موقعیت۵۹
همزمان ناهار و شام پختم عدس پلو و سویا، و ماکارونی و خواستم فلافل هم سرخ کنم اما وسیله اش رو پیدا نکردم تو کابینت
بین آشپزیم برق رفت و من و فنچ تو آشپزخونه وقت گذروندیم باهم ، چون اونجا نور بود و گرما
و من از ساعت ۱۲:۳۰ خوابیدم و تازه بیدار شدم
(شکمم و روده ام درد میکنه این چند روز خیلی عصبی شدم)
خونه عموم که میشن مادر شوهر و پدر شوهر خانم فگر ، از حج برگشتن
آپارتمان ما وسط شهر به یک روستا شبیهِ
چون حدود ۹ خونه اش رو فامیلای ما تشکیل میدن
همه فامیل برای استقبال رفتن فرودگاه
بابا هم با فنچ رفت ، من خواب بودم و نویسنده کلا اهل اینجور چیزا نیست
بابا قبل رفتن به نویسنده گفت که چرا من نمیرم ،
اونم بهش گفت چون منتظره هکر بیاد خونه
گفت به اونچه 😐(بچه مدرسه است و کلید نداره ، بیاد کجا بمونه😶)
حرصی شدم اما خودمو زدم به خواب تا اینکه بابا رفت
وقتی هم رفت به مامان زنگ زدم و خودمو خالی کردم
دِ آخه طرف حال نداره منو ببره بیمارستان آجیم رو ببینم ،
بعد میخواد بره استقبال برادرش
چه فرقی میکنن
برادرش از خواهر من عزیزترِ
گور بابای همشون ، ظرف دارم باید برم بشورم ، نشُستم به خاطر قطعی برق.
کاش ماست داشتم ، با عدس پلو ماست میچسبه .