کارگردان

پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ 21:51

امروز یه بازی روانی داشتم با بابا

قبول نداره که بزرگسال به حساب میام

و هنوز دنبال دکمه تربیت من میگرده

که با مشت زور ' ریستارت بزنه

و از اونجا که رابطه من و بابا شکرآب شده

و مامان جدیدا به دلیل کارش بیشتر به بابا نیاز پیدا کرده

جفت قناری برای ادب کردنم کمر همت بستن

چطور برای بابا توضیح بدم که تهدید به مشت و محروم کردن از نیازها منو نمیترسونه؟

اخه آدم مگه میشه از چیزی که نداشته محروم بشه؟

خیلی بیخیال و با لبخند به ایشون جواب کوتاه دادم

میدونم بابا برای ما دخترا و مامان شیره ' برای بقیه یه گنجیشکه که حتی نوک نداره.

بین حرفایی که میزد مغزم پرش رفت به گذشته ' درست توی همین موقعیت چند سال پیش

با لباس های مدرسه ' من و گانگستر که یه سال از من کوچیکترِ

روبه روی بابا ایستاده بودیم

بابا داد میزد و من و گانگستر با جفت گونه های سرخ سمت هم برگشتیم و درگوشی به هم چی میگفتیم ؟

+چندتا خوردی؟

_ سه تا . تو چی؟

+ منم همینطور . چپ دوتا ،تو چی؟

_خوش به حالت ، من راست سه تا ، الان اگه بخندم چال گونه ام زیاد پیدا نیست.

و بابا حرف میزد ' و از ازدواج با پیرمرد رفتگر یا کتک زدن در حد فلج کردن ' برای چی؟

چون پول توجیبی یک هفته امون رو داده بودیم برای یک نمایش عروسک که مدرسه اورده بود ' میتونستیم ندیم ' ولی مدرسه چون دولتی بود

و فکر کنم قبلش خوابگاه بود ' خیلی بزرگ و ترسناک بود برای دو بچه ابتدایی و فکر اینکه تنها تو کلاس بمونی و بعد اگه چیزی از کلاس گم میشد باید بار تهمت بچه های دیگه زورگوی کلاس رو میکشیدیم

باهم تصمیم گرفتیم که بریم نمایش ' بعدش قرار گذاشتیم به کسی نگیم و خب من خراب کردم

چرا؟

چون همه چی به مامان میگفتم و مامان رفت گذاشت کف دست بابا

همه این ماجرا برای یه نمایش لعنتی

حالا بابا میخواد منو ادب کنه 😅 ' ادب کن بابا جان ادب کن

ادب کن گوگولی '

پدری نکردی ' انتظار نداشته باش که به عنوان پدر پذیرفته شی

و متاسفم که دکمه حرص خوردن شما دست منه و این موقع ها قلقلکش میدم

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ