موقعیت ۵۵
تو پذیرایی نشستم
مامان بیرونه رفته فنچ رو بیاره
فنچ تولد دوستشه
هکر اتاقمونه با توپ بازی میکنه
نویسنده اتاق باباس ، داره آهنگ میخونه
امروز قرار بود بابا بره سر زمین و نویسنده میخواست ساعت ۲ بره کلاس بسکتبال جبرانی
که بابا بهش گفت نمیتونه ببرتش چون میخواد بره سر زمین
و بعد بابا ساعت چند رفت سر زمین ؟؟؟؟
ساعت ۷ 🙃
و اونم چرا؟؟
چون منتظر عمو بود که بچه اش رو برده بود دکتر🙂
یعنی من مرده بودم از حرص
و اینجا بود که من به این وجه اشتراکم با بابا متوجه شدم.
اینکه هر دومون خانواده امون برامون اولویته ،
و بابا براش مهم نیس متاهله و بچه داره، همیشه خانواده خودش براش اولویته یعنی برادراش
من اما دارم روی این ویژگی کار میکنم
چون هر چقدر که خانواده آدم مهم باشه ، زندگی خودش هم مهمه و باید بین این دوتا تعادل باشه.
بالاخره این پریودی بازیش تموم شد ،
از درد دارم میترکم
و مثل همیشه، اونقدر غد و مغرورم که برم دکتر
(البته از منت گذاشتن متنفرم ، حاضرم از درد بمیرم اما کسی بهم نگه پول دکترت اینقدر شد ، یا برم بیمارستان پیش یک دکتر عمومی بعد ساعت ها انتظار یک دکتر ..... بهم بگه که داروخانه بیمارستان دارو نداره برای همچین دردایی😐)