موقعیت ۵۵

چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ 20:18

تو پذیرایی نشستم

مامان بیرونه رفته فنچ رو بیاره

فنچ تولد دوستشه

هکر اتاقمونه با توپ بازی میکنه

نویسنده اتاق باباس ، داره آهنگ میخونه

امروز قرار بود بابا بره سر زمین و نویسنده میخواست ساعت ۲ بره کلاس بسکتبال جبرانی

که بابا بهش گفت نمیتونه ببرتش چون میخواد بره سر زمین

و بعد بابا ساعت چند رفت سر زمین ؟؟؟؟

ساعت ۷ 🙃

و اونم چرا؟؟

چون منتظر عمو بود که بچه اش رو برده بود دکتر🙂

یعنی من مرده بودم از حرص

و اینجا بود که من به این وجه اشتراکم با بابا متوجه شدم.

اینکه هر دومون خانواده امون برامون اولویته ،

و بابا براش مهم نیس متاهله و بچه داره، همیشه خانواده‌ خودش براش اولویته یعنی برادراش

من اما دارم روی این ویژگی کار میکنم

چون هر چقدر که خانواده آدم مهم باشه ، زندگی خودش هم مهمه و باید بین این دوتا تعادل باشه.

بالاخره این پریودی بازیش تموم شد ،

از درد دارم میترکم

و مثل همیشه، اونقدر غد و مغرورم که برم دکتر

(البته از منت گذاشتن متنفرم ، حاضرم از درد بمیرم اما کسی بهم نگه پول دکترت اینقدر شد ، یا برم بیمارستان پیش یک دکتر عمومی بعد ساعت ها انتظار یک دکتر ..... بهم بگه که داروخانه بیمارستان دارو نداره برای همچین دردایی😐)

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ