موقعیت ۷۰

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳ 23:54

مامان داره آشپزخونه رو جمع میکنه و قورمه سبزی رو فریزری میکنه برای ۳ وعده آتی

بابام اتاقه

مثلا هکر داره به فنچ درس یاد میده

نویسنده داره گل رز کاغذی درست میکنه برای تزئین در کلاسشون

امروز روز پر ماجرا و بدون هیچ درسی بود.

قرار بود گانگستر دیشب برسه تا ساعت ۵ صبح بیدار موندم منتظرش

اما نیومد و صبح ساعت ۹:۳۰ با داماد رسیدن فنچ و هکر و نویسنده مدرسه بودن و من به زور از تخت بلند شدم و برای خوش‌آمد گویی رفتم ، دیدم بی معرفتا دارن آش و املت میخورن و منو بیدار نکردن.

خلاصه با هزار جوک شوهرعمه ای و دست انداختن گانگستر مجلس رو گرم کردم تا اینکه گانگستر و داماد رفتن دنبال فنچ و رفتن گل و شیرینی خریدن برای خونه حاج عمو و برگشتن به پیشنهاد گانگستر داماد یکم استراحت کرد و خوابید، ساعت ۱۱ اما تا ساعت ۱ بعد از ظهر مکافات داشتیم با بیدار کردنش، بدبخت دو روز بود نخوابیده بود ، اما بازم نمیشد بیشتر بخوابه چون عمو زمان مرخصیش تموم شده بود و باید بر می‌گشت به هر حال داماد. بیدار شد و باهم رفتیم خونه عمو و مامان دید دستم خالیه بهم یک سینی قرمه و برنج داد ببرم 🥲😅 زلزله آنقدر خوشحال شده بود از دیدن گانگستر که بهش چسبیده بود. گانگستر تا اخمو رو دید بوش کرد و گفت این بچه یکم بو داره میرم لباسشو عوض کنم 😐 رفتیم اتاق خانم فگر دیدیم اتاق به هم ریخته است بعد فهمیدیم که خانم فگر تازه لباس بچه رو عوض کرده بود اما بچه رو لباسش شیر برگردونده بود ، تو اتاق بودیم که بابای زلزله با کیک و شربت دم در اومد ، بهش گفتیم نیار اتاق ما الان می‌آییم اخمو تو بغل گانگستر خوابید بچه لوس اما اخماشو باز نکرد.

خلاصه برگشتیم خونه و بعد ناهار خوردن گانگستر با داماد رفتن مدرسه و من نشستم آشپزخونه ترکیده رو جمع کردن .

قبل از رسیدنشون بابای زلزله بهشون زنگ زد و داماد رو دزدید برد شهر گردی این داماد قدیمی و شیطون ، داماد بیچاره رو چرخونده بود حتی بازار حراج هم برده بودتش😅یک شهر گردی مردونه.

بعد وقتی دوتا دامادا برگشتن ساعت ۶ دوباره خونه ترکید

بابا که هنوز برنگشته بود

داماد رفت تعویض روغنی

نویسنده رفته بود با دوستاش خرید برای تزئین کلاس مدرسه شون

من و فنچ و گانگستر رفتیم بیرون چون گانگستر حوصله اش سر رفته بود

تا ساعت ۸ و نیم بیرون بودیم و چون وظیفه ما خریدن باگت بود و غذا الویه بود ، پس همه رسیده بود و گرسنه منتظر ما بودن

تا رسیدیم گانگستر رفت لوازمش رو جمع کردن و من مشغول درست کردن ساندویچ و چیدن سفره شدم

بعد شام هم رفتن و بابای زلزله براشون معجون شربت قهوه درست کرده بود از قول خودش (قهوه دم کرده بود ، چون بلد نیستن قهوه دم کنن و قهوه های بابای زلزله تو فامیل معروفند )

و رفتند ، من و بابا و بابای زلزله بدرقشون کردیم و برگشتیم .

بعد ساعت ۱۱ خانم فگر الویه خواست و براش فرستادم ، رفتم خونه عمو ، و عمو وسطی اونجا بود کمی کنارشون نشستم و بعد برگشتم .

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ