« عمداً.»
اومدم اتاق فنچ رو بخوابونم
گریه میکرد، فکر کرد الان بهش میگم بس کن
در عوض بغلش کردم و گفتم گریه کن ، با غصه نخواب
براش آهنگ تینا رو خوندم :
ای دختر خوشگل من
نمیای به دنیای من
نمیخوام بر بخوری
اینجا تو به مشکل من
مامان تو رو دوست داره
اما نمیخواد دوباره
مراقب یکی دیگه
عین خودش شه بیچاره
دخترک نازِ مامان
اینجا جای قشنگی نیست
من جنگیدم برای هر دومون
ولی انگار کافی نیست....
بعد گریه کردن فنچ
براش قصه خوندم ، وسط قصه خوندنم گانگستر زنگ زد
و فنچ از حرص محکم دستم رو گاز گرفت
با خنده و شوخی ماجرا رو فیصله دادم
اما بهش تذکر دادن که کارش درست نیست
بعد ازش خواستم بخوابه ، که قصه درخواستی داد
وقتی گفتم بخواب گفت نمیخواد بره مدرسه
و وقتی دلیلش رو پرسیدم
گفت: مغزم درد میکنه
گفتم : راستش رو بگو
گفت: سرما خوردم
گفتم راستش رو بگو
گفت: هیشکی با من بازی نمیکنه.....
سرسام گرفتم از سرو کله زدن با بچه ها.....
و خودم هم انگار یک بچه ۵ ساله دارم تو وجودم و یک پیرزن ۸۰ ساله
که رابطه ای مثل نوه پیشفعال و مادربزرگ خوشی ندیده هستند
که بجه ۵ ساله دوست داره وقتش رو به بطالت بگذرونه
و پیرزن اجازه میده.......
«عمداً دارم به بطالت میگذرانم ـــ عمداً ـــ عمداً.»
– یادداشتهای نیما یوشیج