صدات در نیاد
فنچ داشت درس میخوند
که بابا رسید
فقط کم مونده بود بچه رو بزنه
که چی؟
که چرا داد میزنی '
بچه فقط داشت درس میخوند و یه جایی
تعارض داشت و فقط اعتراض کرده بود
فنچ کنارم نشسته بود ' روی مبل کز کرد
از زیر دسته مبل پهلوی منو با بغض نشگون گرفت
و زمزمه کرد: جواب ۲ میشد چرا باعث شدی بلند حرف بزنم؟
مامان خواست بگه که بچه داد نزد
که بابا برگشت توهین کردن
به بهانه اینکه مامان درست تربیت نمیده
جالب بود ' الان توهین های بابا به همسرش
مقابل همه ماها خیلی باتربیتی بود
حرمت شکنیش خیلی با احترامی بود؟
یاد یه موقعیت افتادم
وقتی کار میکردم خونه کودک ' یه روز سرم پایین بود
داشتم عروسک های کوچولو مرتب میکردم تو قفسه
که با شنیدن یه صدای بلند یخ کردم
دستم خشک شد و حتی نفسم رفت
وقتی چند ثانیه گذشت متوجه شدم که چی بود
سه همکار دیگه ام به جوک یک همکار داشتن میخندیدن
یه خنده آزاد ' با قاه قاه
و من از صدای خندشون ترسیده بودم
اونجا بود که یک چیز مطمئن شدم
محیط خانواده ام واقعا بیماره و من بیمارتر
این به کنار
همش ۶ ماه میگذره از رازی که از هکر شنیدم
اینکه وقتی بچه بود
یه آقایی سیگارشو رو دستش خاموش میکنه
و بچه چون هیچوقت اجازه نداشت اعتراض کنه
گریه نکرده بود و حتی به مامانش نگفته بود
بچه رو پس بزن ' تا حد خفگی
و اگه منفجر شد کتکش بزن و شوهرش بده
همون کاری که بابا با خانم فگر و گانگستر کرد
هیچوقت آرزوی مرگ کسی رو نکردم
چون روح خدا درون آدم هاست
ولی بابا' اگه نمیتونی پدری کنی
کاش بری ' فقط برو.