نیمه گمشده
فکر کنم من به نیمه گم گشته نیاز ندارم
به چند منَ از خودم نیاز دارم
یک مَن که بیرون کار کنه
یک مَن که تو خونه کار کنه
یک مَن که به فنچ درس یاد بده
یک مَن که آشپزی کنه با دو قلم مواد
یک مَن که بچه ها رو نوازش کنه
یک من که ایده بده به نویسنده
یک من که گوش به هکر تا درساشو یاد بگیره
یک مَن که بره سمت خانم فگر و با کوچولوهاش بازی کنه
یک من که پای دردودلای گانگستر بشینه پشت گوشی
یک مَن که دردای همه رو به جون خودش بخره
یک مَن که بشینه پای حرفای بابام
وقتی پشت سیستم نشسته گردن و شونه هاشو ماساژ بده
یک مَن که بشینه پای غیبت ها و حرفای مامان
و تموم فیلمای مامان رو که به قالب قصه درمیاره رو بشنوه
و یک من که بشینه کنارم ، وقتی تنهام بین این جمعیت بهم لبخند بزنه
بهم بگه که کارم درسته
که درسته که زندگیم تباه شد
اما کارم درست بود
من هدفم کمک کردن بود
هدف قشنگی داشتم ، که با این
روانشناسیای زرد نمیشه خرابش کرد
و یک مَن که هر ثانیه برام بنویسه که ،
( کَأَنَّ إرضاء النّاسِ غايةٌ لا تُدرَكُ :
خشنود ساختن همه مردم هدفی است که گوئی به دست نمیآید. )