فهمیدم
بعد افطار که داشتم کالری ثبت میکردم
دستم خورد به گزارش یک هفته پیش
و اونجا بود که فهمیدم
یک هفته پیش مِنیمُم کالری روزانه ثبت شده ام ۹۰۰ کالری بود
در حالی که ماکسیمُمِ کالری ثبت شده ام تو این هفته روزانه ۳۰۰ بود
دقیقا بعد از اینکه درباره گانگستر فهمیدم
فکر میکردم درباره اش فکر نمی کردم
فکر میکردم این احساس مادرانه ام خاموش شد دیگه
اصلا حواسم نبود به درد روده ام تو این هفت روز
چون قلبم خوشحال بود ، تپش داشتم و سرحال بودم
ولی عمیق ، تو اون زیر لایه های باطنی وجودم
من عزادار بودم ، عزادار اعتماده کشته شده گانگستر
گانگستر ناراحت بود و هست من چطور میتونستم راحت خوشحال باشم
من نمیتونستم ، چون نبودم
بدنم نبود
چیکار میتونم برای دلِ کوچیکش بکنم؟
اونقدر دوره که نمیتونم بغلش کنم ، تو بغلم گریه کنه
اونقدر شرایط پیچیده اس که بهم نگفت چی شده
چشمای قشنگش اونقدر بی فروغ شده بود
که برای مدتی فراموش کردم نفس بکشم
چشمام به عکس خیره بود و فقط حسرت میخورد
اون زیباترین ما هست
اما قلبش دوبار شکست
وقتی بهم زنگ میزنه با خجالت حرف میزنم
عرق گردنم رو خیس میکنه
من چرا نمیتونم کاری براش بکنم
نمیشه قلبم رو بدم بهش دردش کم شه ؟
...
مینویسم ، چون اگه بهش فکر کنم نابود میشم.