موقعیت ۶۰
شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳
16:6
همه ماشینا با ماشین حاجیا اومدن
صدای کِل و آهنگشو کل آپارتمان رو پر کرده بود
اما
نه من و نه هکر و نه نویسنده
نه پایین رفتیم و نه حتی از بالکن نگاه کردیم
تازه بابا اومد خونه دعوا و داد و بی داد
گفت: شما حیوونید حشرید، آدمید چی هستید که نیومدین
من از اتاق بیرون نیومدم تا حرمت ها شکسته نشه
ولی تو دلم گفتم بسوز بابا جان بسوز
اون چرخ و فلکی که تو سوارشی بالا و پایین میشه.
ساعت ۱۲ هکر به بابا زنگ زده بود که بره دنبالش مدرسه و بابا مثل همیشه به خاطر خودش و خانواده اش شونه خالی کرد، بهانه آورد که میخواد بره فرودگاه استقبال ، درحالی که ساعت ۲ رفت فرودگاه.
ولی دلم خنک شد ، چیزی که عوض داره گله نداره.
نوشته شده توسط:
ماری جین