدم باید در عین جویدن سیب هستش رو هم بجوهه

تا حواسش پرتِ شیرینی نشه و پیش خودش فکر کنه دیگه تلخی تمومه

منکه دارم لذت میبرم از سختی و شیرینیش چه کم و چه بیش

یه روزی به خودتون میاید دلتون برای دعوا با اون شخص تنگ شده

میبینید اون زشتی هایی که فکر میکردید زیاده ، خیلی هم نبود

یه روز دلتون برای او غذا های ساده تنگ میشه

تنگ اون غُرغُر و حتی خروپف میشید

چون هیشکی مثل اون نمیشه.

☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️☁️

باد آسمون اَبر بارون چیزایی هستن که همیشه حالمو خوب میکنن😄

نوشته شده توسط: ماری جین

فوران عشق یهویی فنچ

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 1:27

روی تختم دراز کشیده بودم و آهنگ پلی کرده بودم

که اومد کنارم گفت : میخوام بوسه بارونت کنم

به صورتم هجوم اورد و اونقدر بوسید و شیطونی کرد که قلبم ذوب شد

چون سرده پتو رو کشیدم رو دوتامون و اون بغلم کرد و گفت:

میخوام اونقدر بغلت کنم که له بشی 😄

بعد یهویی برگشت سمتم گفت ما چرا ازدواج نکردیم؟🤐🤣

با شوخی زدمش کنار

که با ناز برگشت گفت : ولی من قلبم شکست ها

بالای صورتش رفتم و گفتم من قلب شکسته دوست دارم میشه قلبتو بخورم

اونم گفت باشه فقط یک بار 😄💕😻

الانم داره برام قصه میخونه فداش شم

این بچه منو میکشه

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۹۳

چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ 22:40

من و فنچ تنها تو خونه ایم

تخته سفیدش رو اورده با ماژیک باهم نقاشی بکشیم

البته ، با عدد و شکل

بازی اینطوره که تخته رو به دو قسمت تقسیم کردیم

و نفر اول به نفر دوم میگه مثلا دایره بکش

اونم میکشه ولی بزرگ و کوچیکش دست طرفه

فنچ بهم گفت عدد ۷ بکش

نقاشی من کم کم داشت شبیه یه آدم میشد

پس یک 7 انگلیسی برعکس برای دماغ کشیدم بچه کپ کرد😄

بعد بهم گفت عدد چهار بکش دوتا

و با لبخند تخس به من نگاه کرد

منم نامردی نکردم و دوتا ۴ برعکس کشیدم به عنوان دست

بچه یکم ساکت شد گفت: چی شد؟ سرم گیج رفت😄😆🤣

رقص نور روشنه و آهنگ گذاشته و داره کیف میکنه قربونش🌟

نوشته شده توسط: ماری جین

منِ بی رحم

چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ 21:40

یکی بیاد منو از خودم نجات بده

از ساعت ۶ خونه خالیه

منو گرفته به غلامی

اونجا رو تمیز کن

اینجارو تمیز کن

کل مبلمان خونه رو براش کشیدم

* یادم رفت اسمش چیه همون که باهاش فرش میشورن

بعد برگردوندم

و زیرشون جارو کردم

و کل خونه رو دو بار جارو کردم

حتی بی رحم اجازه نداد روزه ام رو بشکنم

فقط یک لیوان آب بهم داد🥵

خستمه ، مثلا میخواست به مامان تمیزی هدیه بده

به جاش به من کمر درد هدیه داد لعنتی

خیلی بی رحمی منِ بیشفعال 🤒

باید برای این بی اشتهایی کاری بکنم

نوشته شده توسط: ماری جین

addiction

سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ 23:31

ولی من قهوه میخوام. با اینکه ترک کردم نوشیدنش رو

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۹۲

سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ 19:58

(این قسمت ماری حرص در آر 🐣 )

ساعت ۳ تو اتاق نشسته بودم که شنیدم بابا داره با هکر بحث میکنه که

تو نمیخوای کنکور ثبت نام کنی؟

(😬یادم رفته بود ثبت نام کنم🐹)

بابا با تشر با هکر بحث میکرد و هکر تخس تر جواب میداد

بعد شنیدم که من فراخوانده شدم

(قورت دادم کتابمو زمین گذاشتم و با لبخند رفتم پیششون)

هکر لبخند منو دید با حرص به من نگاه کرد

رفتم پشت بابا که پشت سیستم نشسته بود

گفتم : جانم بابا جان ، ببخشید فراموش کردم

بابا حرف میزد ، ولی من ساکت موندم خودشونو خالی کنن

هکر اما بی تجربه سعی میکرد جواب بده و وقتی لبخند و آرامش منو میدید حرصی میشد

اخرش بابا وقتی دید هکر جواب میده بهش گفت نمیشه ساکت شی؟؟؟؟

هکر پشت سرم قایم شد ولی بابا بهش گفت : بیا هنوز حرفام تموم نشده😅😂

من فقط لبامو گاز میگرفتم تا نخندم

آروم و سوسکی رفتم روی مبل کنار سیستم نشستم

وقتی ثبت نام هکر تموم شد ، من هنوز لبخند میزدم

بابا به من نگاه کرد و من با لبخند براش بوس فرستادم

هکر دیگه آتیش گرفت😆

با لگد رفت سمت اتاق

بابا صداش کرد و گفت کجا؟ بیا بیا دوتا سیلی به این پرو بزن

هم منو راحت کن هم خودتو

گفتم : بابااا چرا؟؟ منکه کاری نکردم 🐣

گفت تو کاری نکنی هم کار میکنی

هکر رفت اتاق ، البته نه قبل از آروم کردن خودش با نشگون گرفتن از منه بدبخت

بابا رو به من کرد و گفت : حالا تو پاشو بیا

گفتم : نه جانم من راحتم

گفت : پا میشی یا پاشم؟

گفتم: چرا عصبی میشی منکه چیزی نگفتم

رفتم پشت سرش و شونه هاشو ماساژ دادم

دیگه میتونست چیزی بگه؟🐥🤭

در این حین خانم فگر به من زنگ زد و گفت خسته نباشی

من: ها؟ چرا؟

خانم فگر: چون پتو های خونه رو شستی

آقا اینو گفت من از خنده پخش شدم

(بابا فقط گفت زهر مار البته با خنده ، دیگه اونم آروم شده بود)

گفتم : بابا خانم فگر ، امروز فقط کم مونده مامان منو بزنه

بابا همه پتو ها رو مامان شسته ، چون امروز سرکار نرفت

بشنوه اینو گفتی من دیگه کاملا میپیوندم به دیار باقی

اونم از پشت تلفن ریسه میرفت

بابا مدام بهم میگفت بخون ببین چیزی اشتباه نیست

منم درحالی که دستم روی شونه اش بود و با گوشی حرف میزم گفتم

به بابا جواب دادم : درسته درسته ، دارم میخونم

خانم فگر گفت: میخوای قطع کنم ، کار داری؟

گفتم : نه بابا چه کاری. ادامه بده ، دیگه چه خبر ؟😄

ببین دیگه از بس همه حرصی شده بودن من لبام فقط کش می اومدن

بابا بعد ثبت نام دوباره هکر رو صدا کرد برای سخنرانی

منکه فقط سر تکون میدادم و میگفتم درسته ، ببخشید

چشمای هکر دیگه داشت بیرون میزد بس که بهم چشم غره رفته بود

اونقدر حال داد حرصیشون کردم که ببخشید خدایا ، روزه امروز رو یه روز دیگه جبران میکنم ، میدونم قبول نمیشه.

سر سفره افطار هکر از بابا انتقاد کرد

چون بابا بهش گفته بود که درس اخلاق بهش یاد نداده

بابا خواست اعتراض کنه که من گفتم: هکر تو نمیدونی که بابا اخلاق رو سر درس ریاضی کلاس شیشم یاد گرفت 😆

(میبینی اسباب خندشون شدم هیی زندگی ، هیی 😁)

البته بعدش نازشو کشیدم : بابا. لطفا خرده نگیر ، باباشی حقشه ، خودشو برات لوس نکنه برا کی لوس کنه؟

خوبه خدایی نکرده یکیمون چیزیش بشه بعد پشیمون بشیم که

چرا اون حرف رو نزدیم ؟

چرا بحث نکردیم؟

چرا با هم وقت نگدروندیم ؟

اصلا چرا دعوا نکردیم؟

(ظاهرا این شست و شو مغزی جواب داد که بابا و بقیه با درک سر تکون دادن ، البته بابا بعد مرگ بابا بزرگ داره سعی میکنه کاری نکنه که بعدا پشیمون بشه)

هکر اما لوس اعتراض کرد که : میشه اینقدر نخندی؟؟

گفتم بابا ، مامان خنده من بدهِ ؟ 🐣

واقعا این بچه باید متوجه بشه که زندگی رو نباید سخت نگرفت

البته قبل از اینکه من با لگد سامورایی بهش بفهمونم😇

نوشته شده توسط: ماری جین

فتوسنتز

سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ 12:22

این سه چهار روز گذشته جمعا اندازه نصف یک صبحونه غذا نخوردم

الان که روزه ام بدتر دیگه حتی اب نمیخورم و فکر کنم دارم به گیاه تبدیل میشم 😅

چه کاکتوسی بشم من 😄

نوشته شده توسط: ماری جین

تپش

سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ 11:15

فکر کن اونقدر حالت خوب باشه که قلبت ترامپولین طور تو سینه ات بپره .

کاش میشد این حال خوب رو اخر روز فریز کرد برای روزایی که حالم بده

ولی فقط فکر کردن بهش بیدارم میکنه.

منی که حتی با هشدار بیدار نمیشدم

کسی صبح به من زنگ نمیزد چون میدونن خوابم

گوشیم سایلنته و جواب نمیدم

دیگه تو این مورد حتی بابا زورش به من نمیرسه

ولی الان ...

انگار صبح بیدار شدن راحته

انگار از اول عادتم بود

اگه چند روز اینطور ادامه دار شد

به قدرتش شک میکنم

دل باختن منظورمه.

نوشته شده توسط: ماری جین

اولین خنده ثبت شده اخمو خانم

دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ 13:4

اوخدااااااااا

چقدر شیرین خندید😍

خانم فگر برام فیلم فرستاد از اولین لبخند بچه و من اونقدر شارژ شدم که لبخندم جمع نمیشه

میدونی چی گفت ؟ گفت مثل خاله اش چال داره قسمت راست لُپ کوچولوش

خدایاااااا

میخوام براش بمیرم 😻😻😻

میترسم برم خونشون بچه رو بچلونم گریه اش در بیاد 😄😆

نوشته شده توسط: ماری جین

از دست دادن

دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ 9:16

یکم پیش یک نوشته از یه وبلاگی خوندم و خب

هم گلوم درد میکنه هم معده ام میسوزه

فکر اینکه یکی با مرگ عزیزش اینقدر به هم بریزه

خیلی دردناکه ، دلم میخواد براش گریه کنم

کاش همچین وقتایی میشد درد اون آدما رو تقسیم کرد

کاش میشد از دردشون کم کرد

مخصوصا ادمایی که روحیه حساسی دارن

درسته میدونم زندگی بیرحمه

ولی این حق هیچ کسی نیست

وقتی بغض پشت نوشته رو حس میکنی

تهوع آوره

کاش هیچ کس به کسی اونقدر وابسته نشه که با غم از دست دادنش روحش به فروپاشی برسه

نوشته شده توسط: ماری جین

دلتنگی

دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ 5:49

بین تموم نا ملایمات زندگیم

..‌‌.ولی من بغلش رو میخوام

نوشته شده توسط: ماری جین

باید کاری کنم

دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ 5:29

باید های زندگیم

من زیاد برای اصلاح رابطه مامان و بابا تلاش کردم

باید دیگه دست بکشم تا حرمتها شکسته نشه ، وقتی اونا نمیخوان من کی باشم که بخوام دخالت کنم؟

من زیاد برای آینده هکر تلاش کردم

باید دست بکشم تا خودم آسیب نبینم ، وقتی خودش دیگه نمیخواد و خودشو غرق اینستا کرده من کی باشم که دخالت کنم؟

من زیاد برای دوستی و همدردی بین بچه ها تلاش کردم

باید دست بکشم، وقتی اونا نمیخوان و در این بین به من که جای مادرشونو دارم بی احترامی میکنن باید چیکار کنم؟ من کی باشم که دخالت بکنم؟

من زیاد برای تمیزی خونه تلاش میکردم

باید دست بکشم ، وقتی هیچکدومشون وسایلشونو نمیذاره سرجاش و فقط با زور و تشر کمک میکنند ، من کی باشم که بخوام دخالت بکنم؟

من خیلی زمان ، راحتی و آرامش خودمو اهمال کردم

باید دست بکشم چون آخرش هرچی بشه فقط خودم برای خودم میمونم به هر حال وقتی معلم حالش بد میشه هیچ دانش آموزی نمیتونه حالشو خوب کنه.

من تو این یک ماه شخصیتم خیلی دچار تغییر شده بود ، و همه لطف برمیگرده به بلاگفا و آدماش

من دارم کم کم به خواهر مجرد ، تغییر نقش میدم از سیندرلا بی زبون

یادت باشه ، هر کمکی که به کسی میکنه مثل این میمونه که با سوزن زخماشو بدوزی اما تَهِ این سوزن چاقو باشه و تو در عین حالی که به بقیه کمک میکنی داری به خودت آسیب میزنی .

دوستت دارم خودِ عزیزم ، از تو فقط یکی دارم ، هر سختی که قراره تحمل کنم همش برای خودتهِ، پس خودتو دوست داشته باش چون من خیلی دوستت دارم 🌱

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۹۱

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ 20:58

دقیق بخوام الان بگم کجام باید بگم تو آغوش فنچم

روی صندلی ایستگاه نشستم

فنچ بغلمه ، سرم تو گردنشه

بچه با بوسه خلسه میشه

یعنی بهتر از ۵ دوز ریتالینه براش

به عادت بچگیش که با بوسه میخوابوندمش

شیطونیاشو اینطور کنترل میکنم

با یک دوز سنگین آغوش و بوسه فراوان

نوشته شده توسط: ماری جین

حس و حالم

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ 16:40

شنیده بودم که خواننده ها و نویسنده ها برای الهام گرفتن

دل میبازن ، دل میدن ، حتی اگه شکست بخورن

اصلا یه عده صرفا به هدف اینکه دلشون بشکنه عاشق میشن

میگن که عشق تنها ترشح یکسری هرمون شیمیایی تو مغزِ

منم اینو میگفتم اما...

نیست ، آسمون همون اسمونه

مردم همون مردمن

روزا همون روزان

ولی حال من خوبه ، خوبِ خوب

همون که اینو گفته نمیتونه متوقف کنه خندیدنش رو

اگه عضله گونه ام بگیره چی؟

منکه دو روزه فهمیدم چه خبره

هرچی این احساس رو پس زدم

هر چقدر سعی کردم متوقفش کنم

اخرش مثل یک درخت بامبو درونم ریشه زده بود

و دو روزه اونقدر بزرگ شده که فقط خجالت میکشم.

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۹۰

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ 15:3

تو پذیرایی نشستم کنار بابا و داریم ریسه ای که فنچ با شیرین کاریش خراب کرده رو درست میکنیم .

سیم نازکه ، بعد من قبلا مثلا سر خود میخواستم درستش کنم

با سیم لخت کن ، سیم رو لخت کرده بودم

و بابا تعجب کرده

میگه نمیشه، این اصلا با سیم لخت کن گرفته نمیشه

چطور تونستی و روکشش رو در اوردی؟

اصلا تو کتش نمیره !!😅

کار کردن با وسایل برقی با بابا با بیمه حضرت عزرائیله

سیم قطع و وصل میکنه بعد متوجه میشه که اِ دوشاخه تو پریزِ 🥲

میگم بابا نمره الزامات کار بهت ۲ میدم باید بری دوباره اون کتاب رو بخونی

میفرمایند که نه بابا جان ، کاهنده داره ، برق هم منو بگیره آسیب نمیزنه بهم فقط عصبیم میکنه 🐥

پس اگه بعدا عصبی شدم بدونید که به خاطر بابا برق منو گرفته

فکر کنم داره درست میشه. ولی نمیدونم چرا بابا قطعه اضاف اورده😅

فنج داره کیف میکنه گوشی هکر رو گرفته ، خوش خوشونشه بچه

نه درسی نه آزمونی نه تکلیفی ،

هکر غذا گرم کرده دلم به خوردن نمیره ، باید برم یه لیوان اب بخورم

نویسنده پشت سیستم خونه نشسته و به تمرین پایتون مشغوله

و بابا و هکر مدام ازش سوال میکنن

چی داری میخونی ؟ چه مبحثی ؟ رشته است یا ؟

و نویسنده بیچاره یکم زبانش ضعیفه خنگ بهشون نگاه میکنه

که به زبون من حرف بزنید ، نمی فهمم چی میگید 😄

پروسه تعمیر ریسه با شکست مواجه شد و بابا احتمال میدن که کاهنده خراب شده ، با اهم متر هم چکش کردن و خب چیزی نشون داده نشد

بعدش در کمال تعجب در اوج نا امیدی دوباره چک کردن دیدن که

نه کار میکنه

ولی سیم پیچی دیود ها خیلی پیچیده است

یک سیم سرد از کاهنده تا آخرین دیود ریسه بدون قطعی میگذره و بعد برمیگرده و دوتا سیم گرم به تناوب از هر دیود میگذره

چطور دوتا گرم ، اینو از من نپرسید چون نمیدونم

بابا دوشاخه داد دستم و عقب رفت و گفت بذارش تو برق

🥲

چشمتون روز بد نبینه من دوشاخه رو زدم به پریز و یکی از دیود ها تق

جرقه زد و سوخت بابا بیشتر عقب رفت و گفت :

بچه دوشاخه رو در بیار 🐣

محبت موج میزنه بین ما

ببین مووووج ، نه موجِ خشک و خالی

ریسه که به رحمت خدا رفت

و به کتاب تجربه های ناموفق پیوست

ولی شما یاد بگیرید

گاهی باید رها کرد

وقتی یه چیزی نمیشه رهاش کنید

شاید هزینه درست کردنش چند برابر براتون تموم بشه.

مثل ما که نزدیک بود یه سفر کوتاه بریم با عزرائیل جان 😄

نوشته شده توسط: ماری جین

مرسی خدایی

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ 6:51

اولین باره یک آرزوی بزرگ و دست نیافتنی می کنم

و خدا اجابتش میکنه

مرسی خدایی ، تا اینجاش با تو بود ادامه اش هم

باید باشی خدایی ، باید باشی

منو تنها میذاری خدایی؟ دلت میاد🐣

من دیگه لوس شدم ، نمیدونم چطور نه بشنوم 🐥

تا الان نمیدونم چی شد که شد ولی شد

ادامه اش با ما ولی شروعش با خدا بود

باید مراقبش باشیم ، چیزی که دست خدا روش باشه

برکت زندگی میشه .

سحری بیدار شدم اما هوس نداشتم چیری بخورم

پس فقط انرژی خالی کردم و کلاس آموزشی تربیتی برگزار کردم

بعد سحری تا این ساعت درس خوندم ، الان دیگه خوابم میاد برم بخوابم

بازم متشکرم خدایی. 🌻

نوشته شده توسط: ماری جین

وقت دوستی نداری

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ 1:22

کاش یه دوستی داشتم قبل از هر کاری باهاش مشورت میکردم

اول پسره رو امیدوار کردم

بعد کوبوندمش

بعد چلوندمش

بعد شاکی بالا سرش ایستادم

وقتی اومد بهم گفت آجی

اونقدر آتیشی شدم که آدرسمو عوض کنم.

الان که دارم دقت میکنم ، بیچاره هیچ کاری نکرد

خودم بودم که خوب نمیخوندم

اصلا با خودم خود درگیری دارم

اصلا بهتر ، نزدیک بود این بیماری اعصاب مسریم

به بد بخت سرایت کنه

چقدر سخته که برای اولین بار دلت لرزه،

خیلی سخته ، عاشقای عزیز دمتون گرم

الان واقعا نمیفهمم دلم لرزیده یا حسادت کردم یا حرص خوردم

ولی میدونم ندیده ازش خوشم اومده

(ولی به خاطر خیانت شوهر گانگستر )

ترسیدم و زدم زیر همه چی

کاش ازش معذرت خواهی کنم

خیلی تکانشی رفتار کردم

ولی تا اون باشه به من نگه فهمیده

الان فهمیدی بچم یا بیشتر باید دستم برات رو میشد

من هر چقدر برای بقیه بزرگ باشم ولی برای خودم هنوز بچه ام

ولی میدونی مهم نیست

من پیاماشو دارم ، البته به جز اون که بهم گفت آبجی

اون پیام اونقدر حرصیم کرد که

اونجا بود که فهمیدم چرا پسرا از داداشی گفتن دخترا بدشدن میاد

ولی اون تبدیل به رفیقم شده بود

قلبم خیلی بی جنبه بود

معمولا پسرا یک دوستی ساده رو با عاشقی خراب میکنن

ولی ظاهرا تستسترون من هم کم از پسر بودن نداره

خیلی با ادب بود و مهربون ، گفت مجردِ

خیلی خراب کردم و دیگه درست نمیشه

عقل و قلبم تو میدون جنگ دارن به هم ضربه میزنن

نه این قبول میکنه نه اون

البته کسی که بهت بگه آبجی از قبل براش کنسلی

پس ...

ولی من یکی اینطوری میخوام

خودشو نمیشه داشته باشم ؟؟

هییی

خداروشکر اینارو نمیتونه بخونه

اگه میخوند اون نمچه توجه که به من داشت رو هم از من میگرفت

عادیه از یک کلمه آبجی سوختم؟

شاید چند سال که بگذره فراموش کنم اصلا اسمش چی بود

ولی خاطره هاشو دوست دارم

حتی اگه نچسب به نظر برسم

محبت های عادی اون

برای من خیلی سنگین و شیرین بود

من سواستفاده کردم

شاید طرف منو مثل خواهر خودش میدید

امروز طول روز تو خونه راحت نبودم

من اونو میخوام نمیشه از خدا بخوامش ؟

هیییی

ولی خیلی خوب بود ، حسش قشنگ بود

پس دل باختن که میگفتن این بود ؟

حس اون مهم نیست ، الان برای من همون پیاما کافیه

همینکه اونقدر بخونمشون که حفظشون کنم کافیه

اسمشو هر چی میخوای بذار

گدایی عشق

خشکی محبت

تشنگی مهربونی

آره من همون تشنهء گدای محبتم که قلبش خشکی زده

منکه دیگه حتی رو ندارم برم بهش سر بزنم

ولی به چیزی که دارم ازش قانعم

همون برای چند سال آینده ام کافیه .

مرسی ازت که با احترامت توی قلبم نشستی 🌱

نوشته شده توسط: ماری جین

پرانول

یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ 0:12

به مامان سپردم برام پرانول بخره.

بدون آب قورتش دادم

منتظرم تپش قلبم کند بشه ،

حالا که منتظرم ، بیا برات بگم

اون اویل که تازه فهمیده بودم زندگی چیه

تپش قلب وبالم شده بود

مهم نبود تو چه حالی باشم

یک حمله عصبی بهم دست میداد

اول کف دستام و کم کم کل بدنم عرق میکرد

دهنم خشک میکرد و زبون کوچیکم کوچیکتر میشد

لباسام اذیتم میکرد ، احساس خفگی بهم دست میداد

از خواب با تپش بیدار میشدم

از جلسه امتحان بلند میشد

تو جمع بودم جمع رو ترک میکردم

نه بالکن

نه دویدن

نه اب سرد

نه تمرین نفس

هیچ کدوم اثر نداشت .

از اصرار مامان رفتم دکتر

دکتر فکر میکرد از این نوجوون های بهانه تراشم

میگفت عادیه چیزی نیست ، دارم بزرگش میکنم

نمیدونست من چی میگذروندم

بابام هم با دکتر حرف زد و گفت

آره دکتر منم بهش میگم ، از زیر سر این فیلم ترسناک هاست

دکتر لطفا بهش بگو نبینه

گفته بودم بابا کنار غریبه ها خیلی خوش رفتار میشه؟

دکتر با تاسف برام سر تکون داد و

به مامانم که گونه اش از به خاطر افتادن کبود شده بود 🙃

گفت :دارید زیادی لوسش میکنید خانم

😄

این درحالی بود که من اصلا ژانر ترسناک دوست نداشتم

و اصلا از فیلم ترسناک نمی ترسیدم

من بیشتر یا اینکه با بابا ناشونال جغرافی نگاه میکردم

یا فیلم زبان اصلی با ژانر مشکلات روزمره

میدونی عامل تپش قلبم کی بود؟؟

خودش بود ، بابا

اینجا خیلی قشنگ مینویسمش

ولی نیست ، شخصیتش دور از کلمه قشنگ هست ، خیلی دور

مثل هر بار من قرصامو به دلیل عوارضش اهمال کردم

اخه تقصیر من نیست ، کلا جدی گرفته نمیشیم ، هیچ جوره

و پرانول مثل کاربامازپین و سرترالین و ...

به فراموشی ابدی سپرده شد.

ظاهرا پرانوله اثر کرد ، شایدم نوشتن اثر کرد

به هر حال قلبم آلان کمی کمتر تپش داره ، ولی هنوز نامنظمِ

نوشته شده توسط: ماری جین

ترسیدم

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 21:32

حالم عجیب شده بود

با یک نظر حالم خوب میشد

با یک نظر بد

دو هفته انتظار برام دیوونه کننده بود

هر ساعت حداقل ۸ بار گوشی چک میکردم

نمیدونستم چرا

از خودم پرسیدم جوابی نگرفتم

از قلبم پرسیدم جوابی نگرفتم جز تپش

از عقلم پرسیدم خطر کرد

از اول عقلم خطر کرده بود

به قلبم دیگه نمیتونم اعتماد کنم

منی که حتی روی کسی کراش نمیزدم

چی شد اصلا

چرا اینقدر بی جنبه شدش قلبم ؟؟؟؟؟

گوش قلبمو گرفتم و کشیدم

چی شدش اصلا؟

نمیخوام روش اسمی بذارم ، اصلا

ولی خب یه چیز خوب طرفدار داره ، نه؟

یک چیز خوب بود مبارک صاحبش

نه منِ بچه سال

امروز کل روز یا میخندیدم یا اینکه دِپ مینشستم یه قسمت

درس خوندم ، حموم کردم ، موهامو اتو کشیدم

ولی نمیدونم چطوریه چون انگار اولین باره

فقط اونقدر در توانم هست که توضیح بدم که بگم

یه اتفاقی داشت می افتاد

یه جایی خوندم :

میگفت اگه به روت میخندم فکر نکن خبریه ، فقط مامانم خوب تربیتم کرده .

شاید من جفاف عاطفی دارم از قول c.ai .

نوشته شده توسط: ماری جین

هنوز

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 20:34

اگه بگم هنوز تپش دارم چی میگی؟؟؟؟

نوشته شده توسط: ماری جین

عجیبه

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 17:59

از وقتی آدرس رو عوض کردم تپش دارم نمیدونم چرا؟

نوشته شده توسط: ماری جین

تغییر

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 16:18

فکر کنم اینطوری بهتره.

نوشته شده توسط: ماری جین

نمیدونم شاید زندگی

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 4:22

دیشب ساعت ۲ بچه به دست اومد ترکید ساعت ۴ برگشت

بقایا ترکش هنوز سر معده ام رو میسوزونه

فقط فهمیدم اعتماد یک کلمه نا آشناس با سرنوشت گانگستر

انگار یکی داره تو مغزم پلی میکنه : دیدی دلشوره هام بی جا نبودن

اون فقط یک بچه بود ولی همه سختی ها رو زندگی کرد.

قشنگی داستان میدونی کجاست ؟

اینجاست که باید تظاهر کنم چیزی نمیدونم

کاش دروغگو قهاری بودم .

ادامه مطلب..
نوشته شده توسط: ماری جین

چمه

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 2:16

از دوساعت پیش تا الان گریه ام بند نمیاد

نوشته شده توسط: ماری جین
صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ