روز سوم

چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ 21:18

چالش امروز

(نخند) 🥲

از اونجایی که

با گانگستر باهم زیر تیغ رفتیم

هر وقت روبروی هم می‌نشینیم

مخصوصا که من موهای فر و افشون اونو میبینم

و اون پف چشمای منو

خنده که میاد، شبیه فاجعه است.

مراسم خندمون چطوره؟

باید با دست دوطرف گونه ها رو بچسبیم

که فشار نیاد به بخیه ها

و مصنوعی قهقهه بزنیم

اسمش که خنده نیست

یه چیزی تو مایه های سرفه خشکه

دکتر هم که فعلا گفته

:شنبه گچ باز میکنه

یعنی تا شنبه که دکتر گچ رو باز کنه،

هویت ما همین هست

: دو تا صورتِ سنگی و بانداژ شده

و گاز که دور بینی چسبیده شده

سعی میکنم کمتر به آینه نگاه کنم

آینه تا اطلاع ثانوی تحریم

نمی‌خواهم ببینم که این نقابِ مضحک چقدر به ما میاد

با همه چالش ها اما تجربه جالبیه

واقعا میگم🦋

نوشته شده توسط: ماری جین

روز دوم

سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ 16:28

امروز برخلاف دیروز کم فک زدم

چون دیشب سه بار خونریزی کردم

نمیخوام قبل دراوردن گچ بخیه هام باز شه

پس فک محترم را تا حد امکان بسته نگه داشتم

و برای آدم وراجی مثل من

بدترین روزه ' روزه سکوت به حساب میاد

گانگستر برخلاف من بیشتر امروز حرف زد

و هرچی غذا میخوریم خانم شکمو دوبل دوبل سفارش میده

هکر از دستمون عاصی شده و همش با خودش میگه :

فقط یه هفته است ' فقط یه هفته است تحمل کن

نمی ارزه به خاطر یه هفته خون بریزی

و بله تجربه جالبیه ' اگه سردرد رو فاکتور بگیریم

👈 از غذا های این دوران

دوست دارم میکس گیاه الوئه ورا و ژله طالبی رو معرفی کنم

اینطوریه که سه عدد گیاه الوئه ورا از پایین برش میدیم

کج میذاریم تو یک ظرفی که از قبل با آب پر شده فقط تا زهر زرد رنگ خارج بشه

یه جور ملین شدید هست که الان به این خاصیتش نیاز نداریم

بعد دو ساعت استراحت میدیم

توی او دو ساعتی که آلوئه‌ورا زهر پس می‌داد، من هم

زهرِ حرف‌هایی که نمیتونم بزنم رو قورت می‌دادم

مرحله بعد پوست کندنه

اول دوسمت خار دار رو پوست میکنیم و بعد برش میدیم

برش های ۷ یا ۹ سانتی و پوسته های بالا و پایین رو با احتیاط برش میدیم

باز توی یک ظرف پر آب میذاریم استراحت کنن

و بعد دوساعت اب ظرف رو عوض میکنیم و الان آماده میکس شدنه بعد میکس

ژله ها رو بن ماری میکنیم با یه لیوان آب(یک کاسه آب بالای کتری میذاریم و ژله رو درون آب میریزیم و هم میزنیم تا تمام ذرات ژلاتین حل بشه)

بعدش که خنک شد نصف مایه الوئه ورای میکس شده رو روی ژله میریزیم و آب اضاف میکنیم

باید به اندازه ای آب بریزیم که حالت ماست چکیده به خودش بگیره

و ۳۰ دقیقه درون یخچال میذاریم و خوراک الوئه ورای ما آماده است

نوشته شده توسط: ماری جین

27بهمن۴۰۴ به وقت جراحی

سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ 16:17

صبح همراه با مامان و هکر و گانگستر با اسنپ به کلینیک رفتیم

بابا با اینکه کارش کنار کلینک بود

اما ساعت ۷:۴۵ شروع میشد

حوصله نداشت نیم ساعت صبر کنه

پس مارو نرسوند

خودمون رفتیم

موقع رضایت نامه من شاهد گانگستر شدم و اون شاهد من البته سوم

چون هکر شاهد دوم دوتامون بود

بعد پذیرش وارد اتاق انتظار شدیم

منتظر منشی بودم که صدا بزنه

تا فرم بستریمو پر کنه

گانگستر رفته بود اتاق تا لباس بیمارستانشو بپوشه

اول اون رفت

گفتن که همراه بیرون بمونه

مامان قبل رفتن یه بوس کاشت رو گونه ام

رو گونه جفتمون

گانگستر صدام کرد و رفتم تا لباسشو از پشت براش ببندم

و یه فیلم و دابسمش گرفتیم که اگه چیزی شد

خاطره بشه

چیزی که فکر نکنم بشه اگه هم اتفاقی افتاد

دیگه انسانیم و بسی فانی.

منشیه از هر دکتر فقط یک بیمار بستری میکنه

و رضایت نمیده که منو بستری کنه

خب میخوام برم کنار گانگستر

یه پسره کنارم نشسته

با یه چسب بزرگ روی صورتش

چشم چپش خونریزی داره

ظاهرا دیروز جراحی داشته

و از دیشب خونریزی گرفته

به صندلی تکیه داده و خون چشمشو مدام پاک میکنه

رو گرفتم ازش و به مدارک تو بغلم نگاه کردم

نمیدونم حالا که به احساساتم به عنوان یک دختر نیاز دارم

کجا ها سِیر میکنن

ترس و استرس ندارم

۱۰ دقیقه قبل گفته بودن که گانگستر قرص بخوره

فکر کنم قرص خواب باشه

هنوز قسمت بخشم

یه خانمی اومده بود

لباسشو نبسته بود

صداشون کردم و رفتم اتاق براش لباسشو درست کردم

بعد گفت پسرمو صدا بزن

گفتم اسمشون

متوجه نشدم که اسم خانوادگیشون چیه

وقتی باز تکرار کردم

گفت اسم پسرم احمد هست

فکر کن برم صداش بزنم ' احمد بیا مامانت کارت داره😅

گفتم خانوم دوباره بفرمایید اسم خانوادگیتونو

رفتم صداش کردم سرش پایین بود

وقتی براش دست تکون دادم و گفتم آقای ....

سر بالا اورد

و بالاخره یه آقای احمد نامی اومد کمک مادرش

اسمش بهش میاد

قد رعنا

چشم ابرو مشکی

و یه سبیل مردونه

یه شرقی ایرانی

مدیونی فکر کنی برای پرت کردن حواسم به هر جزئیاتی چنگ میزنم

منشی بعد ۶ نفر صدام کرد

و اون دستبند معروف دور مچ دستم بسته شد

و بعد پرسیدن حساسیت ها ما هم بالاخره بستری شدیم

و به اتاق بیماران بستری رفتیم

گانگستر کمک کرد لباسمو درست کنم

و هکر اومدنی که اومد لباس ها رو ببره

از جفت ما ثبت لحظه کرد

از بین کل خانم ها فقط گانگستر دمپایی صورتی داشت

با موهایی که مثل آنشرلی از دو طرف صورتش گیس و با کش صورتی بسته شده

۱۰ دقیقه با گانگستر گفتیم و خندیدیم

براش اهنگ گذاشتم و با سام بیگی رقصید

کم کم چشمای قشنگش خسته و خسته تر میشد

که دکتر صداش کرد

۸:۴۵ گانگستر وارد اتاق x شد

منم تنها شدم

ساعت ۹ یه همراه همسن اومد

دختره اولش خجالتی نگام کرد و وقتی چرخید متوجه شدم که لباسشو نبسته

و وقتی ازم خواست ' کمکش کردم

استرس داشت و وقتی ازم پرسید

گفتم استرس دارم از اینکه استرس ندارم.

اهنگ گذاشتم که شرایط برام عادی باشه البته با صدای کم .

و به دختره گفتم : برا اینکه استرسش بریزه عکس بگیره از خودش

و واقعنی مشغول شد و آروم تر شد.

و من تشنمه لبام خشک شده ' * '

گرسنم هم هست ' دیروز کلا حوصله نداشتم چیزی بخورم و الان هم تا اطلاع ثانوی ازجویدن خبری نیس

۱۰:۳۰ پیجم کردن تا قرصامو بخورم

بالاخره آب خوردم و تشنگیم رفع شد

ساعت ۱۱ کم کم داره خوابم میاد

از گانگستر خبر ندارم

امیدوارم که حالش خوب باشه

کم کم به استرسم داره اضافه میشه

برای بچه میترسم

یه تخت بردن داخل شاید گانگستر باسه

یک آن صدای جیغ وابوالفضل گفتن اومد

من و اون دختر یخ کردیم

با استرس به بیرون نگاه کردیم

و متوجه شدیم که منشی اشتباهی خودشو زخم کرده

دراز کشیدم قلبم هنوز تند میتپید

فکر میکردم گانگستر چیزیش شده بود

دوباره پیجم کردن

و نگهبان گفت که برم دنبالش راهو نشونم بده

نوبتم رسیده بود

گوشیمو سپردم به مامان و وقتی از گانگستر پرسید

گفتم که : خبر ندارم

وارد اتاق xشدیم

گگهبان گفت که روی صندلی بشینم

یک آقا با موی سفید کنارم نشست

مهربون بود و از من شرح حال مختصر گرفت

و گفت که فعلا باید منتظر بمونم

به صندلی تکیه دادم و خوابم برد

با صدا کردنم بیدارم کرد و گفت : عمو جان بیا بریم اتاق ریکاوری اونجا بخواب

دنبالش کردم

اتاق ریکاوری راهرو سمت چپ بود سه برابر بزرگتر از اتاق بستری

۸ تخت داشت با بخاری روشن بالای هر تخت

کمکم کرد و برام میله تخت رو پایین اورد و گفت دراز بکشم

مسئول اونجا بهم سلام کرد و گنگ جواب دادم

یکم که گذشت یه پسری از اتاق جراحی اومد و با دیدنم گفت : دختر چرا بدون بالشت خوابیدی؟

گفتم: نه نیازی به بالشت نیست

گفت حداقل بذار تخت رو بیارم بالا: گفتم نه راحتم

ولی کاغذ های دستش رو گرفت زیر بغل

و تخت رو برام درست کرد و میله رو دوباره بالا اورد

تشکر کردم و خوابیدم

فکر کنم یک ساعت یا بیشتر خوابیدم

که با شنیدن کسی که اسم گانگستر رو میگفت چشمام خودکار باز شد

تندی نشستم

اون پسره و اون آقاهه که شرحال از من گرفته بود' بودن هردو

گفتن چی شد ؟ با عجله نشستم و سریع میله تخت رو به سمت چپ کشیدم و بازش کردم

پسره اومد نزدیک چون تلو تلو میخوردم

و وقتی چشمای نیمه باز گانگستر رو دیدم خیالم راحت شد

هر سه نفرشون متعجب نگام میکردن:

گفتن: چی میخوای ازش ببینی که اینجوری اومدی بالا سرش؟

گفتم: خواهرمه ' اجی کوچیکمه

با تعجب ساکت شدن

و اینبار یکی اومد گفت 'اون دوخواهری که امروز باهم عمل داشتن کجان؟

انگار که براشون جالب باشه هر سه نفر به ما اشاره دادن

در این حین یه پسر با چشم و ابرو و سیبیل و موی قهوه ای مسی اومد

گفت که برم دنبالش برا اتاق جراحی

دنبالش کردم و گفت : شما خواهرا معروف شدین تو اتاق عمل همه از شما حرف میزنن

خندیدم و وقتی رسیدیم اتاق جراحی

هنوز یه نفر زیر تیغ بود و پشتش یه تخت بود که فکر کنم برا من بود.

پسره جلوم وایساد و

^گفت : چیکار میکنی؟

خودت گفتی بیا بریم

^گفتم ولی نگفتم نگاه کن

مگه چیه ' یه عمله

^ نه ' اینطور کار نمیکنه ' منو ببین به پایین نگاه کن و دنبالم کن

اِی بابا چقدر گیر میدین

^ سریع به پایین نگاه کن و بیا

همراهش رفتم و اون بدجنسانه کنارم راه میرفت

و رو به من

و چون قدش از من بلندتر بود راه دیدم رو بسته بود

منم که خیلی حرف گوش کنم

تا دیدم حواسش نیست

سرمو عقب بردم و نگاه کردم به بیماره روی تخت

خون و استخون میدیدم و هنوز متوجه نشدم که چه بخشی از صورتش زیر تیغ جراحی رفته

یکیشون گفت : نگاه نکن

پسر کناریم گفت: مگه نگفتم نگاه نکن

گفتم : مگه چیه منم قراره عمل شم ترس نداره

یکباره یه صدای آشنا اومد : نگاه نکن دختر جان

اوپس ' صدای دکتر بود

پسر کناریم زیر لب خندید که

گفتم : چتونه به خدا ترس ندارم

گفت برو دختر که خیلی شیطونی

گفتم اصلاح کن : کنجکاو نه شیطون

بین دوتا تخت یک پرده بود

بالاخره آقای دکتر روئیت شد

با دیدنم خندید و چشماشو ریز کرد

گفت : که استرس نداری

درحالی که دراز میکشیدم گفتم

نه آقای دکتر استرس ندارم نگران نباش

دکتر بیهوشی اومد بالا سرم

به پرستار سپرد برام انژیوکت بزنه

برای دست چپم دستگاه فشار بست و همزمان برای مشغول کردنم پرسید که چند سالمه

و سابقه حمله ای چیزی داشتم

گفتم نه فقط سابقه پانیک اتک داشتم

خندید البته نه قبل گفتن اوه چه باکلاس

دوتا دکتر دیگه اومدن و پرسیدن خواهر دومیه اینه؟

دکتر نگام کرد خندید و سر تکون داد

انژیوکت بسته شد و ظاهرا پرستار از من بیشتر استرس داشت چون چسبش رو خراب کرد

گفت : خانومی استرس نداشته باش

لبخند زد و یه چسب دیگه اورد

همونطور که دکتر بیهوشی توی سِرُم داروی بیهوشی تزریق میکرد

پرستار برگشت و ماسک اکسیژن برام گذاشت

پلک زدم

و حتی به شمارش نرسید و بیهوش شدم.

طبق گفته های مامان

گانگستر فقط نیم ساعت اتاق ریکاوری مونده بود

ولی من نه.

ظاهرا نمیخواستم بیدار شم

خیلی وقت بود که تشنه یه خواب دلچسب بودم

بدون فکر و خیال

یک ساعت و نیم بقیه رو نگران خودم کرده بودم

حتی گانگستر و مامان اومده‌بودن بالاسرم

که بالاخره به هوش اومدم

با تخت بردنم اتاق بستری

فقط یک تخت خالی بود اونم برای گانگستر بود

بچه رفت روی صندلی نشست و من روی تختش

و اونجا نیم ساعت خوابیدم تا ساعت ۴

که مامان بیدارم کرد

یک دختره و گانگستر بودن تو اتاق

به مامان اون دختر نگاه کردم و گفتم:

بهادری این دختره است؟

" اره

باهم بودیم

"اره به هوش که اومد گفت که با تو اینجا بود صبحی

نگرانش نباش دختر قوی ایه زود خوب میشه

دختره خواب بود خیلی خوابم می اومد گفتم:

مامان میذاشتی بخوابم منم چرا بیدارم کردی؟

گفت باید چیزی بخورم تا اثر بیهوشی بپره

نگران بود

وقتی داشت بالشتمو درست میکرد گفتم

: شقیقه هام دارن تیر میکشن میشه یه پوک برام روشن کنی ' یه چشم غره رفت و انگشت گذاشت رو لبم

مدام دستمو میگرفت و (من وقتی بیمار میشم به لمس حساس میشم)

مدام میگفتم : خوبم ' خودم میرم

حالا فکر نکنی درست راه میرفتم

تلو تلو میخوردم ولی یه دنده که میگن منو میگن

همینطور که تو اتاق قدم میزدم ابمیوه میخوردم

دست مامان که رو بازوم سفت شد تا مثلا محکم بگیرم ' دستمو گذاشتم حائل کنار صورتش

تا کسی نبینه چیکار میکنم و تو گوشش گفتم

مامان منو محکم نگیر الان حساسم به لمس و یه بوس کاشتم به لبش

مامان اون دختره که الان متوجه شدم شقایق اسم داره به مامان گیر داد که چی بهت گفت

بیخیال شونه بالا انداختم و رفتم کنار گانگستر

و با شنیدن خندشون فهمیدم که

بله نخود تو دهن مامان خیس نخورده بود

از اتاق بیرون رفتیم تا تو راهرو قدم بزنیم

و باز مامان میخواست دستمو بگیره

و من حرف میزدم اعتراض میکردم

گفتم : مامان من با چشم بسته راه میرم

تو بهم بگو جلوم چیه خودم مراقبم و بعدش وایمیسم و دور میزنم

انگار که خوب میشنید چون بدون توجه به حرفام دستمو گرفته بود

مامانِ اون پسره که چشمش اوخ شده بود رو دیدم

و گفتم خاله چی شد ؟ چشمش خوب شد؟

اول نشناختم و بعدش گفت اره خداروشکر دکتر گفت طبیعیه

نگهبان گفت دختر تو چقدر فک میزنی

مثلا خودت هم عمل داشتی چقدر انرژی داری

مامان و منشیه خندیدن

یه چشم غره به نگهبان رفتم

و بعد دور پنجم برگشتیم اتاق

رو کردم سمت مامان

دستامو دور گردنش حلقه کردم

مامان : من یکم بخوابم؟ تورو خدا

فقط یه ۳۰ دقیقه

مامان نوچی کرد و لباسامو از ساک پارچه ای دراورد و داد دستم تا عوض کنم

یعنی خودم از دستش گرفتم

مدیونی فکر کنی با قهر گرفتم

با کمک مامان رفتم اتاق تا لباسامو عوض کنم

اما چه کمک کردنی نزدیک بود بندازتم خندیدم و میگفت نخند نباید زیاد صورتتو تکون بدی

رو بدنم ۴ تا برچسب بود و صورتم یکم با خون لکه دار شده بود ' مامان پاکش کرد

در اتاق رو بستم تا خودم لباس عوض کنم

بعد خداحافظی از خانم ها

رفتیم تا مرخص شیم

نگهبان فوضول با دیدنم به شوخی گفت :

برو برو ' برو که سرمو خوردی

گفتم : سرتو که نه ' ولی مطمئنم گوشاتو خوردم

منشیا خندیدن

و یکیشون گفت که بریم تا برامون گاز عوض کنه

از برای گانگستر خونی بود ولی از برای من نه

سوار اسنپ شدیم و برگشتیم خونه

و یه دل سیر خوابیدم

البته اگه دوساعت دوساعت بیدار شدن توسط مامان برای خوردن آبمیوه و غذا رو فاکتور بگیرم

و اینجوری بود که روز اول به پایان رسید

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت۱۴۰

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ 17:57

امروز دیگه اخرین فرصتم برای مرخصی بود

مثل دیروز نمیشد کنسل کرد

از رخت که بلند شدم بابا خونه بود

بنا به آب و هوا مدرسه ها تعطیل بود

دیشب بابا به زمین و زمان صلوات میفرستاد

ولی صبح خوش خوشونش شد که زود بیدار نشد

صد البته که حاضر نشد منو برسونه

پس گانگستر رو دنبال خودم کشوندم بیرون

با اتوبوس به قسمت ون ها رفتیم

و بالاخره از بلیط اپلیکیشنی استفاده کردم🍒

هرچند ون ها نیومدن

تصمیم گرفتیم که سوار اتوبوس شیم و بریم

از خوش شانسی اتوبوس از قبل اومده بود

گانگستر خوشحال فقط گفت : ماری همونه

بیا سوارشیم منم افسار دستش دادم

تا برای راننده دست تکون دادم ایستاد

هرچند چشم غره رفت و گفت خب با بعدی میرفتین

وقتی نشستیم به تابلوی مسیر که چپکی بود نگاه کردم و بله.....

متوجه شدم که اشتباهی سوار شدیم

گانگستر تازه فهمیده که اتوبوس ها مسیر متفاوت دارن 🍭

یکم که گذشت صدای آمبولانس اومد

و نمیدونم تاثیر گرماست یا بی خلقی مردم

که کسی راه باز نمیکرد

اخرش کمک راننده ناچار پیاده شد

با حرکات دستش و ابروهاش

برای راه افتادن ماشینا تلاش کرد

انگار که حالت بدنش نوع دوستی رو درون مردم روشن کرد

شایدم مردم خجالت کشیدن

و راه باز شد '

کنارم گانگستر که نشسته بود از صدای آژیر یخ زد

متوجه شدم که نگران اتاق عمل فرداست

گفتم که : دختر استرس نداشته باش

البته که حرفام شعارِ ' خودم که خوب میدونم

این عقب افتادگی مرخصی ماهانه ام

مستقیم به اضطراب از اتاق عمل هست.

اشتباه شیرینی بود چون یک تور درون شهری شد

و چه چیز های عجیبی که من ندیدم

یه پسرِ جوون که تو گالری ماشین کار میکرد

داشت با کاسه تخم مرغ آبپز میشست

و بعدش دستشو بو کرد ' از بوی زخم صورتش جمع شد

خانمی پسر دبستانی کچلش رو دنبال خودش میکشید ' از کجا؟؟؟ از گوشش میکشید

شاید باور نکنی حتی گاومیش دیدم

با اهنگ سارن تور گشتیمون به پایان رسید

نباید اضافه کنم که دو جا سوار و پیاده شدیم تا برسیم به مقصد

و کاش اپلیکیشن قدم شمار نصب میکردم

از اونا که با هر قدم اینترنت میدن

شاید دو گیگ دستبرد میزدم

فکر کنم پیداست که چقدر دور شدیم🐣

کار های مرخصی بالاخره انجام شد

برگشتنی دیگه حال نداشتم

یک قوم هم پیاده برم

زنگ زدم بابا بیاد اونم خیلی بیحال بود

خیلی یکی به دو کرد و حتی التماس به کارم نیومد

گوشی قطع کردم و گفتم مَردی نیای دنبالم یکی دیگه میاد.🤷🏻‍♀️

درست حدس زدی با اسنپ برگشتیم

اینبار با آرامش ' فقط به چرم صندلی های راحت ماشین تکیه دادم و استراحت کردم

البته زندگی چالش های خودشو داره

و هر بار یه چالش جدید

اما خوبه که منو شناخته '

اونقدر بی حس شدم که تعجب نمیکنم و فقط ادامه میدم

تا ببینم آخرش چی میشه🍀

نوشته شده توسط: ماری جین

موقعیت ۱۳۹

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 23:59

خب خب خب

چه روز جالبی بود امروز

صبح قرار بود برم دنبال مرخصی

اما خواب اجازه نمیداد از تخت بلند شم

اونقدر محکم منو گرفته بود که

حتی تماس های بقیه برای بیدار کردنم کافی نبود

بعد ۳ ساعت بالاخره دل از خواب کندم

و با کمک حموم سرحال شدم

کت شلوار سبز تن کردم (البته که خیار نشدم)

و یک کت سفید سیاه طرح پیردوپیل پوشیدم

( که خیار دیده نشم)

یکم هم با سرخاب سفید صورتمو بزک کردم

کارت بلیط اتوبوسم خالی بود

و برای اولین بار بلیط الکترونی با برنامه خریدم

عینک افتابیمو زدم و کاملا اماده رفتم

اتوبوس از دور دیدم

اومدم از خیابون دوطرفه رد شم

یه ماشین سفید نمیدونم چی چی

(مدیونی فکر کنی اسم ماشینارو بلد نیستم)

با راننده خونسرد داشت رد میشد

با دستم براش دست تکون دادم که

(پسر ' دِ رد شو دیگه🐣)

پسره خیال ورش داشت سرشو اورد بیرون گفت : جانم؟

وسط این هیر و ویری

البته که راننده اتوبوس بازیش گرفت

و دقیقا با سی ثانیه تفاوت فاصله از رو به رو رد شد

دست از با دراز تر رفتم نشستم منتظر اتوبوس بعدی

بعد بیست مین دیگه حوصلم ترکید

داشت گرمم میشد

و با یه حرکت انتحاری برگشتم خونه🍭

به اغوش خواب عزیز برگشتم

بعد از ظهر هم که حسابی باد و رعد بود

من و گانگستر هم نوبت عکس داشتیم

به زور از خونه بیرون زدیم

کلا امروز رو مود خونگی بودن بودم

کاملا بی حوصله

بارون خانوم اجازه نداد این وضع ادامه پیدا کنه

و با رعد و برق و قطرات اَبَر بزرگ بارون

ذرت مکزیکی و قهوه شکلاتی ولنو به تاین سپردیم.

اونقدر عکسا بامزه در اومده بودن و خندیدیم

که حتی عکاس بی حوصله رو به خنده انداختیم

بارون که شدت گرفت به خونه برگشتیم

گانگستر برای فنچ موچی خرید

بهونه درس خوندن بچه

گفته بودم درسای فنچ بهتر شدن

هنوزم از مدرسه فراریه

اما بیشتر درس میخونه

بنده خدا راست میگفت استرس نیاز نبود

فقط زمان نیاز بود که شرایط رو روال بیفته

اخر شب هم با فنچ پانتومیم بازی کردم

هنوز یکم مشکل داره با صامت مصوت ها

و با تقلبی از گانگستر کمک میگرفت

تا کارت ها رو براش بخونه

و نگم از ادا بازی فنچ

هربار منو شگفت زده میکرد

و بهم یاد میداد که چطور بدون صدا

یک کلمه رو بازی کنیم

اول هر کلمه هم رسم داره بچه

که ادای راه رفتن در بیاره

به چه قانونی ؟ اللهُ اعلم.

با هیولای درونم دوست شدم

دیگه پنهونش نمیکنم

بروزش میدم ' هرچند خوشم نمیاد

*امروز تو راه برگشت گانگستر که چون از یه سگ ترسیده بود

از قسمت پیاده رو به خیابون پناه برده بود

گفت : آدم خوبه با یکی که نترس باشه بیرون بره

کسی که از هیچی نترسه '

گفتم : چطور '

درحالی که از یه گربه فاصله میگرفت

گفت: یکی مثل من ترسو به یک فرد نیاز داره که از هیچی نمیترسه خوب نیست ادم مثل من از هرچیزی بترسه

گفتم : تو خوبی' یکی مثل من بده که از چیزی نمیترسه و لوس نیست

گفت : تو میترسی

گفتم : من ' از کی؟

گفت: از خودت .

نوشته شده توسط: ماری جین

این مدت

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 0:6

از اخرین پست بیشتر از یک ماه میگذره

فکر نمیکردم برگردم

ولی زندگی چرخید '

متفاوت تر از اونچه فکر میکردم

و به من نشون داد

یعنی به بقیه نشون داد

اون جنبه هیولایی از خودم رو

که سال ها خیلی جدی

سعی میکردم پنهونش کنم

اما برگشتم به هر حال.

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ