موقعیت ۵۳

سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ 13:16

کنار آتیش نشستم

بابا داره تاب بازی میکنه و فنچ هلش میده،

نویسنده هم داره تاب بازی میکنه.

مامان داره وسایل رو جمع میکنه تا بیاد کنار آتیش بشینیم.

همیشه احساس معذب بودن دارم،

مامان اومد و همه دورش جمع شدیم ، چای ریختیم، و با کوکی و قند چای آتیشی و طعم دار شده با هِل رو نوشیدیم.

البته فنچ تموم کوکی ها رو خورد🐣

اهنگ (منو ببوس رو پخش کردم) مامان سرش روی پام بود و شروع کرد گریه کردن.

بابا و مامان هر دو یاد باباهاشون افتادن.....

کنار هم نشستیم بعد مدتهااااااا یکم آروم بودیم ، البته همه سعی میکردیم آروم باشیم ،فشار روی همه بود 😁

روز خوبی بود به نسبت.

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ