هوس

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ 3:14

یخچال تنهاست

مدتِ نچندان کمی هست که میوه کمتر به یخچال سر میزنه

سبزیجات هم کم کم دارن به سرنوشت میوه دچار میشن

اما شامپو هست، صابون هست ، حتی قند و نمک و چای هست

یک لحظه تو این ساعت بوی میوه حس کردم

عجیب بود ، معمولا کمتر هوس چیزی میکنم

اونروز که رفته بودم پیش خانم فگر ، مادرشوهرش برام

دو پرتقال و دو سیب آورد ، تو اتاق

نتونستم بخورم ،

احساس فشار کردم

مثل کسی که مدت زیادیه یک چیزی رو میخواد

اما وقتی بهش میرسه نمیدونه چیکار کنه

نه میتونستم ببرم خونه تا با بچه ها بخورم

و نه از گلوم پایین میرفت تنها بخورم

یک سیب پوست کردم و قاچ کردم تا فنچ بخوره ، فنچ نخورد

مشغول بازی با اخمو خانم بود که تو بغلم بود

و خانم فگر سیب رو انداخت سطل اشغال گفت کسی نمیخوره

و خودش یک پرتغال رو نصف کرد

مکیدش و انداختش تو سطل

اون لحظه مغزم ساکت بود

فقط بدنم از عرق نوچ شد

عرقی که سببش بریدن بود.

اما کامم تا بخوای تلخ بود، تلخِ تلخِ تلخ

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ