صدات در نیاد

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ 15:34

فنچ داشت درس میخوند

که بابا رسید

فقط کم مونده بود بچه رو بزنه

که چی؟

که چرا داد میزنی '

بچه فقط داشت درس میخوند و یه جایی

تعارض داشت و فقط اعتراض کرده بود

فنچ کنارم نشسته بود ' روی مبل کز کرد

از زیر دسته مبل پهلوی منو با بغض نشگون گرفت

و زمزمه کرد: جواب ۲ میشد چرا باعث شدی بلند حرف بزنم؟

مامان خواست بگه که بچه داد نزد

که بابا برگشت توهین کردن

به بهانه اینکه مامان درست تربیت نمیده

جالب بود ' الان توهین های بابا به همسرش

مقابل همه ماها خیلی باتربیتی بود

حرمت شکنیش خیلی با احترامی بود؟

یاد یه موقعیت افتادم

وقتی کار میکردم خونه کودک ' یه روز سرم پایین بود

داشتم عروسک های کوچولو مرتب میکردم تو قفسه

که با شنیدن یه صدای بلند یخ کردم

دستم خشک شد و حتی نفسم رفت

وقتی چند ثانیه گذشت متوجه شدم که چی بود

سه همکار دیگه ام به جوک یک همکار داشتن میخندیدن

یه خنده آزاد ' با قاه قاه

و من از صدای خندشون ترسیده بودم

اونجا بود که یک چیز مطمئن شدم

محیط خانواده ام واقعا بیماره و من بیمارتر

این به کنار

همش ۶ ماه میگذره از رازی که از هکر شنیدم

اینکه وقتی بچه بود

یه آقایی سیگارشو رو دستش خاموش میکنه

و بچه چون هیچوقت اجازه نداشت اعتراض کنه

گریه نکرده بود و حتی به مامانش نگفته بود

بچه رو پس بزن ' تا حد خفگی

و اگه منفجر شد کتکش بزن و شوهرش بده

همون کاری که بابا با خانم فگر و گانگستر کرد

هیچوقت آرزوی مرگ کسی رو نکردم

چون روح خدا درون آدم هاست

ولی بابا' اگه نمیتونی پدری کنی

کاش بری ' فقط برو.

نوشته شده توسط: ماری جین

آمارگیر وبلاگ