موقعیت۵۹

شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ 14:14

همزمان ناهار و شام پختم عدس پلو و سویا، و ماکارونی و خواستم فلافل هم سرخ کنم اما وسیله اش رو پیدا نکردم تو کابینت

بین آشپزیم برق رفت و من و فنچ تو آشپزخونه وقت گذروندیم باهم ، چون اونجا نور بود و گرما

و من از ساعت ۱۲:۳۰ خوابیدم و تازه بیدار شدم

(شکمم و روده ام درد میکنه این چند روز خیلی عصبی شدم)

خونه عموم که میشن مادر شوهر و پدر شوهر خانم فگر ، از حج برگشتن

آپارتمان ما وسط شهر به یک روستا شبیهِ

چون حدود ۹ خونه اش رو فامیلای ما تشکیل میدن

همه فامیل برای استقبال رفتن فرودگاه

بابا هم با فنچ رفت ، من خواب بودم و نویسنده کلا اهل اینجور چیزا نیست

بابا قبل رفتن به نویسنده گفت که چرا من نمیرم ،

اونم بهش گفت چون منتظره هکر بیاد خونه

گفت به اونچه 😐(بچه مدرسه است و کلید نداره ، بیاد کجا بمونه😶)

حرصی شدم اما خودمو زدم به خواب تا اینکه بابا رفت

وقتی هم رفت به مامان زنگ زدم و خودمو خالی کردم

دِ آخه طرف حال نداره منو ببره بیمارستان آجیم رو ببینم ،

بعد میخواد بره استقبال برادرش

چه فرقی میکنن

برادرش از خواهر من عزیزترِ

گور بابای همشون ، ظرف دارم باید برم بشورم ، نشُستم به خاطر قطعی برق.

کاش ماست داشتم ، با عدس پلو ماست می‌چسبه .

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ