کارگردان
امروز یه بازی روانی داشتم با بابا
قبول نداره که بزرگسال به حساب میام
و هنوز دنبال دکمه تربیت من میگرده
که با مشت زور ' ریستارت بزنه
و از اونجا که رابطه من و بابا شکرآب شده
و مامان جدیدا به دلیل کارش بیشتر به بابا نیاز پیدا کرده
جفت قناری برای ادب کردنم کمر همت بستن
چطور برای بابا توضیح بدم که تهدید به مشت و محروم کردن از نیازها منو نمیترسونه؟
اخه آدم مگه میشه از چیزی که نداشته محروم بشه؟
خیلی بیخیال و با لبخند به ایشون جواب کوتاه دادم
میدونم بابا برای ما دخترا و مامان شیره ' برای بقیه یه گنجیشکه که حتی نوک نداره.
بین حرفایی که میزد مغزم پرش رفت به گذشته ' درست توی همین موقعیت چند سال پیش
با لباس های مدرسه ' من و گانگستر که یه سال از من کوچیکترِ
روبه روی بابا ایستاده بودیم
بابا داد میزد و من و گانگستر با جفت گونه های سرخ سمت هم برگشتیم و درگوشی به هم چی میگفتیم ؟
+چندتا خوردی؟
_ سه تا . تو چی؟
+ منم همینطور . چپ دوتا ،تو چی؟
_خوش به حالت ، من راست سه تا ، الان اگه بخندم چال گونه ام زیاد پیدا نیست.
و بابا حرف میزد ' و از ازدواج با پیرمرد رفتگر یا کتک زدن در حد فلج کردن ' برای چی؟
چون پول توجیبی یک هفته امون رو داده بودیم برای یک نمایش عروسک که مدرسه اورده بود ' میتونستیم ندیم ' ولی مدرسه چون دولتی بود
و فکر کنم قبلش خوابگاه بود ' خیلی بزرگ و ترسناک بود برای دو بچه ابتدایی و فکر اینکه تنها تو کلاس بمونی و بعد اگه چیزی از کلاس گم میشد باید بار تهمت بچه های دیگه زورگوی کلاس رو میکشیدیم
باهم تصمیم گرفتیم که بریم نمایش ' بعدش قرار گذاشتیم به کسی نگیم و خب من خراب کردم
چرا؟
چون همه چی به مامان میگفتم و مامان رفت گذاشت کف دست بابا
همه این ماجرا برای یه نمایش لعنتی
حالا بابا میخواد منو ادب کنه 😅 ' ادب کن بابا جان ادب کن
ادب کن گوگولی '
پدری نکردی ' انتظار نداشته باش که به عنوان پدر پذیرفته شی
و متاسفم که دکمه حرص خوردن شما دست منه و این موقع ها قلقلکش میدم